سالِ نو، مبارزه ای کهنه


یک سال از تاسیس نهاد زنان جوان برای تغییر می گذرد. هر روز این سال مبارزه بود و من می دانم که زنان و مردانِ بی شماری قبل از ما سخت مبارزه کردند تا اینکه ایجاد این نهاد یک سال پیش ممکن شد. زنان و مردانِ ترقی خواه و آزادی خواه افغانستان در طول تاریخ در هر وضعیتی، با وجود سخت ترین شرایط سیاسی و امنیتی از مبارزه پا پس نکشیده اند. مبارزهء نسل های قبلی، زنانی چون نادیه انجمن، ستاره اچکزی، صفیه احمد جان، معصومه وردک، اناهیتا راتب زاد، ثریا طرزی و ده ها مبارز دیگری که نامش به گوش ما نرسید اما به دخترش آموخت که از تیزاب و تیر و تفنگ نترسد و به مکتب برود شرایط این را به وجود آورد که ما، زنان و مردان جوان این مملکت هم بدون ترس به پا خیزیم و سختی های مبارزه را به آسوده گی، تنبلی و چشم پوشی از بی عدالتی ترجیح بدهیم.

از روز اول که من و انیتا حیدری برنامه ریزی که یک جلسه برای زنان در افغانستان دایر کنیم و نمی دانستیم از کجا شروع کنیم و چی دردی را دوا کنیم تا همین روز های آخر که برای آینده برنامه ریزی می کنیم هر روز مبارزه بوده. در ماه ثور سال گذشته من و انیتا با هم آشنا شدیم و جوانان پر هیجانی که بودیم شروع به برنامه ریزی کردیم که در رخصتی ها که به کابل بر می گردیم چی کنیم. با دوست نازنینم، مریم عفیانی، که تاسیس کننده آموزش برای افغانستان بهتر، است صحبت کردم و تصمیم گرفتیم یک گردهمایی در افغانستان برگزار کنیم و گروهی از زنان را در واشنگتن دی سی هم گردهم آوریم تا با زنان در افغانستان گفتگو کنند. مریم با مهربانی فراوانش با تلویزیون آشنا صحبت کرد تا برنامه را از هر دو سو پوشش خبری بدهند و علاوه بر آن برای زنان افغان در واشنگتن محلِ دیدار را فراهم کنند و وسایل بدهند. هر سه، انیتا، مریم و من، هیجانزده بودیم و نمی دانستیم که این جلسه به کجا خواهد کشید. مریم روی صفحهء فیس بوک من نوشت، «فکر می کنم نهاد خودت را شروع کردی.» من با تردید جواب دادم، » ببینیم چی می شود.» با استفاده از ایمیل و فیس بوک همه ما دوستان خود را دعوت کردیم و از آنها خواستیم دیگران را هم با خود بیاورند، اما انتظار داشتیم بیشتر از ده یا بیست نفر به دیدار نیایند.

روز گردهمایی در کابل:

تاریخ بیست و پنج ماه می بود. من، رادا، انیتا، فریده، و تعدادی دوستان دیگر به خانه فرهنگ افغانستان آمدیم تا برای گردهمایی که ساعتها بعد شروع می شد آمادگی بگیریم. معصومه ابراهیمی عزیز که با سخاوت دروازه های خانه فرهنگ افغانستان را به روی ما باز کرده بود هم آمد و بعد از احوالپرسی دست به کار شد و به همه کارمندانش دستور داد که با ما کمک کنند.

ساعت چهار کم کم زنان و دخترانِ جوان روی حویلی خانه فرهنگ جمع شدند. خانم ثریا پرلیکا و تعداد دیگری از زنانی که سالها پیش از ما کار را آغاز کرده و به صورت خسته گی ناپذیر ادامه می دهند هم پیوستند. به چندین گروه تقسیم شدیم تا هر کدام روی موضوعی خاص بحث و گفتگو کند. همه پر انرژی در بحث ها اشتراک کردند و نظر دادند. گردهمایی حدود سه ساعت طول کشید و تصمیم گرفتیم که هفته آینده باز هم ببینیم و به صورت دقیق برای کار های برنامه ریزی و تقسیم وظیفه کنیم.

