سالِ نو، مبارزه ای کهنه

سالِ نو، مبارزه ای کهنه

یک سال از تاسیس نهاد زنان جوان برای تغییر می گذرد. هر روز این سال مبارزه بود و من می دانم که زنان و مردانِ بی شماری قبل از ما سخت مبارزه کردند تا اینکه ایجاد این نهاد یک سال پیش ممکن شد. زنان و مردانِ ترقی خواه و آزادی خواه افغانستان در طول تاریخ در هر وضعیتی، با وجود سخت ترین شرایط سیاسی و امنیتی از مبارزه پا پس نکشیده اند. مبارزهء نسل های قبلی، زنانی چون نادیه انجمن، ستاره اچکزی، صفیه احمد جان، معصومه وردک، اناهیتا راتب زاد، ثریا طرزی و ده ها مبارز دیگری که نامش به گوش ما نرسید اما به دخترش آموخت که از تیزاب و تیر و تفنگ نترسد و به مکتب برود شرایط این را به وجود آورد که ما، زنان و مردان جوان این مملکت هم بدون ترس به پا خیزیم و سختی های مبارزه را به آسوده گی، تنبلی و چشم پوشی از بی عدالتی ترجیح بدهیم.

از روز اول که من و انیتا حیدری برنامه ریزی که یک جلسه برای زنان در افغانستان دایر کنیم و نمی دانستیم از کجا شروع کنیم و چی دردی را دوا کنیم تا همین روز های آخر که برای آینده برنامه ریزی می کنیم هر روز مبارزه بوده. در ماه ثور سال گذشته من و انیتا با هم آشنا شدیم و جوانان پر هیجانی که بودیم شروع به برنامه ریزی کردیم که در رخصتی ها که به کابل بر می گردیم چی کنیم. با دوست نازنینم، مریم عفیانی، که تاسیس کننده آموزش برای افغانستان بهتر، است صحبت کردم و تصمیم گرفتیم یک گردهمایی در افغانستان برگزار کنیم و گروهی از زنان را در واشنگتن دی سی هم گردهم آوریم تا با زنان در افغانستان گفتگو کنند. مریم با مهربانی فراوانش با تلویزیون آشنا صحبت کرد تا برنامه را از هر دو سو پوشش خبری بدهند و علاوه بر آن برای زنان افغان در واشنگتن محلِ دیدار را فراهم کنند و وسایل بدهند. هر سه، انیتا، مریم و من، هیجانزده بودیم و نمی دانستیم که این جلسه به کجا خواهد کشید. مریم روی صفحهء فیس بوک من نوشت، «فکر می کنم نهاد خودت را شروع کردی.» من با تردید جواب دادم، » ببینیم چی می شود.» با استفاده از ایمیل و فیس بوک همه ما دوستان خود را دعوت کردیم و از آنها خواستیم دیگران را هم با خود بیاورند، اما انتظار داشتیم بیشتر از ده یا بیست نفر به دیدار نیایند.

روز گردهمایی در کابل:

تاریخ بیست و پنج ماه می بود. من، رادا، انیتا، فریده، و تعدادی دوستان دیگر به خانه فرهنگ افغانستان آمدیم تا برای گردهمایی که ساعتها بعد شروع می شد آمادگی بگیریم. معصومه ابراهیمی عزیز که با سخاوت دروازه های خانه فرهنگ افغانستان را به روی ما باز کرده بود هم آمد و بعد از احوالپرسی دست به کار شد و به همه کارمندانش دستور داد که با ما کمک کنند.

ساعت چهار کم کم زنان و دخترانِ جوان روی حویلی خانه فرهنگ جمع شدند. خانم ثریا پرلیکا و تعداد دیگری از زنانی که سالها پیش از ما کار را آغاز کرده و به صورت خسته گی ناپذیر ادامه می دهند هم پیوستند. به چندین گروه تقسیم شدیم تا هر کدام روی موضوعی خاص بحث و گفتگو کند. همه پر انرژی در بحث ها اشتراک کردند و نظر دادند. گردهمایی حدود سه ساعت طول کشید و تصمیم گرفتیم که هفته آینده باز هم ببینیم و به صورت دقیق برای کار های برنامه ریزی و تقسیم وظیفه کنیم.

بعد از رفتن همه، من و انیتا، خسته و کوفته روی کوچ های بزرگِ خانه فرهنگ افغانستان افتادیم و بعد از بدو بدو کردن در طول روز نفسی راحت کشیدم.

جلسات:

یک ماه آینده بسیار سخت بود. در جلسات سه یا چهار نفر می آمدند و معمولا بعد از ساعتها جر و بحث به جایی نمی رسیدیم. همه ما در جلسات از این شکایت داشتیم که حتی در راه رسیدن به محل دیدار هم مورد آزار و اذیت قرار می گرفتیم. بدتر از همه این بود که همه شاگرد بودیم و پول نداشتیم و از نهادی هم کمک دریافت نمی کردیم، بنابراین دفتر نداشتیم و در رستورانت ها و یا کافه ها دیدار می کردیم و معمولا یک گروه بزرگ اوباش و ارازل در نزدیکی های رستورانت ها می بودند تا با پرزه  گفتن و توهین قبل از آمدن به جلسات همه انرژی ما را بگیرند.

علاوه بر آن همه ما از اینکه تعداد ما از هفتاد و پنج نفر در جلسه اول به این تعداد کم تقلیل یافته بود دلسرد شده بودیم بنابراین تصمیم گرفتیم که یک کار بزرگ کنیم، کاری که ما انگیزی بدهد، مردم را متوجه موجودیت ما کند، و مهمتر از همه بر علیه آزار و اذیت، یکی از مشکلاتی که روزانه با آن روبرو بودیم و استیم، صدا بلند کند.

کمپاین در مورد آزار و اذیت زنان در محلات عمومی:

با همکاری یک گروه جوانان رضاکار دیگر، هدیه، در ماه سرطان به سرک ها را رفتیم تا اعلام کنیم که ما به اندازهء مردانی که به خود حق می دهند به ما توهین کنند روی این سرک ها حق داریم و زمانش رسیده مورد احترام قرار گیریم. حدود پنجاه زن و مرد بودیم و ده پولیس از حوزه سه ما را همراهی می کرد. در جریان راه پیمایی به همه رهگذران در مورد غیر اسلامی و غیرانسانی بودن آزار و اذیت زنان ورق پخش کردیم و با دکان داران، رسانه ها، رهگذران، زنان، مردان در مورد آزار و اذیت صحبت کردیم.

