تفریح؟


تفریح؟

ساعت نُه صبح بود. از خانه بیرون و به سوی انترنت کلپ سحرگل راهی شدم. هنوز چند قدم پیش نرفته بودم که یک موتر کنار پایم توقف کرد و چند مرد جوان که درون موتر نشسته بودند شروع به اشپلاق زدن کردند. به آنها گفتم: «فکر می کنین ما زنانِ سگ استیم که برای ما اشپلاق می کنین؟» خندیدند و از سر راهم دور شدند. از اینکه روزم با این رفتار شروع شد کمی اعصابم خراب شد و می خواستم دوباره داخل خانه شوم و یک تکسی بخواهم که از خانه مرا ببرد، اما به خود گفتم این سرک همانقدر که از این مردان است، از من هم است. چرا باید من خودم را به خاطر کمبودی های اخلاقی اینها مقید کنم؟ به راه رفتن ادامه دادم.

سرِ کوچه ما یک دکانِ چپس و بولانی فروشی است. چون صبحِ وقت بود به جز فروشندگان کسی آنجا نبود. وقتی از کنار دکان تیر شدم، سه مرد یکجا صدا زدند: «اوی، اوی، دخترِ خاله! دَر دادی!»

انتظار داشتند که مانند اکثر دختران و زنان سرم را پایین بیاندازم و چیزی نگویم اما من به صورت غیر مترقبه ای دور خوردم و به طرف شان رفتم. سرم را داخلِ دکان شان کردم و گفتم: » هر بار وقتی که زنان به سرک می آین اینطور رفتار می کنین؟ ما زنان باید روز تا شام در بیرون کار کنیم. شب خانه برویم لباس های شما را بشوییم و برای تان نان تهیه کنیم. ساعت ها زیر این آفتابِ سوزان با لباس های دراز و چادر های بزرگ راه برویم و هنوز هم با ما مثلِ سگ برخورد می کنین؟ فکر می کنین این تفریح است که هر موجودِ مونث را مسخره کنین و آزار بتین؟ فکر می کنین ای تفریح اس که خواهر شما هم مثل من مورد آزار قرار گیره و یا اینکه شما خواهرای خود را در گوشه ای از خانه زندانی کدین تا به سرک ها نیاین و وحشیانی مثل شما با آنها برخورد نکنن؟ هم روز تا شام کار کنیم و جان بکَنیم و هم از هر کسی که در سرک می بینیم پرزه بشنویم؟ غیرت و اسلام شما همی اس؟»

دیدم که همهء شان اندکی شرمیدند. یکی شروع کرد به داد زدن که من نبودم این دیگر بود. دستانش را روی شانه دوستش انداخت و گفت: «شرمیدی؟ باز هم دختران را آزار می تی؟»

من گفتم: » کُل تان بودین. حالا که شرمیدی سرِ دیگه کس ننداز. هر سه تان منتظر فرصتی استین که مانند حیوانات به جانِ زنان بچسپین.»

» ببخشی، همشیره. ما نمی فامیدیم که اینقدر آزار دیدی. ما فقط گفتیم خنده شوه. روز تا شام همه دختران را گپ می زنیم، کسی چیزی نمی گه. می گیم ساعتیری شوه.»

» ساعتیری نیس! دیگه دخترا هم از ترس ای که خودشان ملامت نشن چپ می شینن. اگه تو به جای مه می بودی و هر ده دقه یک گپ می شنیدی خوشت می آمد؟ ما هم انسان استیم. احساس داریم. چیزی نمی گیم که وقتی خانه رفتیم سر خود ما تهمت نکنن که با فلانی دکان دار تار داری یا ای که د سرک همه گی نگوین: » بانش همشیره. گپه کلان نکو. د قصه اش نشو. خودت نام بد می شی.» اگه هر روز کتی شما ایطو می شد، د قصه اش نمی شدین؟»

باز هم آنها معذرت خواهی کردند. وقتی رویم را دور دادم دیدم چندین نفر با حیرت گوش می دهند. وقتی شروع به راه رفتن کردم هر کس دنبال کار خود رفت. احساس قدرت می کردم. کاش همه حرفی می زدند تا مردانی که آزار می دهند بدانند که این آزار های شان برای ما ساعتیری و تفریح نیست و باعث می شود روحیهء ما خراب شود. باید این سکوت را بشکنیم وگرنه بلاخره همهء ما را می شکند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s