سلام


امیدوارم همه شما خوب باشید و از فرارسیدنِ بهارِ زیبا لذت ببرید. من خوبم. برای یک هفته رخصت استم؛ فرصت دارم قدم بزنم، بنویسم، بخوانم، گیتار تمرین کنم، غذا بپزم و لباس بشویم. دو هفتهء آخر در مکتب امتحان داشتم و بسیار خسته شدم. تقریبا هر شب ساعت دو و نیم به خواب می رفتم و هشت و نیمِ صبح از خواب بر می خاستم و با وجودیکه تمامِ روز را صرف درس خواندن می کردم هنوز هم حس می کردم برای امتحاناتم آماده نیستم. سه امتحانم گذشت. دو امتحانم بعد از رخصتی است. من در این چند روز رخصتی، تصمیم داشتم هیچ درس نخوانم و وقتم را حیفِ حیف کنم. درس نمی خواهم اما متاسفانه وقتم را هم حیف نمی کنم. مشغول نوشتن برنامهء درسی پروژه نوشتارِ تابستانم استم. این کار خیلی وقتگیر است اما هنوز برای بیکاری و خط نوشتن وقت دارم.

اینجا برگ ها و غنچه های جسور آهسته آهسته از تنِ خشک و سرمازدهء شاخه ها سر بیرون می کنند و گلهای خوردِ بنفش، زرد و سفید کم کم باز می شوند. هوا امروز گرمتر از دیروز و سردتر از فردا است. آسمان آفتابی و رنگ های تازه و پر نشاطی که در همه چیز جاری شده اند انسان را به بیرون می خواند و من کنار تختم نشسته ام. دلتنگ خانه هستم و می نویسم. آخرینِ بهاری که من در کابل گذشتاندم سه بهار پیش بود. به خاطر دارم که برف های آب شده دریای کابل را در بر گرفته بودند و چند خانه را سیل زده بود. بهارِ کابل را خوش دارم. یگانه وقتی است که گوشه های کوه ها سبز می زند و آسمانِ شهر صاف است. شاید حالا چنین نباشد؛ چندین گزارش نشان می دهد که غبار و آلودگی هوا در کابل چندین مرتبه افزایش یافته است. امیدوارم آسمان هنوز هم صاف و آبی باشد و سبزه های سرِ کوه ها هنوز جرئت سر بلند کردن را داشته باشند.

شهرزاد امروز یا فردا خانه می رسد. فریده و پری هم آنجا هستند. تصویر یکجا بودن آنها در ذهنم مرا به یاد خانه ما در جمالمینه می اندازد؛ وقتی که من هنوز خورد بودم و از حلقه دخترانِ جوان جدا. فریده، شهرزاد و پری با هم می نشستند، قصه می کردند و می خندیدند و ذهنِ کودک من به دنبال راهی می گشت که خودم را جز این گروه کنم، به گفتگو های اسرار آمیز آنها گوش دهم و با آنها بخندم. یادم می آید پری و فریده با هم لباس ساختند؛ لباس های درازِ سرخِ زری؛ لباس هایی که من برای پوشیدن شان جوان بودم. چه روز های خوبی بود.

وقتی من جوان شدم، شهرزاد، پری و فریده، هیچ کدام آنجا نبودند تا پچ پچ کنیم و بخندیم. به تابستان فکر می کنم و امیدوارم که مثل آن زمان ها با هم یکجا باشیم. رادا هم باشد. این بار من هم جزِ گروه دختران جوان خواهم بود و با آنها حرف های کلان ها را خواهم زد. می دانم این طرزِ فکرم کودکانه است اما بی صبر و شادمان هستم.

حالا پروانه هم جزِ دخترانِ جوان هست. عکس هایش را دیدم. چقدر بزرگ شده است. من پروانه ای را به خاطر دارم که هر بار مهمانان می خواستند از خانه ما بروند دمِ دروازه دراز می کشید و بلند جیغ می زد. گونه های سرخ و هیجانزده اش را هنگامِ پولیسَکان به خاطر دارم و چشمان اشک پرش را هر بار که کسی می گریست. به پروانهء امروز، پروانه ای که تیاتر می رود، فکر می کند، می خواهد بیاموزد، خطر می کند، و به جورج سکول قبول می شود، می بالم! بعد از شنیدن خبرِ قبولی اش آنقدر خوشحال بودم که می خواستم بی اختیار سراسر دانشگاه ما بدوم و به همه بگویم که چی خواهرِ فوق العاده ای دارم، چقدر مدیونِ مادرم و آغایم هستم، و چقدر می خواهم شهرزاد را در آغوش بکشم و ازش تشکری کنم. پروانه جسور و مهربان امروز مرا به آینده امیدوار می کند. بی صبرانه منتظرم از کابل تا فیلادلفیا با او پرواز کنم، برایش در مورد مکتبم بگویم، همه جا های مورد علاقه ام را نشانش بدهم، با او کتاب هایش را بخرم و صنف هایش را انتخاب کنم، با غرور او را به دوستانم و معلمانم معرفی کنم، در کارخانگی اش به او کمک کنم و… بی صبرانه منتظرم بزرگ شدنش را، مستقل شدنش را ببینم…