مادر و پدرم هم کنارِ ما جوانان ایستاده بودند. مادرم پوستری را با خود داشت که می گفت: «این شهر از من هم است.» با نگاه کردن به او دلم از امید پر شد. من و مادرم بار ها در مورد آزار و اذیت صحبت کرده ایم. او برای مدتی عینک آفتابی می پوشید اما از بس به خاطر آن مورد پرزه شنیدن قرار گرفت، آزار چشمانش را توسط آفتاب قبول کرد تا مردانی که شاید اندازه پسرش باشند آزارش ندهند. آن روز در چشمانِ مادرم قوت و اراده دیدم. قوت اینکه دیگر نخواهد گذاشت کسی به این سادگی به او توهین کند و اراده اینکه همیشه با من یکجا مبارزه کند.

شاید در بیست سال زندگیم، این اولین باری بود که من به صورت واقعی به مملکتم و به شهرم حس تعلق کردم. در جریان راه پیمایی حتی یک بار کسی به ما پرزه نگفت، حتی یک نفر کوشش نکرد به باسن یکی از زنان دست بزند، و همه مستحکم با پوستر ها و پلاکارد های ما قدم برداشتیم.

در هفته های آینده در رادیو و تلویزیون ها خبر راه پیمایی را می دیدم و انرژی می گرفتم، اما درس های زیادی هم فراگرفتم؛ درس هایی که تا حالا بسیار به دردم خورده اند. مثلا در یکی از تلویزیون ها برنامهء روز جمعه شان را به این اختصاص دادند که بگویند بیرون برآمدن زنان غلط است و بنابراین این راه پیمایی هم بی جا بوده است. کسی که خود را عالم دین می دانست، و بدون شک از دین کم می دانست، گفت که براساس اسلام، زن زندانی شوهرش می باشد و باید از خانه بیرون نرود. من به این حیران بودم که چگونه کسی می تواند این چنین دروغ های شاخدار را در رسانه ای ملی بگوید و چگونه در این نماز جمعه مرد ها به این شخصی که الف بِ اسلام را هم یاد ندارد، کف می زند.

در همان هفته در یک میزگرد رادیویی من هم جز آن بودم، یکی از فعالین حقوق بشر در مورد نهاد زنان جوان برای تغییر گفت: » اینطور جریانات آغاز می شوند، اما بعد از دو سه ماه می میرند و دستاورد خاصی هم ندارند.»

این اتفاقات باعث شد بیاموزیم که به حرفهای دلسرد کنندهء دیگران عادت کنم و دلسرد نشوم. از همان وقت آموختم که وقتی یکی پیدا می شود که می کوشد مرا ناامید کند، او را نادیده بگیرم و عوض جر و بحث و مدافعه از خودم با اعمالم حرفشان را اشتباه ثابت کنم.

«اگر ما در کنار هم بمانیم/ پر از شعر بهاران می شود خاک»

بعد از راه پیمایی همه ما با انرژی بیشتر کار کردیم. کوشش کردیم توسط دایر کردن سخنرانی های ماهانه، نمایش فیلم، گفتگو، سهمگیری در برنامه های تلویزیونی و رادیویی، صحبت در مراکز آموزشی  وغیره صدای ما را به مردم خود برسانیم و زنان دیگر را به جنبش ما جزب کنیم. اما در عین حال درس بزرگ دیگری از راه پیمایی آموخته بودیم و آن درس این بود که تغییر در وضعیت زنان تنها با کار زنان ناممکن است. در این تلاش مردان هم باید سهم بگیرند و مردان هم باید صدای خود را بلند کنند. مردانی که جرات می کنند بگویند که به حق زن احترام دارند الگویی می شوند برای نسل جدید و علاوه بر آن سهم گیری مردان در جنبشِ برابری باعث می شود اشتباهی را که جنبش زنان در غرب مرتکب شد تکرار کنیم. در غرب، جنبش زنان باعث شد مردان حالت دفاعی به خود بگیرند، از جنبش دور شوند و تعداد کمی از مردان به صف آن بپیوندند. در افغانستان جنبشِ برابری باید نمونه ای باشد از اینکه برابری واقعا به ضرر مردان تمام نمی شود، بلکه به مفاد هر دو طرف، مرد و زن است و بنابراین مردان و زنان باید با آن برای برابری جنسیتی مبارزه کنند.

اولین کسانی که به گروه همکاران مرد ما پیوستند دوستان و برادران ما بودند. فکر می کنم یکی از چیز هایی که این مرد ها را تشویق به پیوستن به نهاد کرد این بود که همه از این تصویر که گویا همه مردانِ افغان زن ستیز و وحشی اند خسته اند و می خواهند با کار کردن و صدا بلند کردن آن تصویر را تغییر بدهند. علاوه بر آن، هر کدام این مردان با خود قصه ای را به گروه ما آوردند. همه پیش چشمان خود ازدواجِ خواهران خوردسال شان را، سواستفاده جنسی از آشنایان شان را و یا حداقل آزار و اذیت دوستان و اعضای خانواده شان را در سرک دیده بودند و می خواستند و هنوز هم می خواهند و می کوشند این واقعیت ها را تغییر بدهند.

این گروه همصدای ما در رادیو ها، نوشته ها، برنامه ها، کمپاین ها شرکت کردند و می کنند و هر روز به من و زنانِ دیگر امید می بخشند.

کار، کار، کار

بعد از راه پیمایی و ایجاد گروه مردانِ همکار ما کارِ ما پیهم و دوامدار ادامه داشت. گروهی که با دو نفر، انیتا و من، آغاز شد امروز بیشتر از پنجاه داوطلب در افغانستان، کانادا و امریکا دارد. در همین اواخر شروع به شبکه سازی در جلال آباد کردیم. یک گروه زنان در تخار هم می خواهند آنجا کار را آغاز کنند. گروهی از جوانان در هلمند با کمک ما در حال ساختن یک کتابخانه استند. در کابل توانسته ایم بیشتر از بیست برنامه را به صورت موفقانه پیش ببریم. در مورد آزار و اذیت فیلم مستند ساختیم. در مورد موضوعات مربوط به جنسیت و زنان سخنرانی دایر کردیم. فیلم نمایش دادیم. در مکاتب و مراکز تحصیلات عالی صحبت کردیم. با بیشتر از یک هزار و پنجصد جوان در شهر کابل در مورد آزار و اذیت صحبت کردیم و آنها را در این مورد سروی کردیم. مسابقات ترانه نویسی و پوستر سازی و نمایشگاه عکس و پوستر برگزار کردیم. برای دخترانِ مکتب یک انترنت کلپ ساختیم. در انترنت کلپ برای زنان و دختران چندین برنامه آموزشی و گفتگو ساختیم. برای مادران یک صنف سواد آموزی ایجاد کردیم. به پیش پنجصد خانوادهء مهاجر در کابل غذا و پوشاک کمک کردیم. در کانادا برای گرد هم آوردن زنان و مردان افغان دو سه برنامه برگزار کردیم.

