خواب

خواب دیدم یک اسپ دارم که حتی یک پارچه گوشت روی تنش نمانده است. استخوان هایش رنگ قهوه ای تیره استند و چنان معلوم می شوند که گویا به اجبار کنار هم گذاشته شده اند. اسپم به آهسته گی از جایش می خیزد و با قدم های شکسته و پر سروصدا از من دور می شود. حس می کنم تنها ترین انسان روی زمین استم. مگر اسپی، که جز استخوان چیزی نیست، تا حالا جای تنهایی را در گوشه دلم پر کرده بود؟
از خواب بیدار می شوم. هنوز نه شب است. باز هم تب دارم.