به دختران نو تولد

اسم دخترم را آزاده می گذارم. آزاده دستان گلابی کوچکی دارد که باید شبها کُف شان کنم تا گرم شوند. برایش قصه می سازم و قصه های دنیا را بیان می کنم. حس می کنم بهتر از هر انسانی می تواند آرزو های مادرش را درک کند و وسوسه هایش را دوست بدارد. آزاده عزیزم، دختر شیرینم که تازه خندیدن را یاد گرفتی وقتی بزرگ شدی نگذار خنده هایت را در قفس کنند. دخترک گلم در ملک ما برای خندیدن هم قانونی دارند. زنان باید کمتر و آهسته تر بخندند و طوری راه بروند که نا محرم صدای پایزیب شان را نشوند. یک عمر مادرت را به خاطر خنده هایش ملامت کردند و به او گفتند شانه هایش را خم بگیرد تا مبادا نگاه سرکش مردی به او بیافتد. آهسته تر راه برود تا مبادا خاکی از زمین برخیزد و توجه مردی را جلب کند. دخترم، در ملک ما مردان مقصر نیستند. اگر مردی به کودکی تجاوز می کند، می گویند کودک سرش را نپوشانده بود. اگر مردی به دختری نگاهی شهوت آمیز می اندازد، می گویند دختر بلند خندید. وقتی به روی دختران مکتب تیزاب می پاشند و یا معلم دختر جوانی را به اتاقش می خواهد و به او دست درازی می کند می گویند «گناه خودش بود. دختره به درس چی؟» عزیزم به این بی عدالتی ها عادت نکن. به این دنیا عادت نکن.
شاهدخت زیبای من، نمی دانم ازینکه به دنیا آمدی خوشحالم یا غمگین. آزاده گکم به دنیا خوش آمدی. بکوش از این دنیا بیاموزی. قوی باشی. بلند بایستی، بلند بخندی، بلند حرف بزنی و دل ستمگران را بلرزانی. آزاده جانم، شانه هایت را محکم و بلند بگیر و با سنجش راه را طی کن. نگذار هیچ دردی ترا آنقدر بلرزاند که نتوانی کار کنی. دخترم اگر کتابت را بستند و کتابچه هایت را آتش زدند نا امید نشو، افکارت در امان است. اگر دروازه های مکتب را به رویت بستند و سدی شدند مقابل آزادی تا وقتی اندیشه ات آزاد است، سرت را بلند بگیر.

یازده اکتبر 2009