حدود یک هفته قبل هم بعد از اینکه پنج زن در کمتر از یک ماه بدون بازخواست به قتل رسیدند، دوباره به سرک ها ریختیم و از قدرتمندان خواستارِ عدالت شدیم.

اما من فکر می کنم مهمترین کار ما این بوده که توانستیم بیشتر از پنجاه جوان را بسیج کنیم که به پا خیزند، آستین بر زنند و به صورت داوطلبانه و بدون درخواست یک افغانی، با در خطر قرار دادن خود و خانواده خود، با طعنه و تهدید شنیدن از آشنایان و بیگانه گان مبارزه کنند. من باور دارم که این آغازِ جنبش جدیدی برای برابری در افغانستان است.

نگاهی به آینده

آغاز کار ما بدون شک قوی بوده است، اما من فکر می کنم سخت تر از آغاز پایدار کردن و مستقل نگهداشتن این جنبش است. برای استقلال یک جنبش مهم ترین چیز ایجاد پشتوانه ملی است. برای ایجاد این پشتوانه در افغانستان اول ما باید کار کنیم تا اذهان مردم ما در مورد زن و نقش زن در جامعه تغییر کند تا آنها از یک نهاد یا جنبش که برای برابری جنسیتی کار می کند حمایت کنند. برای تغییر اذهان هم باید به صورت گسترده در سراسر مملکت کار کرد و از هر وسیلهء ارتباط جمعی استفاده کرد.با تمرکز روی رسانه های داخلی، دیدار با گروه های جوانان در هر گوشه وطن، و استفاده از انترنت که کم کم تعداد زیادی از مردم ما به آن دسترسی پیدا می کنند، ما باید پیام خود را به همه برسانیم و بکوشیم که اشخاص بیشتر را بسیج کنیم تا روزی برسد که در مقابل یک بی عدالتی بر علیه زنان از هر ولایت افغانستان صد جوان به پا خیزد. من امیدوارم که در سال های آینده ما بتوانیم با جوانان در سراسر افغانستان پیوند ببندیم و کار های ما را گسترده تر و سراسری کنیم.

برای پایدار داشتن جنبش باید به هیچ وجه تمرکز خود را روی هدفِ اصلی و محوری از دست ندهیم. هدف اصلی ما این است که زنان در سراسر این مملکت به حقوق و فرصت های برابر دست یابند. اگر ما مانند بعضی از جنبش های گذشته بازیچه سیاستمدران، دولتمردان و یا قوم گرایان شویم، نه تنها تمرکزِ جنبش تغییر خواهد کرد و برابری جنسیتی دیگر موضوع محوری کار های ما نخواهد بود، بلکه به مرور زمان جنبش به خاطر عدم استقلال سیاسی و فکری و عدم داشتن پیام ها و اهدافِ پایدار رنگ و انرژی باخته از بین خواهد برد، چون جریانات سیاسی، قومی و حکومتی در افغانستان دارای اهدافِ مشخص و پایدار نیستند.

دو نکته دیگر که برای پایداری هر جنبش مهم است از دست ندادن امید و همبستگی است. همه ما از آینده هراسانیم و نمی دانیم که زد و بند های سیاسی افغانستان و زنان افغان را به کجا خواهد کشید، اما همه ما باید این را به خاطر داشته باشیم که همه جهان به سوی برابر شدن می رود و روا نیست افغانستان در روندی مخالفِ جریانات جهانی قدم بردارد. این راه سخت است. این مبارزه قربانی بر داشته و بعد از این هم خواهد داشت. این راه مملو از بلندی ها و پستی ها، دلسردی ها، شکست ها و خطر است، اما اگر با باقی ماندن در این راه ما می توانیم به یک زن هم کمک کنیم، به یک انسان هم امیدِ دنیایی بهتر را بدهیم، به یک دختر هم آینده ای بهتر را تضمین کنیم، مبارزه ما ضروری است و ارزش خطرات را دارد. در این پروسه همه ما باید به خاطر داشته باشیم که از همدیگر حمایت کنیم. زنان باید بیاموزند که نباید به هیچ دلیلی به یک زن دیگر توهین کنند، راه او را ببندند و یا او را از پیشرفت باز دارند و مردان باید بیاموزند که هر باری که به یک زن به دیدهء تحقیر می نگرند در حقیقت به مادر خود توهین و تحقیر کرده اند. همه ما باید بیاموزیم که با محروم کردن دختران از فرصت های برابر در حقیقت این مملکت را از کار او محروم کرده ایم و همه ما باید بیاموزیم که با وجودِ تفاوت ها از هم حمایت کنیم. نهاد های جامعه مدنی هم باید این را بیاموزند و عمل کنند و نهاد های حقوق بشر و حقوق زنان هم باید بیاموزند که به جای رقابت و دشنه زدن به همدیگر کنار هم ایستاده شوند.

من به این باورم که راه حلِ بسیاری از معضلات افغانستان افزایش مشارکت زنان در هر عرصه است و برای سهمگیری زنان ایجادِ جنبشی مستقل و پایدار که به صورت متمرکز و به دور از تبعیضات رایجِ قومی، مذهبی و نژادی و پالیسی های سیاسی کار کند ضروری است. من هم چنان به این باور دارم که زنان جوان برای تغییر می تواند این جنبش را جان بدهد. در این پروسه فقط باید به آیده آل برابری و به توانایی خود باور داشته باشیم و بکوشیم که این باور را به اشخاص بیشتری در مملکت ما بیاموزیم تا همه منتظرِ کسی دیگر نباشند که مشکلات ما را حل کنند.

