مادر من


مادر و پدرم برایم زنگ زدند و به خاطر گرفتن یک جایزه تبریکی دادند. از آنها تشکری کردم و گفتم که مدیونشان استم. «اگر نمی بودید، نمی توانستم.» مادرم گریه کرد و پدرم با نشاط و بلند بلند حرف زد. خوشحال شدم. پدرم همیشه در آموزش من دخیل و روی افکار من تاثیر گذار بوده، اما بزرگترین انگیزه من زندگی و مبارزات مادرم بوده. مادر من زنی است که هر روز زندگی اش مبارزه بوده؛ مبارزه برای زنده ماندن، مبارزه برای زن ماندن، مبارزه برای محافظت از کودکانش، مبارزه برای تحصیل خودش و دخترانش و مبارزه برای اینکه کار کند و مستقل بماند. مادرم، که قبل از آن جنگ و بی خانمانی فرصتی برایش نداده بود، در اواخر دهه سی ام زندگی اش شهادتنامه فراغتش را از دارالمعلین به دست آورد. به یاد دارم که همیشه از این شکایت داشت که اگر زودتر درس می خواند، خوبتر یاد می گرفت، اما هیچگاه دست از کوشش کردن نکشید. مادرم تقریبا چهل و پنج سال عمر دارد و در این اواخر از درد استخوان رنج می برد، اما هنوز هم هر روز صبح از جا می خیزد و چهل و پنج دقیقه پیاده روی می کند و یا بیست دقیقه در ملی بس های بیروبار کابل ایستاده می شود تا به مکتبش برسد و به کودکان افغان درس بدهد و برای خودش منبع درآمد داشته باشد. با داشتن چنین مادری برای من ننگ خواهد بود اگر برای حقوق همه مادران کار نکنم. امشب می خواستم همه این چیز ها را برایش بگویم. می خواستم برایش بگویم که این جایزه را من نمی خواهم. برای شما می خواهم، اما صدای گریه اش مجالم نداد، فقط گفتم، «مادر. تشکر. دوستتان دارم.» گفت: «من هم دوستت دارم. از خوشحالی نمی توانم حرف بزنم.» گاهی در دوری ها چقدر نزدیک استیم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s