بعد از رفتن همه، من و انیتا، خسته و کوفته روی کوچ های بزرگِ خانه فرهنگ افغانستان افتادیم و بعد از بدو بدو کردن در طول روز نفسی راحت کشیدم.

جلسات:

یک ماه آینده بسیار سخت بود. در جلسات سه یا چهار نفر می آمدند و معمولا بعد از ساعتها جر و بحث به جایی نمی رسیدیم. همه ما در جلسات از این شکایت داشتیم که حتی در راه رسیدن به محل دیدار هم مورد آزار و اذیت قرار می گرفتیم. بدتر از همه این بود که همه شاگرد بودیم و پول نداشتیم و از نهادی هم کمک دریافت نمی کردیم، بنابراین دفتر نداشتیم و در رستورانت ها و یا کافه ها دیدار می کردیم و معمولا یک گروه بزرگ اوباش و ارازل در نزدیکی های رستورانت ها می بودند تا با پرزه  گفتن و توهین قبل از آمدن به جلسات همه انرژی ما را بگیرند.

علاوه بر آن همه ما از اینکه تعداد ما از هفتاد و پنج نفر در جلسه اول به این تعداد کم تقلیل یافته بود دلسرد شده بودیم بنابراین تصمیم گرفتیم که یک کار بزرگ کنیم، کاری که ما انگیزی بدهد، مردم را متوجه موجودیت ما کند، و مهمتر از همه بر علیه آزار و اذیت، یکی از مشکلاتی که روزانه با آن روبرو بودیم و استیم، صدا بلند کند.

کمپاین در مورد آزار و اذیت زنان در محلات عمومی:

با همکاری یک گروه جوانان رضاکار دیگر، هدیه، در ماه سرطان به سرک ها را رفتیم تا اعلام کنیم که ما به اندازهء مردانی که به خود حق می دهند به ما توهین کنند روی این سرک ها حق داریم و زمانش رسیده مورد احترام قرار گیریم. حدود پنجاه زن و مرد بودیم و ده پولیس از حوزه سه ما را همراهی می کرد. در جریان راه پیمایی به همه رهگذران در مورد غیر اسلامی و غیرانسانی بودن آزار و اذیت زنان ورق پخش کردیم و با دکان داران، رسانه ها، رهگذران، زنان، مردان در مورد آزار و اذیت صحبت کردیم.

مادر و پدرم هم کنارِ ما جوانان ایستاده بودند. مادرم پوستری را با خود داشت که می گفت: «این شهر از من هم است.» با نگاه کردن به او دلم از امید پر شد. من و مادرم بار ها در مورد آزار و اذیت صحبت کرده ایم. او برای مدتی عینک آفتابی می پوشید اما از بس به خاطر آن مورد پرزه شنیدن قرار گرفت، آزار چشمانش را توسط آفتاب قبول کرد تا مردانی که شاید اندازه پسرش باشند آزارش ندهند. آن روز در چشمانِ مادرم قوت و اراده دیدم. قوت اینکه دیگر نخواهد گذاشت کسی به این سادگی به او توهین کند و اراده اینکه همیشه با من یکجا مبارزه کند.

شاید در بیست سال زندگیم، این اولین باری بود که من به صورت واقعی به مملکتم و به شهرم حس تعلق کردم. در جریان راه پیمایی حتی یک بار کسی به ما پرزه نگفت، حتی یک نفر کوشش نکرد به باسن یکی از زنان دست بزند، و همه مستحکم با پوستر ها و پلاکارد های ما قدم برداشتیم.

