پرا…گنده


پنجره ها را باز گذاشته بودم و اتاقم دوباره سرد شده. پتویم را دور خودم می پیچم و روی چوکی چوبی ام می نشینم. به بلندترین صدای ممکن به رضا یزدانی گوش می دهم. وقتی ضرب می زند، از شدت بلندی آواز چشمانم را می بندم. مثل یک دیوانه با یزدانی می خوانم. از خودم می پرسم که چگونه می توان این همه قوت را در یک صدا گنجاند.

می خواهم خلق کنم. آهنگی بسازم که باعث به وجود آمدن احساسی شود که یزدانی در من به وجود می آورد. آهنگی که به شنونده قدرت می دهد که دنیا را بلرزاند. با قامت بلند راه برود، فریاد بزند و دستش را به سوی برگ های تر درختان بلند کند. می خواهم چیزی خلق کنم که شنونده ام را ببلعد و وارد دنیایی بهتر کند.

مدت درازی از آخرین باری که آواز خواندم می گذرد. وقتی به تمام آرزوهایی که در مورد موسیقی داشتم فکر می کنم، حس می کنم دلم پارچه پارچه می شود می ریزد روی زمین؛ مثل تکه های کهنه گوشت که سگ های کابل شبانه کنار قصابی ها می یابند. آرزو های من تکه های زهر آلود گوشت اند و صدایم مانند لاشه یک سگ روی کوچه خرابات.

امروز، وقتی قطرات شدید باران سرک های کارلایل را تازیانه می زدند، با دوستم، سارا، به دکان آلات موسیقی قدم زدم. چتری سبزم را به دست او دادم و گذاشتم باران تسخیرم کند. دایره نداشتند. گیتار های با کیفیت شان هم خیلی گران قیمت بودند. در حالیکه از سرتاپایم آب می چکید، به اتاقم برگشتم. جلو آیینه ایستادم و خودم را در آغوش گرفتم.

نفسم آیینه شفاف را غبار آلود کرد. با انگشت سردم روی غبار یک دخترک را کنار یک درخت نقاشی کردم. دخترکم بیش از اندازه لاغر بود و درختم خوردتر از اندازه طبیعی. شاخه های درخت روی زمین افتادند و دخترکم کم کم زیر آنها پنهان شد.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”پرا…گنده

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s