عشق من ساده ست

فقط می خواهم موهایم را بپیچی

دور انگشتانت و بو کنی.

می خواهم گاه گاهی

ناگفته به خوابم آیی.

برایم چای سبز دم کنی،

و شعر بخوانی.

بگویی که رنگ آمیزی ناخن هایم

مانند بالهای شاپرکی ست

که در کودکی می کشیدی.

می خواهم روزی  ناگهانی اشپلاق کنی

تا سرم را از کلکین بیرون کنم

و مانند دلدادگانِ چهارده ساله

بخندیم،

بخندیم تا اینکه به زمین بیافتیم.

می خواهم گاهی وقتی می خندی

کنارت باشم و تو را

مانند آخرین موجود روی زمین

تماشا کنم و به خاطر بسپارم.

برگ

کاش می توانستم نقاشی کنم

روی دروازه باران زدهء همسایه

نقش پر رنگ ترین برگ جهان را بکشم

و تصور کنم که من و تو

عین یک جفت شاپرکِ بی پروا

پس آن برگِ بزرگ و نمناک

پنهان شده ایم

آرام پنهان شده ایم