مونا

مونا زن جوانی است که در عرصه ساختمان کار می کند اما به خاطر شرم از جامعه هنگام کار چادری می پوشد. او می گوید که به این دلیل کار می کند که کرای خانه را بپردازد. شوهر معتاد مونا بعد از یک و نیم سال ازدواج او را رها کرد و مونا سرپرستی خانواده خود و مادرش را به عهده گرفته است. این خانم نمونه ای است از قوت زنان افغان. این زنان ارزش این را دارند که ما برای حقوق شان، برای فرصت های بهتر و برابر برایشان، برای ایجاد حس احترام و عزت در مقابل شان در سرک ها و در اجتماع کار کنیم. پس بیایید به جای اینکه انرژی خود را صرف زن ستیزی و آزار و اذیت زنان کنیم و یا صرف این کنیم که در مورد رفتار و یا پوشش زنان غیبت کنیم، به این بپردازیم که چگونه می توانیم به این زنانِ جامعه که در برابر مشکلات روزانه ایستادگی می کنند کمک کنیم. هر کدام ما حداقل یک زن را می شناسیم که در شرایط مونا قرار دارد، اما چه تعداد ما حاضر است، کاری برای مونا و امثال او بکند؟

نه چندان استثنایی و سخت دردناک

ریکا زن بیست و دو سالهء افغان است که در سه سال ازدواجش توسط شوهرش به صورت بی رحمانه ای مورد شکنجه قرار گرفته است. علاوه بر لت و کوب روزانه، شوهرش او را با کیبل زده، موهایش را تراش کرده و روی برف خوابانده است. قبلا ریکا از این وضعیت شکایت نموده بود اما دوباره به خانه شوهرش فرستاده شده بود تا اینکه بلاخره پولیس شوهرش و زنِ اول شوهرش را دستگیر کردند و ریاست امور زنان در بغلان ریکا را به محلی امن بردند. این در حالیست که چند ماه قبل قصه ای دیگر را که شبیه این بود شنیدم. سحرگل هم در طول ازدواجش توسط شوهر و خانواده شوهرش مورد شکنجه قرار گرفته بود. خدا میداند ریکا های دیگر چقدر باید صبر کنند تا کسی صدای شان و قصه شان را بشنود. هنوز هم ما ادعا داریم که غیرت داریم و به زنانِ احترام می کنیم و همیشه می گوییم که قصه های این زنان استثنایی است. فقط برای اینکه به این قصه های به اصطلاح استثنایی کمی توجه تان را جلب کنم، یک لیست از یک تعداد زنانی ساختم که قصه های استثنایی شان را در سال های حمل ۱۳۹۰ الی ماه حمل ۱۳۹۱ خواندیم. خدا می داند که قصه چقدر زن ناشنیده مانده است.
۱. سحرگل توسط شوهر و خانواده شوهرش مورد شکنجه قرار گرفت، ناخن هایش کشیده شد، صورت و بدنش سوختانده شد و موهایش را کشیدند چون نمی خواست به فاحشه بودن تن بدهد. شوهرِ وحشی سحرگل هنوز آزاد است.
۲. ستوری به خاطر به دنیا آوردن سومین دخترش چنان لت و کوب شد که جان داد.
۳. ممتاز به خاطر رد تقاضای ازدواج به صورتِ ممتاز و خواهرانش تیزاب پاشیدند. فقط یکی از حمله کنندگان گرفتار شده اند.
۴. قمرگل توسط دو مرد مورد تجاوز قرار گرفت اما به اتهام زنا در ولایت سرپل زندانی است. متجاوزین آزادند.
۵. گلناز توسط یکی از خویشاوندانش مورد تجاوز قرار گرفت، به سه سال زندان محکوم شد، توسط رییس جمهور آزاد شد اما رییس جمهور پیشنهاد کرد او با متجاوزش عروسی کند. متجاوز هنوز آزاد است.
۶. نازنین دختری نُه ساله که توسط دو کاکایش مورد تجاوز قرار گرفت و هنوز هم منتظر عدالت است. متجاوزین هنوز آزاد اند.
۷. عزیزه دختری چهارده ساله که توسط یکی از زورمندان قریه به مدت بیست روز از خانه اش اختتاف شد و مورد تجاوز قرار گرفت. متجاوز هنوز آزاد است.
۸. سیما معلمی که توسط برادرش به دلیل کار کردن بیرون از خانه در بغلان توسط چاقو به قتل رسید. برادرش هنوز آزاد است.
۹. سادات دختری پانزده ساله است که به مردی که بیشتر از سی سال دارد عقد شده بود و روزانه مورد خشونت قرار می گرفت. سادات کوشش کرد خودسوزی کند، اما نجات یافت و فعلا تحت تداوی قرار دارد. هیچ کسی به جرم خشونت با او گرفتار نشده است.
