ممنوع


من خودم را دیدم

زیر یک تاک، لب یک حوضچهء بی باران

غرق در فکر صباحی، شاید، که در آن

عشق پوشیده ترین لذت این دنیا نیست

و دچارند همه مردم شهر

عاشق شاپرکی، شاید، که دلش را دادست

به همان ساقه خشکیده شب بو لب جوی

عاشق شاد ترین غچی دنیا، شاید،

یا که لبخند اناری در باغ

یا که یک قطرهء باران…

من خودم را دیدم که به خود می خندید

و تصور می کرد

روزی را که نخواهند نوشت

روی لب های پر از خنده تو

که: گناهست مرا بوسیدن

 

Advertisements

یک دیدگاه برای ”ممنوع

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s