در هفته های آینده در رادیو و تلویزیون ها خبر راه پیمایی را می دیدم و انرژی می گرفتم، اما درس های زیادی هم فراگرفتم؛ درس هایی که تا حالا بسیار به دردم خورده اند. مثلا در یکی از تلویزیون ها برنامهء روز جمعه شان را به این اختصاص دادند که بگویند بیرون برآمدن زنان غلط است و بنابراین این راه پیمایی هم بی جا بوده است. کسی که خود را عالم دین می دانست، و بدون شک از دین کم می دانست، گفت که براساس اسلام، زن زندانی شوهرش می باشد و باید از خانه بیرون نرود. من به این حیران بودم که چگونه کسی می تواند این چنین دروغ های شاخدار را در رسانه ای ملی بگوید و چگونه در این نماز جمعه مرد ها به این شخصی که الف بِ اسلام را هم یاد ندارد، کف می زند.

در همان هفته در یک میزگرد رادیویی من هم جز آن بودم، یکی از فعالین حقوق بشر در مورد نهاد زنان جوان برای تغییر گفت: » اینطور جریانات آغاز می شوند، اما بعد از دو سه ماه می میرند و دستاورد خاصی هم ندارند.»

این اتفاقات باعث شد بیاموزیم که به حرفهای دلسرد کنندهء دیگران عادت کنم و دلسرد نشوم. از همان وقت آموختم که وقتی یکی پیدا می شود که می کوشد مرا ناامید کند، او را نادیده بگیرم و عوض جر و بحث و مدافعه از خودم با اعمالم حرفشان را اشتباه ثابت کنم.

«اگر ما در کنار هم بمانیم/ پر از شعر بهاران می شود خاک»

بعد از راه پیمایی همه ما با انرژی بیشتر کار کردیم. کوشش کردیم توسط دایر کردن سخنرانی های ماهانه، نمایش فیلم، گفتگو، سهمگیری در برنامه های تلویزیونی و رادیویی، صحبت در مراکز آموزشی  وغیره صدای ما را به مردم خود برسانیم و زنان دیگر را به جنبش ما جزب کنیم. اما در عین حال درس بزرگ دیگری از راه پیمایی آموخته بودیم و آن درس این بود که تغییر در وضعیت زنان تنها با کار زنان ناممکن است. در این تلاش مردان هم باید سهم بگیرند و مردان هم باید صدای خود را بلند کنند. مردانی که جرات می کنند بگویند که به حق زن احترام دارند الگویی می شوند برای نسل جدید و علاوه بر آن سهم گیری مردان در جنبشِ برابری باعث می شود اشتباهی را که جنبش زنان در غرب مرتکب شد تکرار کنیم. در غرب، جنبش زنان باعث شد مردان حالت دفاعی به خود بگیرند، از جنبش دور شوند و تعداد کمی از مردان به صف آن بپیوندند. در افغانستان جنبشِ برابری باید نمونه ای باشد از اینکه برابری واقعا به ضرر مردان تمام نمی شود، بلکه به مفاد هر دو طرف، مرد و زن است و بنابراین مردان و زنان باید با آن برای برابری جنسیتی مبارزه کنند.

اولین کسانی که به گروه همکاران مرد ما پیوستند دوستان و برادران ما بودند. فکر می کنم یکی از چیز هایی که این مرد ها را تشویق به پیوستن به نهاد کرد این بود که همه از این تصویر که گویا همه مردانِ افغان زن ستیز و وحشی اند خسته اند و می خواهند با کار کردن و صدا بلند کردن آن تصویر را تغییر بدهند. علاوه بر آن، هر کدام این مردان با خود قصه ای را به گروه ما آوردند. همه پیش چشمان خود ازدواجِ خواهران خوردسال شان را، سواستفاده جنسی از آشنایان شان را و یا حداقل آزار و اذیت دوستان و اعضای خانواده شان را در سرک دیده بودند و می خواستند و هنوز هم می خواهند و می کوشند این واقعیت ها را تغییر بدهند.