۱۰. ریکا توسط شوهرش مورد شکنجه قرار گرفت. موهایش تراشیده شدند. روزانه با کیبل مورد لت و کوب قرار می گرفت و روی برف خوابانده شده بود. شوهر و خانم اولش گرفتار شدند.
۱۱. شریفه (نام مستعار) دختری دوازده ساله است که در تخار توسط شش نفر مورد تجاوز قرار گرفت. این تجاوز در ماه می یا ثور اتفاق افتاد و تحقیقات هنوز جریان دارد.
۱۲. عارفه زنی بیست ساله است که شوهر معتادش با قیچی انگشتش را برید، آن را سرخ کرد و برای نان چاشت خورد. این مرد طفل سه ساله شان را هم کشته بود.
۱۳. لیلا (نام مستعار) را شوهرش با تبر کشت چون او خواستار این شده بود که شوهرش برای خود کار پیدا کند.
۱۴. مریم (نام مستعار) در بغلان معلم است. سه فرد مسلح او را ربودند و بالایش تجاوز کردند. هیچ کدام متجاوزین تا حال دستگیر نشده اند.
۱۵. شکیبا دختریست پانزده ساله که توسط مردی به نام میرویس که نه طفل دارد مورد تجاوز قرار گرفت. شکیبا نامزاد داشت اما به خاطر این تجاوز نامزادش رابطه شان را فسخ کرد.  میرویس بازداشت شده و دوسیهء او به سارنوالی فرستاده شده است.
۱۶. مژده (نام مستعار) دختری نُه ساله است که در سرپل پسر کاکایش بالایش تجاوز کرد. متجاوز فرار کرد.
‍۷۱ ستاره (نام مستعار) زنی بیست و چهار ساله در غور کشته شد، اما صحنه قتلش را چنان ساختند که نشان بدهند او خودکشی کرده است. داکتر عاقله شرف، مسئول بخش زنان کمیسیون مستقل حقوق بشرافغانستان در ولایت غور، می گوید: «اگر خانواده شوهر چنین صحنه سازی نموده باشد که قبلا وی را به قتل رسانده و حالا تلاش کنند که انجام قتل را به گردن خود مقتول بی اندازد و یا اگر این زن خودش هم خود را به دار آویخته باشد،  باز هم در اثر فشار های که ناشی از خشونت خانوادگی بوده است ، این زن دست به چنین عملی زده است»
18. رابعه سادات، زنی هژده ساله، به جرم کار در یک اداره دولتی توسط دو فرد نامعلوم در کندهار به قتل رسید. این خانم قبلا اخطار دریافت کرده بود که اگر کار کردن را متوقف نکند، کشته خواهد شد.
19. شبنم (نام مستعار) دختری هشت ساله ای بود در ارزگان. عده ای از مخالفین دولت به دست او یک بسته مواد انفجاری را دادند تا به جایی انتقال بدهد. بی خبر از همه جا، این طفل هم قبول کرد و در جریان این عملیات جان خود را از دست داد.
20. نبیله دختری است در بدخشان که توسط شوهرش فرقش با تبر شگافته شد. این خبر هیچگاهی به مطبوعات نرسید، اما عکسِ این زن در فیس بوک بود.
برای همه کسانی که ثبوت می خواهند لینک های این اخبار را گذاشتم، اما فکر می کنم اگر بخواهیم حقیقت را ببینیم، نیازی به لینک و خبر نیست. به اطراف تان نگاه کنید، از زنانی که می شناسید، چه تعداد شان خشونتِ لفظی یا بدنی روبرو نشده اند؟ کدامشان روزانه در سرک مورد توهین قرار نمی گیرند؟ کدامشان به اساس تصمیم و انتخاب خود ازدواج کرده اند؟ چه تعداد شان حق این را داشته اند که کار کنند؟
این قصه ها استثنایی نیستند. استثنا وقتی است که در بیست سال یک قضیه شبیه اینها اتفاق بیافتد، نه زمانی که در یک سال بیست قضیه به مطبوعات کشیده شود و خدا میداند چقدر پوشیده و خاموش می ماند. چشمان ما بسته است و نمی خواهیم بی عدالتی را ببینیم. گوش های ما بسته است و نمی خواهیم قصه های زنان اطراف خود را بشنویم. اگر می خواهیم ثابت کنیم که این وطن را دوست داریم، باید خواهان عدالت باشیم و از واقعیتِ تلخ زندگی پنجاه فیصد نفوس خود که شعار گونه روزانه می گوییم نیم پیکر جامعه استند چشم پوشی نکنیم. بیایید به صورت واقعی غیرت خود را بیدار کنیم و کاری برای از بین بردن خشونت، زن ستیزی و بی عدالتی کنیم.

