باور به خود


پریشانی در هوا است. مدتی است فرصت چای نوشیدن و نوشتن را نداشته ام. دلتنگ خانه هستم. آغایم می نویسد:

«دختر عزیزم،
اگر چه سخت است، زود می گذرد. سال آینده نمی گذارم بروی. همین جا درس می خوانی. کار کن. به آینده فکر کن. نگذار غصه ها بر تو غلبه کنند. تو نیرومند استی.»

با هزار عذاب پرینتر بدبخت را مجبور می کنم این نامه را روی ورق قات شده، اندکی سوخته، و کمی رنگ آمیزی شده ام چاپ کند. آن را روی آینه ام نصب می کنم تا اگر گاهی، برای لحظاتی ضعف بر من پیروز شود، پای آیینه بنشینم و این جملات را تکرار کنم. بعد بر می خیزم و می گویم یکی از این روز ها خانه می روم. یکی از این روز ها قوی تر می باشم. یکی از همین روز های سرد زمستان همین جملات را به  دختران میهنم خواهم گفت. فریاد خواهم زد: «تو نیرومند استی، نیرومندتر از آنچه دیگران می پندارند و یا به تو می آموزند.»

اگر چه وقتی طفل استی، هر دم به تو گوشزد می کنند که ناتوان هستی، من می دانم که تو می توانی یک گاندی، یا یک لوناردو داوینچی و یا، اگر بخواهی و باور داشته باشی، یک کینگ و یا یک ویرجینیا ولفِ دیگر شوی. اما به تو می گویند «یک روزی عروسی می کنی. صاحب چند اولاد می شوی. پسرانت را باسواد کن تا بتوانند کار کنند و پسران خود را باسواد کنند تا آنها کار کنند.» نهایت زندگی تو همین است که دلیل پشت پرده خوشبختی و موفقیت یک مرد باشی. تو هم سر خم می کنی، خاموش می شوی، و درس تاریخت را از بر می کنی. آخر تو کسی نیستی. تو ناموس کسی دیگر استی.

از کودکی، در مکتب وقتی می خواهی صحبت کنی، مباحثه کنی، سوال بپرسی، می گویند «دختر، این سوال بسیار مشکل است. بهتر است تو درس را روی تخته بنویسی.» روی تخته سیاه می نویسی که کدام پادشاه چند زن و چند کنیز داشت، چقدر عمر کرد و چند مملکت را فتح کرد. اگر بنویسی که فتح با خون کودکان و عزت خورد شده میلیون ها دختر بی گناه خریده شده بود، تخته پاک می شود و روی یک پا کنار در می ایستی. اگر بنویسی که دین را اسلحه ای ساختند برای تحقیر کردن و به اسارت کشیدن تو، ساعتها سوزش خط کش آهنی را روی کف دستت و اشک های شورت را روی زخم هایت احساس خواهی کرد. پس نمی نویسی. خاموش می نشینی. اول نمره می شوی. شاگرد نمونه می شوی و فراموش می کنی که چقدر نیرومند استی؛ که می توانی سخن بگویی.

سالهای تحصیلت همین طور می گذرند و تو همان چیزی می شوی که از تو توقع می رود. عروسی می کنی. صاحب چند اولاد می شوی. پنج دختر و دو پسر. هر بار که دخترانت تولد می شوند، همه با چشمان و کلمات شان ترا سرزنش می کنند و به تقدیر نفرین می فرستند. تا اینکه از طعنه زدن ها خسته می شوند و تو را تنها می گذارند. تو هم دخترانت را به خاطر دختر بودن تنبیه می کنی. به آنها کمتر توجه می کنی و مدت کمی را روی درس خواندن با آنها سپری می کنی اما به آنها می گویی که آنها می توانند باسواد شوند و مرد دیگری را به موفقیت برسانند و برایش پسران زیادی به دنیا بیاورند تا او احساس بدبختی و تنها دستی نکند.

این سلسله  ادامه می یابد تا روزی که مادر و یا پدری به دخترش بگوید: «دخترم، تو قوی استی. تو می توانی منبع سعادت در زندگی تعدادی از همنوعانت باشی. تو برای چیز های بزرگ آفریده شده ای. تو می توانی راه خودت را بیابی. تو موفق می شوی.» آنگاه آن دختر می تواند هر رنجی را تحمل می کند تا کسی شود، تا راهش را بیابد و مبارزه کند تا بتواند روزی با باورِ کامل این جملات را به دختر خود بگوید.

خب، پیام امروز این است. شما پیغامبر ما شوید.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”باور به خود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s