خط خطی روی پیاده رو


آزاده عزیزم،

کنارم نشسته ای و نقاشی می کنی. رنگه هایی را که به دست گرفته ای روی ورق می گذاری و اطراف صفحه سفید را با خط های کج و معوج آبی و سرخ پر می کنی. نوک یکی از رنگه هایت می شکند. آنرا به من می دهی و با رنگه ی دیگر شروع به کشیدن یک انسان می کنی. گاه گاهی برای تاییدی گرفتن از من به سویم نگاه می کنی و وقتی می گویم: » وی ی ی ! چقدر مقبول! آفرین دختر خوب.» سرت را دوباره خم می کنی و به نقاشی کردن ادامه می دهی. بلاخره خسته می شوی، خمیازی می کشی و سرت را به روی ورق می گذاری. چند لحظه بعد خواب می برد. تو را بر می دارم و روی توشک می گذارم. لحاف سبز را روی تن کوچکت می کشم و انگشتان رنگ آلودت را از دهات بیرون می کنم. کمی به تو می خندم بعد کنارت می نشینم.

خیلی شبیه من هستی. کتاب خواندن را دوست داری. برای خودت لالایی می خوانی و همه کتاب ها و کتابچه هایت را خط خطی می کنی. در حالیکه موهای به هم ریخته ات را نوازش می کنم به یاد روزی می افتم که یکی از رنگه هایت را به اسما، دختر همسایه ما ، دادی. وقتی ازت پرسیدم: «چرا؟» گفتی: » اسما رنگه نداشت.» دستانت را نوازش کردم و به اسما و هزاران اسما دیگر فکر کردم که از همه چیز هایی که تو داری محروم استند. کودکانی که هرگز فرصت نقاشی کردن و نوشتن ترانه های شان را نداشته اند. دل نگران تصاویری استم که در ذهن کودکان حبس می شوند تا از کمبود نفس بمیرند، افسانه هایی که ناگفته می مانند و ترانه هایی که ما ناشنیدم می گیریم.

حس می کنم کودکان نسل ما محکوم به احساس نداشتن اند. احساس دلتنگی و تنهایی را در گرسنگی فراموش می کنند و احساس غربت و اضطراب را در جستجوی زباله در روز های زمستانی و سرک های متروک و برف زده کابل. خشم و نفرت را در فشار دادن تفنگچه های پلاستیکی کهنه ای که در میان زباله می یابند تبارز می دهند. ترانه های خود را روی اخبار صدای آزادی می نویسند تا بعدا برای گرما بسوزانند و یا با زغال روی سمنت کبوتری را می کشند که رهگذران بی توجه لگدمال خواهند کرد.

این گونه ما هزاران نویسنده، نقاش، شاعر و آوازخوان را ناشناخته فراموش می کنیم. آهی می کشم و آرزو می کشم که کاش ما قدر احساسات کودکان خویش را می دانستیم. کاش خط خطی های روی سمنت آنها را به باد تمسخر نمی گرفتیم. ای کاش وقتی کودکان ما در خواندن لالایی با ما همراه می شدند، ترانه هایشان را می نوشتیم تا حس کنند که چون فردا صبح وقت به تنور نان باید زد و یا کراچی را باید به کوته سنگی برد ضروری است که آرزو ها و افکار شان را فراموش کنند. کاش به آنچه کودکان ما را متفاوت می سازد توجه می کردیم.

شش فبروری ۲۰۱۰

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s