من وقتی دوازده ساله بودم شروع به کار کردم تا بتوانم به خانواده ام کمک کنم و خرجِ تحصیلم را بپردازم، اما هیچ گاه به اندازه ای که در این یک سال کار کرده ام کار نکرده ام و شادمان و راضی نبوده ام. با وجود اینکه بار ها به خود شک کرده ام، فردا از جا برخاسته و مطمین و با اعتماد به نفس قدم برداشته ام. با وجود اینکه در این راه تعدادی از دوستانم را که شاید با من موافق نیستند و یا ترس دارند از دست داده ام، اما در مقابل دوستانِ جدید و متعهد تر یافته ام و مطمینم که روزی آنهایی که میدان مبارزه را ترک کرده اند هم باز خواهند گشت. با وجود اینکه از زمان آغاز کار نهاد زنان جوان برای تغییر، به دلیل کارِ زیاد خواب من پنجاه فیصد کاهش یافته و سردردی های مداومم پنجاه فیصد افزایش، هیچ گاهی شادمان تر از حالا نبوده ام و به هیچ چیز به اندازه این گروهء جوانان متعهد افتخار نمی کنم.

این شادمانی را مدیون خانواده ام، مادرم که از اول در این مبارزه همراه من بوده، پدرم، که همیشه به من پندِ سنجیده بودن می دهد، خواهرانم که همیشه باعث دلگرمی من می شوند و برادرانم که زندگی ام را مملو از شادمانی می کنند و ثابت می کنند که نسلِ جدید مردان افغان فکر روشن دارند استم. انیتا حیدری و مریم عفیانی هم که از اول به پا خاستند و تصمیم گرفتند کار کنند و کمک کنند منبع انرژی من بودند و استند. مدیون بزرگتر هایی استم که همیشه به من و به نهاد مشوره داده اند. زنانی چون خانم بلقیس احمدی که همیشه مانند فرشته ای مهربان به ما کمک کرده است و یا خانم پروین پژواک و خانم منیژه باختری که نوشته های مرا اصلاح کرده اند و یا به صورت مستقیم و یا ناآگاهانه در نومیدی به من دلگرمی داده اند. همه همکارانم و مبارزین که به ما پیوسته اند کسانی اند که با وجود روبرو شدن با مخالفت خانواده و دوستان، دریافت تهدید و پیام های دلسرد کننده، مشکلاتِ اقتصادی، و سرگرمی و مصروفیت های زندگی کار می کنند و روزانه به من امید می دهند. نمی توانم از همه کسانی که عضو استند و کار می کنند و روزانه زحمت می کشند اینجا نام بگیرم، اما می خواهم بگویم که همه تان هر روزه باعث می شوید که من به افغانستان و به نیروی نسل جوان افتخار کنم و امیدوار شوم. من مطمینم که ما با هم می توانیم این وطن را جایی بهتر بسازیم.

جسارت

جسارت

جلالتماب، سلام!

اعلام کردید که ما به شما حق داده ایم

حق داده ایم در خانه بمانید

هوای چهار دیواری را نفس بکشید

قلب تان را بپوشانید

و کودکان تان را بپرورانید.

جسارت را ببخشید. من می نویسم.

نوشتن- حقی که به من ندادید،

حقی که با آب مسموم مکتب ما مخلوط است.

جسارت را ببخشید. من فکر می کنم.

فکری که قفس دیوار های خانه را

می شکند و فرار می کند.

جسارت را ببخشید. من کار می کنم.

حقی که با ضربت کیبل شما،

دشنام رهروانِ حق به جانب

و دستان بیگانه تو که

بدن زن کارگر را حق خود می دانند مخلوط است.

حالا که جسارت شد،

چه فرق مي کند که مرا ببخشيد یا نبخشيد.

من پنهان نمی شوم.

نه آب مسموم، نه ضربت سنگ و تازیانه،

نه دشنام در خانه، نه تهدید در کار،

نه دستان کثیف در بازار،

و نه فریبی که به نام حق به من دادید

می تواند مرا بشکناند یا پنهان کند.

سپاس فراوان. هیچ حقی را به من خیرات ندهید!

حقم را من خودم تعریف می کنم.

و مهربانی شما را نمی خواهم!

ملت غیور

ملت غیور
در کمتر از دو هفته، دو خواهر در هرات تیرباران شدند، زنی در پکتیا اعدام شد و دیگری در خوست سربریده شد. زن دیگری در هرات توسط شوهرش سربریده شد. علاوه بر آن، دیروز حمیرا ثاقب، یکی از زنانی که من بی نهایت احترام می کنم، زنی که همیشه در تلاش است تا صدای زنان افغان را بلند کند، قریب اختتاف شده بود. فکر می کنم حالا بدون شک باید جایزه زن ستیز ترین مردم دنیا باید به ملت غیورِ و شجاعِ افغانستان برسد.
روزی نگذشت که خبر لگدمال شدن کرامت انسانی یک زن را نشنویم. همیشه ادعا داریم که از جاهلیت عبور کرده ایم و دیگر دختران خود را نمی کشیم، اما روزانه خبر کشته شدن، سنگسار، تیرباران شدن، اسید پاشیدن، مورد تجاوز قرار گرفتن زنان از هر جای مملکت به گوش می رسد.
در همین هفته قصه پریگل را خواندم که نه ساله است و دو سال پیش در بدل ده گاو و مبلغ پول نقد، به مردی هفتاد ساله فروخته شد. او می گوید که به شوهرش چون یک پدر می بیند، اما در این دوسال این مرد با او همبستر شده است. پریگل در خانه شوهرش حتی نان کافی ندارد و از سوتغذی رنج می برد.
در همین هفته حلیمه هم نزدیک به مرگ لت و کوب شد. حلیمهء هفده ساله و خواهرش شش سال پیش توسط برادرش که یکی از اعضای طالبان در جنوب افغانستان بود در مقابل پول فروخته شده بودند. توجه کنید، ازدواج نمی گویم. می گویم فروخته شده بودند. وقتی کسی را در مقابل پول و یا حیوان بدهی، عروسی نیست. فروش است. زمانی که سیاه پوستان را در مقابل پول به برده گی می خریدند تا از آنها سواستفاده جنسی کنند و یا اینکه آنها را به خانه داری و زمین داری بگمارند، نمی گفتند که عروسی کرد، می گفتند «خریدیم، فروختیم.» فروش پری گل یا حلیمه و خواهرش هم هیچ فرقی از آن وضعیت ندارد. یگانه فرقش این است که ما از برده داران کرده هم بی غیرت تر و ناانسان تر استیم و حتی غیرت این را نداریم که حقیقت را به زبان بیاوریم و بگوییم که این «عروسی» برده داری در قرن بیست و یک است.
این هفته، شوهر حلیمه او را به دلیل اینکه نتوانست طفل به دنیا بیاورد لت و کوب کرد و از پشت به مرمی زد. نهاد زنان برای زنان افغان او را به یک شفاخانه عاجل انتقال داد اما امکان اینکه او جان سالم به در برد کم است.
وقتی در تلویزیون یک زن کمی بیشتر از حد تحمل ما آرایش می کند، همه ما مسلمان می شویم و او را تکفیر می کنیم و وقتی این جنایات در مقابل چشم ما صورت می گیرند، غیرت ما را خواب می برد. وقتی عکس یک هنرمند زن را می یابیم که چادرش از شانه هایش لغزیده، او را ده بار به دوزخ می فرستیم، اما وقتی این همه بی انصافی را می بینیم، دوزخی را که برای زنان ساخته ایم به خاطر نمی آوریم. آفرین به این غیرت. بدون شک که ما غیرت داریم.
در کنار تجاوز به نازنینِ نه ساله، شکنجه سورگل پانزده ساله، زندانی کردن قمرگل که مورد تجاوز قرار گرفته، کشتن ستوری به خاطر به دنیا آوردن دختر، و هزار ها قضیهء دیگر و خاموشی ما افغانهای با غیرت و با شهامت می شود قضایای این دو هفته آخر را هم به افتخارات ملتی که زورش به تفنگدار، آدمکش، زن ستیز، چاقو کش، جنگ سالار، فاسد و فاجر نمی رسد و زنان را می کشد اضافه کنیم تا همه دنیا بداند چقدر ما غیرت داریم.
یادداشت: می دانم در این نوشته عصبانی استم، اما این را هم می دانم که حق دارم عصبانی شوم و حق دارم خشم خود را ابراز کنم. آرام سخن گفتن ما تاثیری روی شما سنگ دلانِ پر مدعا ندارد. اگر صدای آرام ما را نمی شنوید باید بلند و با خشم فریاد بزنیم. گاهی خشم یگانه راهی است که نشان بدهی در این دنیای کثیف و ضد انسانی، اندکی انسانیت در وجودِ ناچیز یک فرد باقی مانده.

