گویی مرا برای وداع آفریده اند

همکارانم همه خاموش و غرق کارند. من از سر دلتنگی به «ای زهره» از استاد جلیل ځلاند گوش می دهم. هر چندگاهی وسواس بیرون شدن از دفتر و رفتن به خانه و یا گوشه آرام دیگری دلم را تکان می دهد. دلم می خواهد بروم بدخشان و مدتی با شهرزاد باشم و یا برای یک هفته بروم پیش پدر و مادر. می خواهم یک هفته دفتر نروم و پری را از هم کار بکشم تا با هم باشیم… برویم باغ بالا و با اقبال و جلال چشم پتکان کنیم.

انترنتم خراب است و نمی توانم به پری بنویسم. موبایلم را برمی دارم و به شماره هایم می نگرم. «به کی زنگ بزنم یا پیام بفرستم؟» همه مصروفند. پری پیامم را جواب نمی دهد. پما با حسن روانه شفاخانه است. پیام رادا مثل همیشه کوتاه است. شهرزاد هم می نویسد که مصروف است. برایش می نویسم: «پشت تو و پدر دق شُدم. بیا خانه.» نمی شود…

می کوشم خودم را مشغول کنم. برای بار پنجم، بدون اینکه بخوانمش، به گزارشم خیره می شوم. سردردم برگشته است. چشمانم را می بندم و می کوشم افکارم را متمرکز کنم.

بیشتر از یک ماه از آمدنم به کابل می گذرد. از نارفیقی های زمان دلم به تنگ آمده. حس می کنم با خانواده و دوستانم وقت کافی سپری نکرده ام و خودم را بیش از حد درگیر کار های مختلف کرده ام. دیشب با جلال صحبت کردم. از اینکه اینقدر بزرگ شده تعجب کردم. خدا می داند تا برگشتم چقدر کلان می شود و من نمی توانم رشدش را ببینم. به این فکر می کنم که با وجودی که نزدیک جلال استم، چقدر از او دور استم. چقدر از اتفاقات مهمی که در زندگیش افتاده بی خبرم. وقتی دندانش شکست، نبودم. وقتی پارچه گرفت، تغییرِ مکتب داد، شروع به کتاب خوانی کرد… نبودم

هنوز مغزم خسته است. نمی خواهم به برگشت به امریکا و آغاز درس ها فکر کنم. به اینکه نُه ماه دیگر از خانه دور خواهم بود. به خودم می گویم که اگر این تابستان بار دیگر پدر را دیدم، از ایشان می خواهم برایم شعر بخوانند تا من صدایشان را ثبت کنم و با خودم ببرم. دلم می خواهد احساسی را که هنگام دویدن با پما دارم با خودم ببرم و یا طعم آلوبالو را وقتی که با پری سلات می سازم. می خواهم زمان مدتی توقف کند تا من بوی چای سبز با دوستانم در رستورانت قره قول و لمس آشنای دستان پدرم را از بر کنم.

می کوشم بزرگتر فکر کنم. بر میگردم…

به دلبستگی هایم فکر می کنم. به لبخند شرمیگینانه ای فکر می کنم که با دیدن کسی بی اختیار روی لبانم می دود. به لحظاتی که با گرفتن دستی دلم لرزیده است و چشمانم را به زمین دوخته ام تا مبادا کسی آنها را بخواند. به دلِ کودک و ساده ام که همیشه به دنبال بهانه ای برای دوست داشتن و عادت کردن است و همیشه متضرر از کنده شدن ها… دلبستگی های سه ماهه… دوست داشتن های نُه ماهه… غربت متداوم. نی بودنم با تو، بودن و نی بی تو، بودن است