این گروه همصدای ما در رادیو ها، نوشته ها، برنامه ها، کمپاین ها شرکت کردند و می کنند و هر روز به من و زنانِ دیگر امید می بخشند.

کار، کار، کار

بعد از راه پیمایی و ایجاد گروه مردانِ همکار ما کارِ ما پیهم و دوامدار ادامه داشت. گروهی که با دو نفر، انیتا و من، آغاز شد امروز بیشتر از پنجاه داوطلب در افغانستان، کانادا و امریکا دارد. در همین اواخر شروع به شبکه سازی در جلال آباد کردیم. یک گروه زنان در تخار هم می خواهند آنجا کار را آغاز کنند. گروهی از جوانان در هلمند با کمک ما در حال ساختن یک کتابخانه استند. در کابل توانسته ایم بیشتر از بیست برنامه را به صورت موفقانه پیش ببریم. در مورد آزار و اذیت فیلم مستند ساختیم. در مورد موضوعات مربوط به جنسیت و زنان سخنرانی دایر کردیم. فیلم نمایش دادیم. در مکاتب و مراکز تحصیلات عالی صحبت کردیم. با بیشتر از یک هزار و پنجصد جوان در شهر کابل در مورد آزار و اذیت صحبت کردیم و آنها را در این مورد سروی کردیم. مسابقات ترانه نویسی و پوستر سازی و نمایشگاه عکس و پوستر برگزار کردیم. برای دخترانِ مکتب یک انترنت کلپ ساختیم. در انترنت کلپ برای زنان و دختران چندین برنامه آموزشی و گفتگو ساختیم. برای مادران یک صنف سواد آموزی ایجاد کردیم. به پیش پنجصد خانوادهء مهاجر در کابل غذا و پوشاک کمک کردیم. در کانادا برای گرد هم آوردن زنان و مردان افغان دو سه برنامه برگزار کردیم.

حدود یک هفته قبل هم بعد از اینکه پنج زن در کمتر از یک ماه بدون بازخواست به قتل رسیدند، دوباره به سرک ها ریختیم و از قدرتمندان خواستارِ عدالت شدیم.

اما من فکر می کنم مهمترین کار ما این بوده که توانستیم بیشتر از پنجاه جوان را بسیج کنیم که به پا خیزند، آستین بر زنند و به صورت داوطلبانه و بدون درخواست یک افغانی، با در خطر قرار دادن خود و خانواده خود، با طعنه و تهدید شنیدن از آشنایان و بیگانه گان مبارزه کنند. من باور دارم که این آغازِ جنبش جدیدی برای برابری در افغانستان است.

نگاهی به آینده

آغاز کار ما بدون شک قوی بوده است، اما من فکر می کنم سخت تر از آغاز پایدار کردن و مستقل نگهداشتن این جنبش است. برای استقلال یک جنبش مهم ترین چیز ایجاد پشتوانه ملی است. برای ایجاد این پشتوانه در افغانستان اول ما باید کار کنیم تا اذهان مردم ما در مورد زن و نقش زن در جامعه تغییر کند تا آنها از یک نهاد یا جنبش که برای برابری جنسیتی کار می کند حمایت کنند. برای تغییر اذهان هم باید به صورت گسترده در سراسر مملکت کار کرد و از هر وسیلهء ارتباط جمعی استفاده کرد.با تمرکز روی رسانه های داخلی، دیدار با گروه های جوانان در هر گوشه وطن، و استفاده از انترنت که کم کم تعداد زیادی از مردم ما به آن دسترسی پیدا می کنند، ما باید پیام خود را به همه برسانیم و بکوشیم که اشخاص بیشتر را بسیج کنیم تا روزی برسد که در مقابل یک بی عدالتی بر علیه زنان از هر ولایت افغانستان صد جوان به پا خیزد. من امیدوارم که در سال های آینده ما بتوانیم با جوانان در سراسر افغانستان پیوند ببندیم و کار های ما را گسترده تر و سراسری کنیم.