همهء ما را به یکباره بکشید

همهء ما را به یکباره بکشید
یک بار دیگر یک زن بدون محمکه، بدون شاهد، بدون قاضی، بدون قانون کشته شد. من مطمینم که تعداد زیادی از مردم ما خود این زن را ملامت خواهند کرد، اما دین ما امر نموده که در صورت تهمت زنا حداقل چهار شاهد عادل باید به چشم خود زنا را دیده باشند، یک محکمه به یک نوعی وجود داشته باشد و محکوم حق حرف زدن را داشته باشد. هیچ کدام این شرایط پوره نشد و یک انسان به کام مرگ رفت. از کجا معلوم که این زن مورد تجاوز قرار نگرفته باشد؟ اگر این زن گناهکار باشد هم تنها شاید زنا نکرده باشد. اگر طرفدار قانون اساسی نیستید، براساس قوانین اسلامی مرد هم باید جزا ببیند. اما نی، زورِ بی قانونی به مردان نمی رسد. مرد آزاد است و زن بدون محکمه کشته می شود. به جای اینکه ما را تنها تنها و جدا جدا به بهانه های مختلف بکشید، بیایید همه زنان را به یکباره بکشید که بی غم شوید و ما همیشه در ترس و وحشت زندگی نکنیم.

مونا

مونا

مونا زن جوانی است که در عرصه ساختمان کار می کند اما به خاطر شرم از جامعه هنگام کار چادری می پوشد. او می گوید که به این دلیل کار می کند که کرای خانه را بپردازد. شوهر معتاد مونا بعد از یک و نیم سال ازدواج او را رها کرد و مونا سرپرستی خانواده خود و مادرش را به عهده گرفته است. این خانم نمونه ای است از قوت زنان افغان. این زنان ارزش این را دارند که ما برای حقوق شان، برای فرصت های بهتر و برابر برایشان، برای ایجاد حس احترام و عزت در مقابل شان در سرک ها و در اجتماع کار کنیم. پس بیایید به جای اینکه انرژی خود را صرف زن ستیزی و آزار و اذیت زنان کنیم و یا صرف این کنیم که در مورد رفتار و یا پوشش زنان غیبت کنیم، به این بپردازیم که چگونه می توانیم به این زنانِ جامعه که در برابر مشکلات روزانه ایستادگی می کنند کمک کنیم. هر کدام ما حداقل یک زن را می شناسیم که در شرایط مونا قرار دارد، اما چه تعداد ما حاضر است، کاری برای مونا و امثال او بکند؟

