سنگ

چنگ مزن بر مویم/ سنگ مزن بر برویم/ می توانم باز بخیزم/ این وطن را با تو سازم، من!

این طرفِ قصه

یک دفعه بگذار تا من هم بگویم./ قصه این ملک ویران گشته ام را من بگویم/ من از اول با تو ماندم./ روز رفتم، جنگ کردم پا به پایت./ چادرم را روی زخم پر ز باروت تو مالیدم./ جنگ را با «افتخارش» مال خود کردی./ نام من را از همه تاریخ گم کردی./ شب که شد در مخمل دیرین عشقم باز پیچیدم تو را./ گرم کردم رگ رگ یخ بسته سنگر گریزت را./ اما خودت…باز هم بر من جفا کردی./ مرا بعد از «لَتی جانانه» در خانه رها کردی.

 یک دفعه بگذار تا من هم بگویم./ قصه آینده این خاکِ خون آلود را من هم بگویم./ من دگر این گوشه تاریک را پامال خواهم کرد./ از کنار نعش وحشت تیر خواهم شد./ بر بلندی های کوه عزت و انسانیت استاده خواهم شد.

چرا می ترسی؟

.می دانم وحشت داری

وقتی مغرور و بلند می ایستم،

وقتی حرف می زنم،

عصبانی می شوی،

تهمت می زنی،

و تکفیر می کنی

چون می ترسی.

اما چرا؟

من زنم و تو مرد.

هر دو اینجا جا داریم.

.من نیامده ام جای تو را بگیرم

فقط می خواهم جای خودم را پس بگیرم.

صدای خودم را دوباره بگیرم.

بدن خودم را دوباره صاحب شوم.

بدون ترس روی دو پای خودم بایستم.

ایستادن من

افتادن تو نیست.

 چرا می ترسی؟

نامه یی به مادرم

*این نوشته از سال های گذشته است. کمپیوتر من پیر شده و  در حال مرگ است، بنابراین چون نوشته هایم را می خواهم اینجا ثبت کنم این نوشته را هم گذاشتم اینجا.

میهنم، میهن زیبایم، میهن پریشانم، بار ها دلت را به ضربات تازیانه داغدار کرده اند؛ اما من دلم را برای کودکان بی پناهت خانه یی می سازم گرم. زلفان پیچیده با شکنجه دخترانت را با اشکهای چشمانم می شویم. با گوشه چادرم قطره های خون را از بیرقت پاک می کنم. وقت سنگ ها بالهایت را می شکنند، با زلفانم زخم هایت را می بندم.

خانه ام، هر کس خشتی از تو می خواهد. رگانم را زنجیر محکمی می سازم تا به دستان شان بزنم. سوراخ های مرمی روی دیوار هایت با باد سرد و سوزان زمستان معامله می کنند. باد به خانه می تازد. گلبرگ ها را از هم جدا می کند و به هر گوشه می پراند. وجودم را گِل می سازم و حصاری بلند در مقابل طوفان ویرانگر.

مادرم، ، مادر شجاع و مبارزم، هرگز نتوانسته اند شانه هایت را خم کنند. امروز می خواهم کمی از بار هایت را بر دوش بکشم و برایت بید سیر سایه یی بکارم که آتش گرما دیگر سیمایت را نسوزاند. مادرم برایت چایی دم می کنم با طعم صلح، طعمی که دیریست نچشیده ای.

مادرم، مادر غیورم، وقتی کودکانت در سرمای زمستان انتظار مرگ را می کشند چشمانم را آواره می کنم تا خیمه یی برایت بیایم.
دمی بیاسای مادرم، اکنون من آوازت را می خوانم. ساییدن پاهای برهنه ام به روی سنگ ها ترانه های ترا مشق می کنند. دهانم را شاید بندند. حتا سکوتم ترانه استقامت ترا فریاد می کند و برق امید در چشمانم تاریکی را به شرم وامیدارد. شبانه صدایم دنیا را فرا می گیرد و قلب ستمگران را می شکافد. شبها پنجره ها را می بندند تا ترانه های تو را نشنوند. شبانه بارانی از بم می بارند تا فریادم در غبار گم شود. اما من با فریاد بلندم به یادشان می آورم کودکانی را که بدن های نحیف شان بستر ستمگران گشته اند. به یاد شان می آورم که چه گونه رگ های تو را از هم جدا کردند و خونت را به خاک ریختند. روزی را که دختران همسایه ما را مقابل مادرشان بردند و سرعت موترشان را وقتی که از روی بدن عذرا گذشتند. بگذار هزار بار مرا فحش بدهند و با مشت های خویش بر دهانم بکوبند. بگذار به من بگویند «نمی توانی.» من دختر تو استم می دانم که می توانم.

این عید، عید ما نیست

*این نوشته از چند سال قبل است. امروز دوباره آنرا یافتم و تصمیم گرفتم اینجا ثبتش کنم.

دستان کوچک یخ زده ام را به دستان مادرم می چسپانم. مادرم مرا به دنبال خود می کشاند و هر دو به سرعت از جلو مغازه ها و از میان مردم می گذریم. مغازه ها رویا های شبانه ام را می سازند. لباس های سرخ و آبی و نارنجی. لباس های مخمل و زری زری. لباس های پرک پرک و بدون پرک. می کوشم همه شان را ببینم و در ذهنم جا بدهم. خودم را در آن لباس ها مجسم می کنم. سرعتم کم می شود و مادرم دستم را به شدت بیشتری به سوی خود می کشد. خجالت می کشم و می کوشم به چشمانش نگاه نکنم. مادرم سخت کار می کند. روزانه راه درازی را پیاده می رود تا به مکتبی که در آن درس می دهد برسد. ازینکه از مادرم چیز هایی را خواسته ام که به من داده نمی تواند پشیمان می شوم و زودتر قدم بر می دارم. حس می کنم دل مادرم را شکسته ام.

جلو یکی از کراچی ها می ایستیم. صاحب کراچی پیرمردی است با چشمان مهربان و دست های پر از آبله. دست هایش را روی موهایم حس می کنم. به آهستگی خود را به مادرم نزدیکتر می کنم. چشمان مادرم با نارضایتی میان کالا های مختلفی روی کراچی سفر می کنند. او سرش را تکان می دهد و به سوی کراچی دیگری حرکت می کند. بعد از ساعتها گشتن میان کراچی ها، موفق می شویم برای همه خواهران و برادرانم لباس عید بخریم و با کش و گیر زیاد از میان گِل و لای سرک گذشته خود را به ملی بس می رسانیم. می کوشم برای مادرم یک چوکی خالی پیدا کنم اما موفق نمی شوم. لباس ها را از دستش می گیرم و روبروی راننده می گذارم. میدانم مادرم خسته است. ایستگاه ما می رسد و بعد از گذشتن از میان تعداد زیادی از زنانی که جثه شان چندین برابر مادر من است به در می رسیم. بقیه راه را در سکوت پیاده روی می کنیم.

امروز، ۵ سال بعد از آن روز، من در فیلادلفیا امریکا عید می کنم. به مادرم زنگ می زنم و بخاطر تمام رنج هایی که برای من متحمل شده برایش گریه می کنم. امروز من دو لباس نو عیدی گرفتم، اما عیدم عید نیست چون می دانم هزاران خواهر و برادرم امروز هم بر روی سرک های کابل دست شان را برای خیرات دراز می کنند و می دانم هزاران مادر می کوشند راه خود را در بازار سینما پامیر در میان کراچی های لیلامی باز کنند تا کودکان شان بی لباس نمانند. این عید عید ما نیست.