برای پایدار داشتن جنبش باید به هیچ وجه تمرکز خود را روی هدفِ اصلی و محوری از دست ندهیم. هدف اصلی ما این است که زنان در سراسر این مملکت به حقوق و فرصت های برابر دست یابند. اگر ما مانند بعضی از جنبش های گذشته بازیچه سیاستمدران، دولتمردان و یا قوم گرایان شویم، نه تنها تمرکزِ جنبش تغییر خواهد کرد و برابری جنسیتی دیگر موضوع محوری کار های ما نخواهد بود، بلکه به مرور زمان جنبش به خاطر عدم استقلال سیاسی و فکری و عدم داشتن پیام ها و اهدافِ پایدار رنگ و انرژی باخته از بین خواهد برد، چون جریانات سیاسی، قومی و حکومتی در افغانستان دارای اهدافِ مشخص و پایدار نیستند.

دو نکته دیگر که برای پایداری هر جنبش مهم است از دست ندادن امید و همبستگی است. همه ما از آینده هراسانیم و نمی دانیم که زد و بند های سیاسی افغانستان و زنان افغان را به کجا خواهد کشید، اما همه ما باید این را به خاطر داشته باشیم که همه جهان به سوی برابر شدن می رود و روا نیست افغانستان در روندی مخالفِ جریانات جهانی قدم بردارد. این راه سخت است. این مبارزه قربانی بر داشته و بعد از این هم خواهد داشت. این راه مملو از بلندی ها و پستی ها، دلسردی ها، شکست ها و خطر است، اما اگر با باقی ماندن در این راه ما می توانیم به یک زن هم کمک کنیم، به یک انسان هم امیدِ دنیایی بهتر را بدهیم، به یک دختر هم آینده ای بهتر را تضمین کنیم، مبارزه ما ضروری است و ارزش خطرات را دارد. در این پروسه همه ما باید به خاطر داشته باشیم که از همدیگر حمایت کنیم. زنان باید بیاموزند که نباید به هیچ دلیلی به یک زن دیگر توهین کنند، راه او را ببندند و یا او را از پیشرفت باز دارند و مردان باید بیاموزند که هر باری که به یک زن به دیدهء تحقیر می نگرند در حقیقت به مادر خود توهین و تحقیر کرده اند. همه ما باید بیاموزیم که با محروم کردن دختران از فرصت های برابر در حقیقت این مملکت را از کار او محروم کرده ایم و همه ما باید بیاموزیم که با وجودِ تفاوت ها از هم حمایت کنیم. نهاد های جامعه مدنی هم باید این را بیاموزند و عمل کنند و نهاد های حقوق بشر و حقوق زنان هم باید بیاموزند که به جای رقابت و دشنه زدن به همدیگر کنار هم ایستاده شوند.

من به این باورم که راه حلِ بسیاری از معضلات افغانستان افزایش مشارکت زنان در هر عرصه است و برای سهمگیری زنان ایجادِ جنبشی مستقل و پایدار که به صورت متمرکز و به دور از تبعیضات رایجِ قومی، مذهبی و نژادی و پالیسی های سیاسی کار کند ضروری است. من هم چنان به این باور دارم که زنان جوان برای تغییر می تواند این جنبش را جان بدهد. در این پروسه فقط باید به آیده آل برابری و به توانایی خود باور داشته باشیم و بکوشیم که این باور را به اشخاص بیشتری در مملکت ما بیاموزیم تا همه منتظرِ کسی دیگر نباشند که مشکلات ما را حل کنند.