نه چندان استثنایی و سخت دردناک

نه چندان استثنایی و سخت دردناک
ریکا زن بیست و دو سالهء افغان است که در سه سال ازدواجش توسط شوهرش به صورت بی رحمانه ای مورد شکنجه قرار گرفته است. علاوه بر لت و کوب روزانه، شوهرش او را با کیبل زده، موهایش را تراش کرده و روی برف خوابانده است. قبلا ریکا از این وضعیت شکایت نموده بود اما دوباره به خانه شوهرش فرستاده شده بود تا اینکه بلاخره پولیس شوهرش و زنِ اول شوهرش را دستگیر کردند و ریاست امور زنان در بغلان ریکا را به محلی امن بردند. این در حالیست که چند ماه قبل قصه ای دیگر را که شبیه این بود شنیدم. سحرگل هم در طول ازدواجش توسط شوهر و خانواده شوهرش مورد شکنجه قرار گرفته بود. خدا میداند ریکا های دیگر چقدر باید صبر کنند تا کسی صدای شان و قصه شان را بشنود. هنوز هم ما ادعا داریم که غیرت داریم و به زنانِ احترام می کنیم و همیشه می گوییم که قصه های این زنان استثنایی است. فقط برای اینکه به این قصه های به اصطلاح استثنایی کمی توجه تان را جلب کنم، یک لیست از یک تعداد زنانی ساختم که قصه های استثنایی شان را در سال های حمل ۱۳۹۰ الی ماه حمل ۱۳۹۱ خواندیم. خدا می داند که قصه چقدر زن ناشنیده مانده است.
۱. سحرگل توسط شوهر و خانواده شوهرش مورد شکنجه قرار گرفت، ناخن هایش کشیده شد، صورت و بدنش سوختانده شد و موهایش را کشیدند چون نمی خواست به فاحشه بودن تن بدهد. شوهرِ وحشی سحرگل هنوز آزاد است.
۲. ستوری به خاطر به دنیا آوردن سومین دخترش چنان لت و کوب شد که جان داد.
۳. ممتاز به خاطر رد تقاضای ازدواج به صورتِ ممتاز و خواهرانش تیزاب پاشیدند. فقط یکی از حمله کنندگان گرفتار شده اند.
۴. قمرگل توسط دو مرد مورد تجاوز قرار گرفت اما به اتهام زنا در ولایت سرپل زندانی است. متجاوزین آزادند.
۵. گلناز توسط یکی از خویشاوندانش مورد تجاوز قرار گرفت، به سه سال زندان محکوم شد، توسط رییس جمهور آزاد شد اما رییس جمهور پیشنهاد کرد او با متجاوزش عروسی کند. متجاوز هنوز آزاد است.
۶. نازنین دختری نُه ساله که توسط دو کاکایش مورد تجاوز قرار گرفت و هنوز هم منتظر عدالت است. متجاوزین هنوز آزاد اند.
۷. عزیزه دختری چهارده ساله که توسط یکی از زورمندان قریه به مدت بیست روز از خانه اش اختتاف شد و مورد تجاوز قرار گرفت. متجاوز هنوز آزاد است.
۸. سیما معلمی که توسط برادرش به دلیل کار کردن بیرون از خانه در بغلان توسط چاقو به قتل رسید. برادرش هنوز آزاد است.
۹. سادات دختری پانزده ساله است که به مردی که بیشتر از سی سال دارد عقد شده بود و روزانه مورد خشونت قرار می گرفت. سادات کوشش کرد خودسوزی کند، اما نجات یافت و فعلا تحت تداوی قرار دارد. هیچ کسی به جرم خشونت با او گرفتار نشده است.
۱۰. ریکا توسط شوهرش مورد شکنجه قرار گرفت. موهایش تراشیده شدند. روزانه با کیبل مورد لت و کوب قرار می گرفت و روی برف خوابانده شده بود. شوهر و خانم اولش گرفتار شدند.
۱۱. شریفه (نام مستعار) دختری دوازده ساله است که در تخار توسط شش نفر مورد تجاوز قرار گرفت. این تجاوز در ماه می یا ثور اتفاق افتاد و تحقیقات هنوز جریان دارد.
۱۲. عارفه زنی بیست ساله است که شوهر معتادش با قیچی انگشتش را برید، آن را سرخ کرد و برای نان چاشت خورد. این مرد طفل سه ساله شان را هم کشته بود.
۱۳. لیلا (نام مستعار) را شوهرش با تبر کشت چون او خواستار این شده بود که شوهرش برای خود کار پیدا کند.
۱۴. مریم (نام مستعار) در بغلان معلم است. سه فرد مسلح او را ربودند و بالایش تجاوز کردند. هیچ کدام متجاوزین تا حال دستگیر نشده اند.
۱۵. شکیبا دختریست پانزده ساله که توسط مردی به نام میرویس که نه طفل دارد مورد تجاوز قرار گرفت. شکیبا نامزاد داشت اما به خاطر این تجاوز نامزادش رابطه شان را فسخ کرد.  میرویس بازداشت شده و دوسیهء او به سارنوالی فرستاده شده است.
۱۶. مژده (نام مستعار) دختری نُه ساله است که در سرپل پسر کاکایش بالایش تجاوز کرد. متجاوز فرار کرد.
‍۷۱ ستاره (نام مستعار) زنی بیست و چهار ساله در غور کشته شد، اما صحنه قتلش را چنان ساختند که نشان بدهند او خودکشی کرده است. داکتر عاقله شرف، مسئول بخش زنان کمیسیون مستقل حقوق بشرافغانستان در ولایت غور، می گوید: «اگر خانواده شوهر چنین صحنه سازی نموده باشد که قبلا وی را به قتل رسانده و حالا تلاش کنند که انجام قتل را به گردن خود مقتول بی اندازد و یا اگر این زن خودش هم خود را به دار آویخته باشد،  باز هم در اثر فشار های که ناشی از خشونت خانوادگی بوده است ، این زن دست به چنین عملی زده است»
18. رابعه سادات، زنی هژده ساله، به جرم کار در یک اداره دولتی توسط دو فرد نامعلوم در کندهار به قتل رسید. این خانم قبلا اخطار دریافت کرده بود که اگر کار کردن را متوقف نکند، کشته خواهد شد.
19. شبنم (نام مستعار) دختری هشت ساله ای بود در ارزگان. عده ای از مخالفین دولت به دست او یک بسته مواد انفجاری را دادند تا به جایی انتقال بدهد. بی خبر از همه جا، این طفل هم قبول کرد و در جریان این عملیات جان خود را از دست داد.
20. نبیله دختری است در بدخشان که توسط شوهرش فرقش با تبر شگافته شد. این خبر هیچگاهی به مطبوعات نرسید، اما عکسِ این زن در فیس بوک بود.
برای همه کسانی که ثبوت می خواهند لینک های این اخبار را گذاشتم، اما فکر می کنم اگر بخواهیم حقیقت را ببینیم، نیازی به لینک و خبر نیست. به اطراف تان نگاه کنید، از زنانی که می شناسید، چه تعداد شان خشونتِ لفظی یا بدنی روبرو نشده اند؟ کدامشان روزانه در سرک مورد توهین قرار نمی گیرند؟ کدامشان به اساس تصمیم و انتخاب خود ازدواج کرده اند؟ چه تعداد شان حق این را داشته اند که کار کنند؟
این قصه ها استثنایی نیستند. استثنا وقتی است که در بیست سال یک قضیه شبیه اینها اتفاق بیافتد، نه زمانی که در یک سال بیست قضیه به مطبوعات کشیده شود و خدا میداند چقدر پوشیده و خاموش می ماند. چشمان ما بسته است و نمی خواهیم بی عدالتی را ببینیم. گوش های ما بسته است و نمی خواهیم قصه های زنان اطراف خود را بشنویم. اگر می خواهیم ثابت کنیم که این وطن را دوست داریم، باید خواهان عدالت باشیم و از واقعیتِ تلخ زندگی پنجاه فیصد نفوس خود که شعار گونه روزانه می گوییم نیم پیکر جامعه استند چشم پوشی نکنیم. بیایید به صورت واقعی غیرت خود را بیدار کنیم و کاری برای از بین بردن خشونت، زن ستیزی و بی عدالتی کنیم.

