پرا…گنده

پنجره ها را باز گذاشته بودم و اتاقم دوباره سرد شده. پتویم را دور خودم می پیچم و روی چوکی چوبی ام می نشینم. به بلندترین صدای ممکن به رضا یزدانی گوش می دهم. وقتی ضرب می زند، از شدت بلندی آواز چشمانم را می بندم. مثل یک دیوانه با یزدانی می خوانم. از خودم می پرسم که چگونه می توان این همه قوت را در یک صدا گنجاند.

می خواهم خلق کنم. آهنگی بسازم که باعث به وجود آمدن احساسی شود که یزدانی در من به وجود می آورد. آهنگی که به شنونده قدرت می دهد که دنیا را بلرزاند. با قامت بلند راه برود، فریاد بزند و دستش را به سوی برگ های تر درختان بلند کند. می خواهم چیزی خلق کنم که شنونده ام را ببلعد و وارد دنیایی بهتر کند.

مدت درازی از آخرین باری که آواز خواندم می گذرد. وقتی به تمام آرزوهایی که در مورد موسیقی داشتم فکر می کنم، حس می کنم دلم پارچه پارچه می شود می ریزد روی زمین؛ مثل تکه های کهنه گوشت که سگ های کابل شبانه کنار قصابی ها می یابند. آرزو های من تکه های زهر آلود گوشت اند و صدایم مانند لاشه یک سگ روی کوچه خرابات.

امروز، وقتی قطرات شدید باران سرک های کارلایل را تازیانه می زدند، با دوستم، سارا، به دکان آلات موسیقی قدم زدم. چتری سبزم را به دست او دادم و گذاشتم باران تسخیرم کند. دایره نداشتند. گیتار های با کیفیت شان هم خیلی گران قیمت بودند. در حالیکه از سرتاپایم آب می چکید، به اتاقم برگشتم. جلو آیینه ایستادم و خودم را در آغوش گرفتم.

نفسم آیینه شفاف را غبار آلود کرد. با انگشت سردم روی غبار یک دخترک را کنار یک درخت نقاشی کردم. دخترکم بیش از اندازه لاغر بود و درختم خوردتر از اندازه طبیعی. شاخه های درخت روی زمین افتادند و دخترکم کم کم زیر آنها پنهان شد.

عذاب جاده

-«پری، کجاستی؟»

-«سر سرکِ دفترت. بیا و کتابچه ره بگیر.»

-» مه هم نزدیک استم.»

از زینه های دفتر پایین می دوم و به سمت محافظین امنیتی می روم. چهار جفت چنان به بدنم می نگرند که گویی می خواهند کوچکترین لرزش آن را تا ابد در دهن شان حفظ کنند. یکی از محافظین پسر جوانی است که گاه گاهی به تشناب زنانه می رود و به صدای بلند اواز های هندی می خواند. وقتی از آوازخوانی فارغ می شود، روی حویلی می ایستد و در حالی که حرکات همکاران زن را می پاید سگرت می کشد.

قبل از اینکه به در برسم، مقابلم می ایستد. وقتی می پرسد «کجا می روی؟» می توانم نفس هایش را روی پیشانیم حس می کنم. برایش تشریح می کنم. در را برایم باز می کند و من بیرون می شوم.

موتری آبی رنگ کنارم می ایستد. مردی بزرگ جثه به سویم می بیند. «میری؟» خاموش به راهم ادامه می دهم. دنبالم می آید. به خودم می گویم: «نباید از قدم زدن در وطن خودم بترسم. این کوچه به من هم تعلق دارد.» اما می ترسم. می ترسم چیزی بلند بگوید که همه به من بنگرند و یا از موترش به ران هایم دست بزند. به کناره دیوار پناه می برم.

پری زنگ می زند: «نور، بیا که این مردم مره زنده زنده می خورن.»

-«کم مانده. حالی می رسم.»

موتر پری را می بینم. از چهره خواهرم عصبانیت را می خوانم. با عجله کتابچه را می گیرم تا به دفتر برگردم. منتظرم راه بیابم تا از جاده عبور کنم. موتری که حامل پنج مرد میان و بزرگسال است آن طرف سرک می ایستد. مردان به من می نگرند و هم صدا بلند فریاد می زنند: «ای فاحشه! فاحشه! فاحشه! ایسو سیل کو! میری؟»

دستپاچه می شوم. نمی دانم با خودم چه کنم. با احتیاط گوشه چادرم را محکمتر می کنم. احساس کثافت می کنم. عصبانی می شوم و از برگشتن به دفتری که چهار مرد همانند اینها کنار درش نشسته اند، منصرف می شوم.

Feb 22, 2010- Flight from Dubai to Moscow