خسته خسته از جفایی، سرزمین من

وقتی طالبان اداره ننگرهار، کنر، و نورستان را به دست آوردند، مردم انتظار داشتند که به خاطر سنت های اسلامی محافظت از جنگلات مناطق سرسبز دست نخورده باقی بمانند، اما آنها راه را باز کردند تا زورمندان منطقه به بهانه اینکه درختان کهنه را از بین می برند، تقریبا سی فیصد درختان را قطع کنند. اکثریت درختان به پاکستان انتقال داده می شدند. مثلا در ننگرهار، از هر ۱۵ لاری چوب که به دست می آمد، ۱۰ لاری به پاکستان و ۳ لاری به کابل انتقال داده می شد و ۲ لاری در ننگرهار باقی می ماند. ننگرهار در جریان سال های ۱۹۹۰ الی ۲۰۰۲، نود فیصد جنگلات خود را از دست داده است. در حالیکه در سال ۱۹۷۰، پنج فیصد افغانستان را جنگلات در بر گرفته بود، حالا این رقم به یک فیصد رسیده است. خوب، من نمی گویم. شما بگویید، این طالبان کی استند و برای کی کار می کنند؟ از دین حفاظت می کنند یا از منافع پاکستان در افغانستان؟ – آمار و ارقام از گزارش سال ۲۰۰۲ برنامه محیط زیست ملل متحد

فیس بوک

تقریبا یک سال از کار ما می گذرد. در سطح اجتماعات و میان مردم زیاد کار می کنیم اما بخشی از کار ما نیز در فیس بوک، تویتر و یوتوب است. با هزاران نفری که صفحات ما را تعقیب می کنند و صد ها نفری که پیام ها و پوستر های ما و دیگر نهاد های برابری طلب را در گروه های مختلف فیس بوک پخش می کنند، انتظار می رفت که حداقل در این دنیای مجازی تا حدی احترام به زنان به وجود آمده باشد، اما حقیقت این است که تعدادی از تحصیلکرده گان، فیس بوک داران، به اصطلاح روشنفکران، و انگلیسی دانان ما هم تا حال نیاموخته اند از زنان حمایت کنند و یا حداقل به آنها احترام کنند. مثلا ماه قبل یکی از صفحات پرطرفدار فیس بوک عکس یک هنرمند زن را پخش کرد. در این عکس این بانوی جوان با لباسی نسبتا آزاد در خانه خود ایستاده است. معلوم بود که این عکس کاملا خصوصی است و هنرمند نمی خواسته علنی شود. مدیران این صفحه اول از همه بدون اجازه عکس این زن را پخش کرده بود و دوم هر چی دشنام به دهان شان آمده بود گفته بودند. چیزی که تکان دهنده تر بود این بود که تعدادی از برادران ما که خود را مسلمان می نامند پیام های ذیل را ذیر این عکس نوشته بودند. البته چون این پیام ها بسیار غیراسلامی و غیر انسانی بودند، من نام و پیام را کمی سانسور کردم تا آبروی این غیرتدارانِ به اصطلاح مسلمان نرود.

امید، که در کانادا محصل است، نوشته: » اي خوار مادر تو *** تو رقاصه **** بيا يك *** براي من بده. بسيار در گرفتم.»