خسته خسته از جفایی، سرزمین من

خسته خسته از جفایی، سرزمین من

وقتی طالبان اداره ننگرهار، کنر، و نورستان را به دست آوردند، مردم انتظار داشتند که به خاطر سنت های اسلامی محافظت از جنگلات مناطق سرسبز دست نخورده باقی بمانند، اما آنها راه را باز کردند تا زورمندان منطقه به بهانه اینکه درختان کهنه را از بین می برند، تقریبا سی فیصد درختان را قطع کنند. اکثریت درختان به پاکستان انتقال داده می شدند. مثلا در ننگرهار، از هر ۱۵ لاری چوب که به دست می آمد، ۱۰ لاری به پاکستان و ۳ لاری به کابل انتقال داده می شد و ۲ لاری در ننگرهار باقی می ماند. ننگرهار در جریان سال های ۱۹۹۰ الی ۲۰۰۲، نود فیصد جنگلات خود را از دست داده است. در حالیکه در سال ۱۹۷۰، پنج فیصد افغانستان را جنگلات در بر گرفته بود، حالا این رقم به یک فیصد رسیده است. خوب، من نمی گویم. شما بگویید، این طالبان کی استند و برای کی کار می کنند؟ از دین حفاظت می کنند یا از منافع پاکستان در افغانستان؟ – آمار و ارقام از گزارش سال ۲۰۰۲ برنامه محیط زیست ملل متحد

فیس بوک

فیس بوک

تقریبا یک سال از کار ما می گذرد. در سطح اجتماعات و میان مردم زیاد کار می کنیم اما بخشی از کار ما نیز در فیس بوک، تویتر و یوتوب است. با هزاران نفری که صفحات ما را تعقیب می کنند و صد ها نفری که پیام ها و پوستر های ما و دیگر نهاد های برابری طلب را در گروه های مختلف فیس بوک پخش می کنند، انتظار می رفت که حداقل در این دنیای مجازی تا حدی احترام به زنان به وجود آمده باشد، اما حقیقت این است که تعدادی از تحصیلکرده گان، فیس بوک داران، به اصطلاح روشنفکران، و انگلیسی دانان ما هم تا حال نیاموخته اند از زنان حمایت کنند و یا حداقل به آنها احترام کنند. مثلا ماه قبل یکی از صفحات پرطرفدار فیس بوک عکس یک هنرمند زن را پخش کرد. در این عکس این بانوی جوان با لباسی نسبتا آزاد در خانه خود ایستاده است. معلوم بود که این عکس کاملا خصوصی است و هنرمند نمی خواسته علنی شود. مدیران این صفحه اول از همه بدون اجازه عکس این زن را پخش کرده بود و دوم هر چی دشنام به دهان شان آمده بود گفته بودند. چیزی که تکان دهنده تر بود این بود که تعدادی از برادران ما که خود را مسلمان می نامند پیام های ذیل را ذیر این عکس نوشته بودند. البته چون این پیام ها بسیار غیراسلامی و غیر انسانی بودند، من نام و پیام را کمی سانسور کردم تا آبروی این غیرتدارانِ به اصطلاح مسلمان نرود.

امید، که در کانادا محصل است، نوشته: » اي خوار مادر تو *** تو رقاصه **** بيا يك *** براي من بده. بسيار در گرفتم.»

احمد، که موقعیتش افغانستان است، نوشته: » وای *** جان، کجا هستی و شب چند می گیری که بیایم پیشت؟؟»

فکر می کنم که بیشتر از این به مثال نیاز نیست. چیزی که ناامیدکننده تر است این بود که تعدادی از خواهران ما هم اینجا آمدند و این دختر را که از افشا شدن عکسش کاملا بی خبر بود به باد دشنام و دعای بد گرفتند و ده بار او را در آتش دوزخ سوختاندند. این در حالیست که خود این زنان هم شاید در عروسی ها و یا در خانه و با خانواده خود چنین لباس بپوشند و عکس بگیرند و اگر عکس های خودشان هم اینطور مورد سواستفاده قرار بگیرد، بی انصافیست. ای کاش این اتفاقات به یک یا دو نظر یا یک یا دو بار خلاصه می شد. وقتی تیم فوتبال دختران افغانستان برنده شد، همه خوش بودند و کف می زدند، اما هنوز هم از یاد یک تعداد نرفته بود که گویا زنان حق ندارند یک توپ را با لگد بزنند.

یک فارغ التحصیل دارالمعلمین سید جمال الدین افغانی، که متاسفانه فعلا در مملکت ما معلم است، نوشت: «ورزشکاران زن افغانستان، نامبدان افغانستان. زن ره چی به نامِ مملکت ره بلند کردن.» یکی دیگر به زبانِ سلیس و روان انگلیسی نوشت: «درست است که زنان و مردان برابر استند، اما زنان افغان نی. زنان افغانی که کار می کنند نام ما را بد می کنند.»

یکی دیگر هم نوشت: «فکر تان به بند پای تان باشد که چیزی خراب شود.» این نوع برخورد خصوصا زمانی زیاد می شود که صحبت از آزار و اذیت زنان در محلات عمومی، یا به اصطلاح بازار آزاری زنان، می شود.

مثلا یکی از باشندگان شهر کابل نوشت: «همین زنانی که در کابل کار می کنند خو همه فاحشه است. من از فاحشه ها متنفر استم. فاحشه ها را آزار می دهم. دست می زنم.» این آقا شاید نمی دانست که چهل فیصد معلمین این مملکت که بیرون از خانه در مکاتب کار می کنند، زن استند و معلم به جای مادر است و این آقا خواه ناخواه یک مادر را فاحشه خواند. یکی دیگر به انگلیسی نوشت: «پرزه گفتن به دختران یکی از تفریحات ما در نوروز است. پرزه گفتن بسیار طبیعی است.» وقتی پرسیدم، «آیا اینکه یک مرد دیگر به همسر یا خواهر تو پرزه بگوید هم طبیعی و تفریحی است؟» شروع کرد به فحش دادن به من.
یک تعداد دیگر مردان هم استند که می خواهند از همه زنان چنان تعریف کنند که ما هیچ هویت و ارزشی به جز از عکس پروفایل خود نداریم و آنچه نوشته ایم به اندازه صورت ما اهمیت ندارد. این اشخاص خود را روشنفکر می نامند و هر روز مسج می کنند و از کلمات تحقیر کننده ای چون «دخترک،» «مقبولک،» «شیرینک» وغیره استفاده می کنند در حالیکه ما خوب می دانیم که این کلمات را در مقابل همسر و خواهر خود هیچگاه استفاده نخواهند کرد. آنها هیچ گاهی به همسر خود «عزیزم» نمی گویند اما فکر می کنند چون ما پروفایل فیس بوک داریم به اصطلاح آزاد استیم و هر چیزی را می پذیریم. به نظر این گروه تحصیلکرده گان آزادی، بی بند و باری است، خصوصا وقتی منظور از آزادی زنانِ بیرون از خانواده خودشان باشد.

