باغچه

بعد از ساعتی تمرین سرم را روی کلید های پیانو می گذارم و چشمانم را می بندم.

هفته پیش در یک مهمانی به خانمی میانسال برخوردم که صدای پر حرارتش هنوز به گوشم می آید. «باغبانی را دوست دارم. وقتی به باغچه می روم، همه چیز را فراموش می کنم؛ دنیا را، افکارم را، حتی خودم را، و برایم مهم ترین چیز زنده ماندن یک برگ و شگوفا شدن یک گل هست.»

حس می کنم به یک باغچه نیاز دارم؛ به گلهایی که برای مدتی کوتاه برایم مهم تر از هر چیز دیگر باشند. می خواهم باغچه ای داشته باشم با گل های آفتاب پرست و میخک و یاسمنی و سرخ و آبی. میخواهم وقتی وارد باغچه ام می شوم خود را در آغوش آرامش بیابم، روی گِل بشینم و با دستانم ریشه ها را بپوشانم و به روی گلها آب بپاشم. می خواهم تاکی انبوه داشته باشم و زیر سایه آن دو چوکی و یک میزِ آهنی و چند کتاب شعر بگذارم. کنار تاک می خواهم جویی روان باشد و روی هر درخت فضای کافی برای غچی ها. چند درخت سیب و انار و آلوبالو کنار راهرو، سه درخت کاج کنار دروازه، چهار سپیدار بلند، یک حوض خورد با دو ماهی سرخ، یازده بته گل سرخ و هزاران شاخه پیچک سوار بر دیوار های کهنهء سنگی.

باغچه ای می خواهم که آرامم کند و در آن بتوانم فقط به رنگ آمیزی یک گل و یا خطوط روی یک برگ فکر کنم و همه چیز های دیگر را فراموش کنم.

اندکی به این رویا فکر می کنم و بعد قلمم را بر می دارم تا باغچه ام را بسازم.