در تابستان قسمتِ زیادی از وقتم را صرف آماده کردن پروانه برای مکتب خواهم کرد. کتاب هایی را که باید در جریان تابستان بخواند با خود خواهم آورد. برایش بیک، بوت و لباس خوب خواهم خرید. با فکر اینکه که بلاخره فرصت این را خواهم داشت که خواهرِ بزرگترش باشم و نازش بدهم لبخند می زنم. علاوه بر این کار ها، تابستان رانندگی و خیاطی خواهم آموخت. با مادر و عمه خیاطی خواهم کرد. می خواهم هر شب به اقبال و جلال کتاب بخوانم و یک گروهِ کتاب خوانی را با جمعی از دوستانم بسازم. می خواهم یک شب مجلس شعر خوانی ترتیب بدهم و صد ها نفر را دعوت کنم تا آغایم بیدل و مولانا بخوانند و همه به غزل گوش دهیم. می خواهم بخوانم و دو سه آهنگِ خوبِ بنویسم و ثبت کنم. می خواهم با پروانه، اقبال و جلال پولیسَکان کنم. مطمینم این تابستان هم مثل تابستان های گذشته در بدو بدو خواهد گذشت، اما می خواهم اینبار بدو بدو هایم را با خانواده انجام بدهم.

می خواهم آنقدر کار کنم که هر شب قبل از خوابیدن احساس کنم مفید بوده ام، خوب بوده ام و بودنم برای دیگران ارزشمند بوده است. می خواهم هر شب حس کنم که در جریان روز کاری کرده ام که مرا یک قدمِ دیگر به خانواده ام، به مردمم، و به همه انسانها نزدیکتر کرده است. می خواهم بزرگ شوم؛ بتوانم ناتوانی خودم و دیگران را ببینم و بپذیرم و هنوز بکوشم. بدانم که نمی توانم همه چیز را بهتر کنم، اما می توانم یک کار کنم که یک نفر بیشتر احساس اهمیت کند و زحمت بکشد، یک نفر بیشتر بخندد، یک نفر امیدوارتر شود، بیشتر کار کند و مفیدتر باشد، شاگردانم زندگیِ بهتری را تصور کنند و خودم بیاموزم که برای آنانی که برایم مهم اند زندگی کنم و از دلهره ها و افکارِ خود محور دور شوم و برای یک انسانِ دیگر کار کنم، عرق بریزم. خودم را برای دقایقی گم کنم و با همه انسانها یکی شوم. می خواهم بدبختی انسانها را بیرون از خودم حس کنم و بکوشم با برداشتن یک قدم، با دراز کردن یک دست، با باز کردن یک آغوش لحظاتی انسانی را آرام بسازم، انسانی را امیدوار بسازم، به یک انسان احساس قدرت، استقامت، اهمیت و مهر بدهم.

قسمتی از این قوت را مدیون تعدادی از شاگردانِ دانشگاهم هستم که چند هفته قبل روز ها را در مظاهره گذشتاندند تا قوانین مربوط به سواستفاده، توهین و تجاوز جنسی دانشگاه را تغییر بدهند. قبل از آمدن به امریکا آنچه من از این مملکت در ذهن داشتم مردمی بود که حاضر بودند برای برابری جنسی و نژادی، حقوق زنان، حقوق کارگران و توقف جنگ ها به پا بخیزند؛ بر علیه جنگ در عراق در مقابل قصرِ سفید هزاران شمع روشن کنند، برای حقوق کارگران جلوِ مخازنِ ذغال را بگیرند و برای استقلال سرخ پوستان مقابلِ موتر های دولتداران بخوابند. در دو سالی که اینجا گذرانده ام، شاهد هیچ کدام از این چیز ها نبوده ام و این به این دلیل نیست که نابرابری کم شده است؛ به این دلیل است که حساسیت مردم نسبت به نابرابری کم شده است. این وضعیت تشویش برانگیز است.