من وقتی دوازده ساله بودم شروع به کار کردم تا بتوانم به خانواده ام کمک کنم و خرجِ تحصیلم را بپردازم، اما هیچ گاه به اندازه ای که در این یک سال کار کرده ام کار نکرده ام و شادمان و راضی نبوده ام. با وجود اینکه بار ها به خود شک کرده ام، فردا از جا برخاسته و مطمین و با اعتماد به نفس قدم برداشته ام. با وجود اینکه در این راه تعدادی از دوستانم را که شاید با من موافق نیستند و یا ترس دارند از دست داده ام، اما در مقابل دوستانِ جدید و متعهد تر یافته ام و مطمینم که روزی آنهایی که میدان مبارزه را ترک کرده اند هم باز خواهند گشت. با وجود اینکه از زمان آغاز کار نهاد زنان جوان برای تغییر، به دلیل کارِ زیاد خواب من پنجاه فیصد کاهش یافته و سردردی های مداومم پنجاه فیصد افزایش، هیچ گاهی شادمان تر از حالا نبوده ام و به هیچ چیز به اندازه این گروهء جوانان متعهد افتخار نمی کنم.

این شادمانی را مدیون خانواده ام، مادرم که از اول در این مبارزه همراه من بوده، پدرم، که همیشه به من پندِ سنجیده بودن می دهد، خواهرانم که همیشه باعث دلگرمی من می شوند و برادرانم که زندگی ام را مملو از شادمانی می کنند و ثابت می کنند که نسلِ جدید مردان افغان فکر روشن دارند استم. انیتا حیدری و مریم عفیانی هم که از اول به پا خاستند و تصمیم گرفتند کار کنند و کمک کنند منبع انرژی من بودند و استند. مدیون بزرگتر هایی استم که همیشه به من و به نهاد مشوره داده اند. زنانی چون خانم بلقیس احمدی که همیشه مانند فرشته ای مهربان به ما کمک کرده است و یا خانم پروین پژواک و خانم منیژه باختری که نوشته های مرا اصلاح کرده اند و یا به صورت مستقیم و یا ناآگاهانه در نومیدی به من دلگرمی داده اند. همه همکارانم و مبارزین که به ما پیوسته اند کسانی اند که با وجود روبرو شدن با مخالفت خانواده و دوستان، دریافت تهدید و پیام های دلسرد کننده، مشکلاتِ اقتصادی، و سرگرمی و مصروفیت های زندگی کار می کنند و روزانه به من امید می دهند. نمی توانم از همه کسانی که عضو استند و کار می کنند و روزانه زحمت می کشند اینجا نام بگیرم، اما می خواهم بگویم که همه تان هر روزه باعث می شوید که من به افغانستان و به نیروی نسل جوان افتخار کنم و امیدوار شوم. من مطمینم که ما با هم می توانیم این وطن را جایی بهتر بسازیم.

Advertisements

یک دیدگاه برای ”سالِ نو، مبارزه ای کهنه

  1. نور جهان گرامی سپاس…
    امیدوار کننده است… یعنی امیدوار تر میشوم…
    تصویری که من از افغانستان در این چند سال پیش داشتم همان چیزی بود که از رسانه ها و مطبوعات داخلی و خارجی داشتم… شاید به همون دلیل با خودم میپنداشتم که زندگی در اونجا ناممکن خواهد بود… هیچ امیدی برای بهتر شدن وجود نخواهد داشت… شاید اومدن در فیسبوک و عضو شدن در کانون وبلاگ نویسان افغان… و اشنا شدن با هم سن و سالان خودم خیلی از باورهایم تغیر کرد… تجربه مفیدی بود… کمکی بزرگی کرد… زحمات و تلاشهای همنوعان خودم را که باتمام انرژی و امید سعی میکنند راهی برای بهتر شدن فردا جستجو کنند امیدوار تر میشوم….

    موفق باشید… و موفق باشیم… ما همه باهمیم… و باهم خواهیم بود… و اینده مان را با دستان خود مان در کنار هم و برای هم خواهیم ساخت…

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s