تکهء سفید

هر روز از خانه تا مکتب و در راه برگشت دنبالم می آمد. مدیره مکتب ما می گفت: «دختران مانند تکه های سفید استند؛ اگر یک بار لکه شدند، دیگر هیچ وقت پاک نمی شوند. خپ و چپ مکتب بیایید و آرام پس بروید.» من هم برای اینکه لکه نشوم هیچ چیزی نمی گفتم. می گذاشتم که مرا دنبال کند، به من حرف های وقیح بزند، سرتاپای مرا چنان ببیند که گویی با چشمانش مرا می بلعد چون می ترسیدم من چیزی بگویم و همه فکر کنند گناه از من است. نمی دانم چرا گاهی به این بچه هایی که به هر زن مانند یک آله می نگرند هم نمی گفتند که «خپ و چپ مکتب بیایید و آرام پس بروید.» من دختری دوازده ساله، در روز های گرم تابستان در یونیفورمِ سیاه و چادر بزرگم می سوختم و زیر آفتاب روزانه نیم ساعت پیاده می رفتم. در راه به بدنم مثل جنس می نگریستند. مرا توهین می کردند.به من دشنام می دادند، اما مسوولیت من این بود که خپ و چپ باشم. خپ و چپ بودن مرا به جایی نرساند. بعد از این فریاد می کنم.