احمد، که موقعیتش افغانستان است، نوشته: » وای *** جان، کجا هستی و شب چند می گیری که بیایم پیشت؟؟»

فکر می کنم که بیشتر از این به مثال نیاز نیست. چیزی که ناامیدکننده تر است این بود که تعدادی از خواهران ما هم اینجا آمدند و این دختر را که از افشا شدن عکسش کاملا بی خبر بود به باد دشنام و دعای بد گرفتند و ده بار او را در آتش دوزخ سوختاندند. این در حالیست که خود این زنان هم شاید در عروسی ها و یا در خانه و با خانواده خود چنین لباس بپوشند و عکس بگیرند و اگر عکس های خودشان هم اینطور مورد سواستفاده قرار بگیرد، بی انصافیست. ای کاش این اتفاقات به یک یا دو نظر یا یک یا دو بار خلاصه می شد. وقتی تیم فوتبال دختران افغانستان برنده شد، همه خوش بودند و کف می زدند، اما هنوز هم از یاد یک تعداد نرفته بود که گویا زنان حق ندارند یک توپ را با لگد بزنند.

یک فارغ التحصیل دارالمعلمین سید جمال الدین افغانی، که متاسفانه فعلا در مملکت ما معلم است، نوشت: «ورزشکاران زن افغانستان، نامبدان افغانستان. زن ره چی به نامِ مملکت ره بلند کردن.» یکی دیگر به زبانِ سلیس و روان انگلیسی نوشت: «درست است که زنان و مردان برابر استند، اما زنان افغان نی. زنان افغانی که کار می کنند نام ما را بد می کنند.»

یکی دیگر هم نوشت: «فکر تان به بند پای تان باشد که چیزی خراب شود.» این نوع برخورد خصوصا زمانی زیاد می شود که صحبت از آزار و اذیت زنان در محلات عمومی، یا به اصطلاح بازار آزاری زنان، می شود.

مثلا یکی از باشندگان شهر کابل نوشت: «همین زنانی که در کابل کار می کنند خو همه فاحشه است. من از فاحشه ها متنفر استم. فاحشه ها را آزار می دهم. دست می زنم.» این آقا شاید نمی دانست که چهل فیصد معلمین این مملکت که بیرون از خانه در مکاتب کار می کنند، زن استند و معلم به جای مادر است و این آقا خواه ناخواه یک مادر را فاحشه خواند. یکی دیگر به انگلیسی نوشت: «پرزه گفتن به دختران یکی از تفریحات ما در نوروز است. پرزه گفتن بسیار طبیعی است.» وقتی پرسیدم، «آیا اینکه یک مرد دیگر به همسر یا خواهر تو پرزه بگوید هم طبیعی و تفریحی است؟» شروع کرد به فحش دادن به من.
یک تعداد دیگر مردان هم استند که می خواهند از همه زنان چنان تعریف کنند که ما هیچ هویت و ارزشی به جز از عکس پروفایل خود نداریم و آنچه نوشته ایم به اندازه صورت ما اهمیت ندارد. این اشخاص خود را روشنفکر می نامند و هر روز مسج می کنند و از کلمات تحقیر کننده ای چون «دخترک،» «مقبولک،» «شیرینک» وغیره استفاده می کنند در حالیکه ما خوب می دانیم که این کلمات را در مقابل همسر و خواهر خود هیچگاه استفاده نخواهند کرد. آنها هیچ گاهی به همسر خود «عزیزم» نمی گویند اما فکر می کنند چون ما پروفایل فیس بوک داریم به اصطلاح آزاد استیم و هر چیزی را می پذیریم. به نظر این گروه تحصیلکرده گان آزادی، بی بند و باری است، خصوصا وقتی منظور از آزادی زنانِ بیرون از خانواده خودشان باشد.