در تعداد زیادی از شرکت های بزرگ، از جمله والمارت، کارگران حق اتحادیه داشتن را ندارند. فیصدی زندانیان در امریکا بیشتر از هر مملکت دیگری است. نابرابرای جنسی و نژادی آزاد دهنده است. تعداد زندانیانِ سیاه پوست بیشتر از هر نژاد دیگری در امریکا است. فقر در میان سیاه پوستان بیشتر است. امکان اینکه زنانِ سیاه پوست با کسی بیرون از نژاد خود ازدواج کنند کمتر از هر نژاد دیگری است. 54 فیصد زنان، و 46 فیصد مردان دانشگاه می روند اما هنوزهم معاشِ زنان کمتر از مردان است؛ هنوز هم زنان به ندرت می توانند به خاطر کودکان شان رخصتی درازمدت را بگیرند؛ هنوز هم زنان مقام رهبری را در اکثریت شرکت ها ندارند؛ وهنوز هم از زنان در محلِ کارِ شان سو استفاده جنسی صورت می گیرد. کارگران در مدیسونِ، ویسکانسون ماه ها را در اعتصاب گذرانند و هنوز هم حق ابتدایی انتخاب گروهی معاش از همه شان گرفته شد. بدتر از همه اینها این است که اکثریت به راه خود روانند و اندکی خود را نمی خارند که این وضعیت چقدر نادرست و نابرابر است. بدتر از همه این است که اکثریت شاگردانِ دانشگاه، نفسِ جوان این مملکت، در مورد این مشکلات فکر هم نمی کنند و مشغول حساب کردن بازی های کمپیوتری و یا دامن های رنگارنگ خود استند. دیدن این وضعیت در امریکا برای من، نه تنها متفاوت از آنچه در ذهن داشتم، بلکه ناامیدکننده بود. فکر کردن در این مورد باعث می شد حس کنم همه چشمان شان را می بندنند و خار فقط به دیده و دل من می خلد. در این دو سال تنهایی و همدرد و همزبان نداشتن مرا خورد.

سال سومم را در امریکا آغاز کردم و هنوز هم جنبشی قوی و منسجم را در میان شاگردان نمی دیدم تا اینکه گروهی از شاگردان در مکتبم شروع به برنامه ریزی یک اعتصاب کردند. حدود دو صد و هفتاد شاگرد، من در میان شان، سه شبانه روز را در ساختمانِ مدیریت دانشگاه گذرانند تا اینکه توجه مسوولین را به قوانین نادرست و غیرموثر مربوط به قضایای توهین، خشونت، سواستفاده و تجاوز جنسی دانشگاه جلب کنند. در اثر این حرکت، ماده ای تصویب شد تا شاگردانی که در قضایای تجاوز مجرم شناخته شده اند، اخراج شوند و حق برگشت را نداشته باشند، سیستمی سراسری به وجود آمد تا شاگردان را در صورت اتفاق افتادن توهین، خشونت، سواستفاده و تجاوز جنسی با خبر بسازد، اقداماتی مهم برای تدارک برنامه های آموزشی برای همه شاگردان در مورد این موضوع برداشته شد، و گروهی دربرگیرنده شاگردان، پروفیسوران و اعضای مدیریت تشکیل شد تا ماده به ماده قانونِ مربوطه دانشگاه را بخوانند و براساس خواسته های شاگردان و معیار های ملی تغییر بدهند. علاوه بر این مدیرِ دانشگاه به همه شاگردان، معلمین، مطبوعات و والدین نامه ای فرستاد و از اقدامات و تظاهرات شاگردان تشکری کرد.

به وجود آمدن این همه تغییر مرا تکان داد. این اتفاق به من آموخت که همیشه، بزرگترین تغییرات توسط گروه های کوچک به وجود می آید و درست است که خاموشی اکثریت آزار دهنده است، اما اگر گروهی خورد، آگاه، مجهز، آماده و منسجم به وجود آید و برای به دست آوردنِ هدفی انسانی زحمت بکشد، از خود گذری نشان بدهد و بدون لرزیدن مقابل همه بایستد، تغییر در راه است. برای من این حرکت، درس بزرگی بود که باور دارم نه تنها در دانشگاه بلکه در افغانستان هم به دردم خواهد خورد.

در افغانستان امید باختن بسیار ساده هست. اقلیتی که همه چیز برایشان مهیا هست، با وجود اینکه در همسایه گی شان مردم می میرند، خود را تکان نمی دهند. اکثریتی که زیرِ پای همه خورد می شوند از ترس خاموشند و به خود بی باور. من به این نتیجه رسیده ام که به خاطر داشتن این اصل که آگاهی یک گروهِ کوچک قدمِ اول تغییر است و در پنجه داشتنِ امید براساس این اصل، یگانه راه ادامه حیاتی مفید در افغانستان است. بنابراین فکر می کنم که تمرکز اساسی جوانان در افغانستان باید روی آموزش و ترقی باشد و  امیدوارم من هم بتوانم سهم خودم را در این پروسه ادا کنم

پانزده مارس 2011

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سلام

  1. نورجهان عزیز
    نمیتوانم چگونه بگویم که حرفهایت و دل نوشته هایت چقدر برایم زیبا و قابل احترام هستند و از صمیم قلب آرزومندم که در اهداف و آرزوها و آرمانهایت موفق و پیروز باشی و من به جوانانی چون شما می بالم و آینده افغانستان را با بودن شما روشن میبینم. همیشه به شهرزاد افتخار میکردم و اکنون خوشحالم که خواهر او نیز عصاره ای است از تلاش و تکاپو.
    موفق و کامیاب باشی ای دخت بزرگ افغان زمین.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s