زندانی


انگشتانش را دور میله های سرد و سیاه حلقه می کند و چشمانش را می بندد. سرش را چنان روی دیوار کهنه و رنگ باخته می گذارد که گویی تکیه گاه دیگری ندارد. حلقه های نامرتب موی سیاهش روی شانه های افتاده اند. لباس خاکستریش را خون خشکیده و چرک پوشانده است. روی دستانش یادگار سوختگی به چشم می رسد.

هر چند گاهی زیر لب می گوید: «خدایا» و نگاه غضب آلودی به کودک دو یا سه ساله ای که گوشه اتاق نشسته است می اندازد. رنگ چشمان دخترک سبز است. تکه های زباله میان حلقه های موی شانه نشده اش زندانی شده اند. پاره کوچکی از شیشه را به دست گرفته و روی سمنت خاک آلود خط خط می کند. حرکات دستانش چنان خشن، ناشیانه و سریع اند که انسان می ترسد او انگشتان خود را ببرد. اشک هایش مقداری از چرک نشسته روی صورت را می شویند. با دستانش صورتش را پاک می کند و کنار مادرش می نشیند. زن خشمگین، مانند حیوان وحشی ای که ناگهان رام شده باشد، کودک را در آغوش می گیرد. یکی از پنجره های زندان باز می شود و اندکی نور روی صورتش می افتد. چشمانش را می بندد. هنوز متوجه حضور من نشده است. دستم را آهسته روی انگشتانش می گذارم. تکانی می خورد و به سرعت دستش را از روی میله ها می بردارد. به چشمانش می بینم. حس می کنم با وجودیکه مرا نمی شناسد از من نفرت دارد. از جایش بر می خیزد و در گوشه ای تاریک می نشیند گویا می خواهد از دید تمام انسانها فرار کند. دیگر نمی بینمش و صدای هق هق آرام کودکش را گویی از سرزمینی دور می شنوم. می دانم که نمی خواهد با کسی صحبت کند.

نزدیک اتاق دیگری می شوم. دختر جوانی را می بینم که به «جرم» فرار از خانه زندانی شده است. می کوشد شکایت نکند اما می توانم در چشمانش درد بزرگی را بخوانم. از من می پرسد که چرا نزدیک آن زن رفتم. می گویم: «اتفاقی.»

» او زن دیوانه اس. یگان وخت سر دیگرا حمله می کنه. دخترش را می زنه. بسیار جیغ می کشه. زنانی را که اینجا کار می کنن به آواز بلند دشنام می دهد تا همه بشنون.»

می پرسم: » جرمش چیست؟»

«نمی دانم. شنیده ام که شوهر خوده کشته.»

تعجب می کنم. «چرا؟»

» شوهرش ظلم می کده. زنک خیلی زجر کشیده. تمام بدنش سوخته. میگن یک بار بعد از لت خوردن از خانه فرار کده، گیر آمده. شوهرش سوختاندیش که دیگه نگریزه.»

تصویر دستان سوخته زن از جلو چشمانم می گذرد و دلم می لرزد. دختر جوان می خندد. «ترسیدی؟ زندگی ما همیطور است. گپ نو نیس.»

«خبر داری که چطور دستگیر شد؟»

«نگهبانا گفتن که بعد از قتل شوهرش از خانه فرار کرده و پولیس پیدایش کده. خوب است که در زندان اس اگه نی، فامیل شوهرش هم خودش و هم دخترش را می کشت.»

چند لحظه خاموشانه به سوی این دختر جوان می نگرم. زیبا است. چادر بنفشی را دور سرش پیچانده است. در تاریکی زندان چشمان درد آلودش می درخشند. می گویم: «راستی؟»

» نمی دانم. شاید مرگ بهتر باشد. «

نمی دانم چه بگویم. از جایم بر می خیزم و به سوی در خروجی زندان روان می شوم. قبل از رفتنم به سوی زن می بینم. دوباره کنار میله ها نشسته است و با چشمان حزینش به سوی نور ضعیفی که از پنجره می آید نگاه می کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s