زنانی که، در پروفایل هایی که با نام و تصویر اصلی و یا دروغی خود ساخته اند، جرات می کنند یک کلمه، عکس یا جمله در مورد زن بودن بنویسند هم با کلمات سنگسار می شوند. تقریبا هر باری هم که یک زن افغان یکی از پوستر های ما را روی صفحه اش گذاشته، یک تعدادی او را محکوم کرده اند. یکی از دوستان من در این اواخر یک نوشته را در مورد خرید و فروش زنان در عروسی روی صفحه خود گذاشته بود و چند انگلیسی دان و تحصیلکردهء ما نوشتند که او نام وطن را بد کرده است. خوب، شما قضاوت کنید. تا کی خاموش باشیم؟ مگر نام وطنی که در آن این جنایت ها اتفاق می افتد به خاطر این بد است که ما درباره اش حرف می زنیم یا به این خاطر که در مقابل این عادت های غیر انسانی خاموش استیم؟ اگر می خواهیم نام وطن بلند شود، چرا به ضد تحصیل و کار دختران گپ می زنیم به جای اینکه به ضد عروسی دختران هشت ساله صدا بلند کنیم؟ اگر می خواهیم نام وطن بلند شود، چرا مبارزه نمی کنیم که دیگر هیچ دختر هشت ساله ای فروخته نشود به جای اینکه یک زنی را که سواد دارد و می خواهد به دفاع از خواهر خود در بلخ، ننگرهار، بدخشان، جوزجان، هلمند، فراه، هرات و همه افغانستان حرف بزند خاموش می کنیم؟ این خانم تصمیم گرفت که فیس بوک را برای مدتی ترک کند.

این در حالیست که وقتی فعالیت همین مردان را در فیس بوک مطالعه کنی، کامنت های شان روی عکس های دخترانِ عرب و روس، که مملو از تمجید ظاهر و زیبایی این زنان و کاستن این زنان به یک جنس است، هم کم نیست، اما وقتی گپ به فعالیت، تحصیل، کار، ورزش، هنر، ادب و قلم زن افغان می رسد همه به یادشان می آید که مسلمان استند و زنان را به باد تمسخر و فحاشی می گیرند در حالیکه همین اسلامی که اینها این چنین با دست باز از ان سواستفاده می کنند می گوید که به زن باید به چشم بد ننگریم و پیامبر همین دین مقدس می گوید که « ما اَکْرَمَ النِساءَ اِلاّ کَريِم وَ لا اَهانَهُنَّ اِلاّلَئيم» یعنی «‌کسانی که بهره ای از کرامت برده باشند، زنان را احترام و اکرام می نمایند و جز انسان های پست کسی به زنان اهانت نمی کند.» اگر تحصیلکرده گان ما اینقدر زن ستیز باشند، از دیگران چی توقعِ احترام می توانیم داشته باشیم؟

البته همه این مثال ها به این معنا نیست که همه مردان فیس بوکی چنین استند. در حقیقت یک تعداد رو به افزایش مردان هم روز به روز جرات می کنند که در مقابل این رفتار غیر انسانی و متعصب صدای خود را بلند کنند و یکی از بهترین پرگراف هایی که من در این اواخر از یکی از این مردان که ساکن بدخشان است خواندم این بود. » هر کسی که به یک زن دیگر به هر بهانه ای بی احترامی می کند این را نشان می دهد که با زنان در خانواده خودش هم رفتار منصفانه نمی کند. وقتش رسیده ما مردان یاد بگیریم که به هر انسان احترام کنیم و مشارکت هر زن را در اجتماع با ارزش بدانیم.»

چرستان

چرستان

بنابر مصوبه جدید شورای علمای افغانستان، زنان نمی توانند بدون محرم سفر کنند. اگر یک زن بیوه باشد و مریض و بخواهد به هند برود تا از مرگ نجات یابد چی کار باید کند؟ آیا این از استقلال زنان جلوگیری نمی کند؟ چرا باید ما زنان همیشه منتظر این باشیم که یک مرد بیاید که ما را به سفر ببرد؟ مگر تنها نمی توانیم روی پای خود ایستاده شویم، مستقل باشیم و زندگی کنیم؟ آیا این مصوبه برگشت به زندگی طالبانی است؟

مصوبه جدید شورای علمای افغانستان می گوید که زنان مسوول به «دوری جستن از اختلاط با مردان بیگانه در عرصه های مختلف اجتماعی، مانند تعلیم، تحصیل، بازار، دفاتر و سایر شئون زنده گی استند.» در مملکتی که اکثریت داکتران، معلمین و خیاط ها این چگونه امکان دارد که زن با بیگانه ها حرف نزند. اگر زن مریض باشد و داکتر مرد و زن با او حرف نزند، باید بمیرد؟ در افغانستان 40% معلمین زن استند. براساس این مصوبه دختران نباید نزد معلمین مرد درس بخوانند- پس این دختران درس نخوانند و جامعه ما مملو از مادران بی سواد باشد؟ این مصوبه راه پیشرفت را می بندد. بیایید از آن جلوگیری کنیم.

همزیستی

همزیستی

افغانستان خانه همه ما، زنان و مردان افغان، هست. بیایید به هم احترام کنیم، همدیگر را بپذیریم و همزیستی را از نو بیاموزیم تا این خانه را دوباره بسازیم. چشمان ما را باز کنیم و به هم به دیده اعتماد و برابری بنگریم تا قدمی برداشته باشیم برای صلح. «بیا تا قدر همدیگر بدانیم که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم.»