خوشبخت


اتاقم تیت و پَرک هست. می کوشم بوت هایم را بیابم تا بروم کار. مثل همیشه دیر شده. بوتهایم را نمی یابم و تصمیم می گیرم کار نروم. نفسی راحت می کشم و روی تختم می نشینم. بعد از چند لحظه بر می خیزم، صدایِ موسیقی را بلند تر می کنم و شروع می کنم به جمع و جور کردن اتاقم. وقت پاک کاری می رقصم، می خوانم و از اتاقم عکس می گیرم. دانه دانه کاغذ های پراکنده را از روی میزم برمی دارم و در دوسیه ها می گذارم. به گلهایم آب می دهم. تختم را منظم می کنم. با رضایت لبخند می زنم، برای خود چای دم می کنم و روی زمین چار زانو می نشینم و به آیینه خیره می شوم. حس می کنم کم کم، بعد از سه سال، به زندگی دور از خانه عادت کرده ام اما، هنوز دلتنگ کابلِ خاک آلود و قشنگِ خودم هستم.

در خانه هیچ گاهی پاک کاری نمی کنم. اکثرِ اوقات خانه نیستم و وقتی هستم کودکی تنبل هستم که می خورد، می خندند، می خواند، حرف می زند و می خواند. کتاب و قلمم را مادرم منظم می کند. غذایم را عمه می پزد. لباس هایم را اقبال از طناب بر می دارد و به خانه می آورد. چایم را پروانه دم می کند. کتاب هایم را آغایم انتخاب می کند. خلاصه، وقتی خانه هستم انسانی هستم بی پروا که از ناز کردن بالای دیگران لذت می برد. وقتی اینجا هستم دلتنگ نازدانه گی خودم و محبتی که در آماده کردن چای و قات کردن لباس ها پنهان است، می شوم.

به خانه زنگ می زنم. از آغایم می پرسم چی بخوانم. می دانم هیچ کدام از کتاب هایی را که پیشنهاد می کند نمی توانم اینجا بیابم اما این عادت را دوست دارم. از مادرم می خواهم برایم از نورجهانِ کودک بگوید. مادرم می گوید من هیچ گاه «چارغوَک» را یاد نگرفتم و همیشه به سرعت «لُوت» می خوردم. در کودکی همه مرا «مارچه» صدا می کردند. مادرم می گوید همیشه عجله داشتم از یک گوشه اتاق به گوشه دیگر بروم و باز برگردم.

این روز ها دوباره تبدیل به «مارچه» شده ام؛ تبدیل به خودِ کودکم. خوشحالم. همیشه در حال حرکت استم. یک صد هزار مشغله و کارِ نکرده دارم اما آرام استم. سعدی و حافظ و سهراب و شاملو می خوانم. هر روز سه یا چهار ساعت تمرین می کنم. دوستان را می بینم. می دَوم. درس می خوانم. می آموزم. همه کار ها را به سرعت می کنم و همیشه در حالِ تپش هستم. بعد از مدتها حسِ خوبی دارم؛ حسی که به من احساس توانا بودن، مستحکم بودن و وارسته بودن را می دهد. آموختن و نوشتن، شعر خواندن و آزاد بودن، دویدن و عرق ریختن در باران، گیتار و آواز خواندن و برف بازی با دوستانم… این همه نعمت را دوست دارم.

دیروز در اتاقِ گیتار، الکس و من آنقدر خندیدیم که هر دو از چوکیِ چوبی به زمین افتادیم. بعد برخاستیم، به چهره های شرمگین همدیگر دیدیم و دوباره خندیدیم. شب، قبل از خواب، کوشیدم دلیل خنده ما را به خاطر بیاورم. نشد. دوباره خندیدم. به این فکر کردم که چقدر خوشبختم که می توانم با وجود یک صد هزار دغدغه، خسته گی، غربت و پریشانی، شادمان باشم و در تختِ خوابم به صدای بلند بخندم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”خوشبخت

  1. سلام نورجهان

    خوش شدم از خواندن نوشته شما. راستی من هم به روز شدم با یک نوشته تازه. اگر توانستی بیا. نظر یادت نره

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s