زنانی که، در پروفایل هایی که با نام و تصویر اصلی و یا دروغی خود ساخته اند، جرات می کنند یک کلمه، عکس یا جمله در مورد زن بودن بنویسند هم با کلمات سنگسار می شوند. تقریبا هر باری هم که یک زن افغان یکی از پوستر های ما را روی صفحه اش گذاشته، یک تعدادی او را محکوم کرده اند. یکی از دوستان من در این اواخر یک نوشته را در مورد خرید و فروش زنان در عروسی روی صفحه خود گذاشته بود و چند انگلیسی دان و تحصیلکردهء ما نوشتند که او نام وطن را بد کرده است. خوب، شما قضاوت کنید. تا کی خاموش باشیم؟ مگر نام وطنی که در آن این جنایت ها اتفاق می افتد به خاطر این بد است که ما درباره اش حرف می زنیم یا به این خاطر که در مقابل این عادت های غیر انسانی خاموش استیم؟ اگر می خواهیم نام وطن بلند شود، چرا به ضد تحصیل و کار دختران گپ می زنیم به جای اینکه به ضد عروسی دختران هشت ساله صدا بلند کنیم؟ اگر می خواهیم نام وطن بلند شود، چرا مبارزه نمی کنیم که دیگر هیچ دختر هشت ساله ای فروخته نشود به جای اینکه یک زنی را که سواد دارد و می خواهد به دفاع از خواهر خود در بلخ، ننگرهار، بدخشان، جوزجان، هلمند، فراه، هرات و همه افغانستان حرف بزند خاموش می کنیم؟ این خانم تصمیم گرفت که فیس بوک را برای مدتی ترک کند.

این در حالیست که وقتی فعالیت همین مردان را در فیس بوک مطالعه کنی، کامنت های شان روی عکس های دخترانِ عرب و روس، که مملو از تمجید ظاهر و زیبایی این زنان و کاستن این زنان به یک جنس است، هم کم نیست، اما وقتی گپ به فعالیت، تحصیل، کار، ورزش، هنر، ادب و قلم زن افغان می رسد همه به یادشان می آید که مسلمان استند و زنان را به باد تمسخر و فحاشی می گیرند در حالیکه همین اسلامی که اینها این چنین با دست باز از ان سواستفاده می کنند می گوید که به زن باید به چشم بد ننگریم و پیامبر همین دین مقدس می گوید که « ما اَکْرَمَ النِساءَ اِلاّ کَريِم وَ لا اَهانَهُنَّ اِلاّلَئيم» یعنی «‌کسانی که بهره ای از کرامت برده باشند، زنان را احترام و اکرام می نمایند و جز انسان های پست کسی به زنان اهانت نمی کند.» اگر تحصیلکرده گان ما اینقدر زن ستیز باشند، از دیگران چی توقعِ احترام می توانیم داشته باشیم؟

البته همه این مثال ها به این معنا نیست که همه مردان فیس بوکی چنین استند. در حقیقت یک تعداد رو به افزایش مردان هم روز به روز جرات می کنند که در مقابل این رفتار غیر انسانی و متعصب صدای خود را بلند کنند و یکی از بهترین پرگراف هایی که من در این اواخر از یکی از این مردان که ساکن بدخشان است خواندم این بود. » هر کسی که به یک زن دیگر به هر بهانه ای بی احترامی می کند این را نشان می دهد که با زنان در خانواده خودش هم رفتار منصفانه نمی کند. وقتش رسیده ما مردان یاد بگیریم که به هر انسان احترام کنیم و مشارکت هر زن را در اجتماع با ارزش بدانیم.»

چرستان

بنابر مصوبه جدید شورای علمای افغانستان، زنان نمی توانند بدون محرم سفر کنند. اگر یک زن بیوه باشد و مریض و بخواهد به هند برود تا از مرگ نجات یابد چی کار باید کند؟ آیا این از استقلال زنان جلوگیری نمی کند؟ چرا باید ما زنان همیشه منتظر این باشیم که یک مرد بیاید که ما را به سفر ببرد؟ مگر تنها نمی توانیم روی پای خود ایستاده شویم، مستقل باشیم و زندگی کنیم؟ آیا این مصوبه برگشت به زندگی طالبانی است؟

مصوبه جدید شورای علمای افغانستان می گوید که زنان مسوول به «دوری جستن از اختلاط با مردان بیگانه در عرصه های مختلف اجتماعی، مانند تعلیم، تحصیل، بازار، دفاتر و سایر شئون زنده گی استند.» در مملکتی که اکثریت داکتران، معلمین و خیاط ها این چگونه امکان دارد که زن با بیگانه ها حرف نزند. اگر زن مریض باشد و داکتر مرد و زن با او حرف نزند، باید بمیرد؟ در افغانستان 40% معلمین زن استند. براساس این مصوبه دختران نباید نزد معلمین مرد درس بخوانند- پس این دختران درس نخوانند و جامعه ما مملو از مادران بی سواد باشد؟ این مصوبه راه پیشرفت را می بندد. بیایید از آن جلوگیری کنیم.