خوشبختی های کوچک


بیشتر از هزاران قصه از رفتار ناشایست و غیر عادلانه ای که با زنان در جامعه ما می شود وجود دارد. ازدواج های قبل از وقت و اجباری، خشونت لفظی، عاطفی، فزیکی و روانی، جلوگیری از تحصیل دختران، آزار و اذیت زنان در محل کار و محلات عمومی، عدم دسترسی زنان به خدمات، تبعیض در قوانین و سایر مشکلات سبب می شود زندگی ما، زنان افغانستان، سخت و گاهی غیر قابل تحمل شود و تصویری بسیار تاریک از زندگی ما به جهان نشان داده شود. اما من معتقدم که برای اینکه بتوانیم به صورت درازمدت با انگیزه و امید کار کنیم، علاوه بر به خاطر داشتن و مبارزه علیهِ بی عدالتی ها و زشتی ها در جامعهء ما خوب است از موجودیت چیز های زیبا در دنیای ما هم آگاه باشیم و آنها را فراموش نکنیم. اینجا من فهرستی از چیز هایی را ساخته ام که من به عنوان یک زن در افغانستان از آنها لذت می برم و فکر می کنم ارزش نگهداری را دارد. این فهرست به این معنا نیست که زندگی ما زنان راحت است. زندگی زنان در این سرزمین دشوار است و گاهی چنین به نظر می آید که هر روز بدتر می شود، اما می خواهم به خاطر داشته باشیم که حتی در تاریکترین شبها هم ستاره ها می درخشند.

–          من عاشق نیروی فزیکی و عاطفی و روحیه شکست ناپذیر زنانِ میهنم استم. من به زنانی برخورده ام که همه روز روی زمین ها قلبه و خیشاوه می کنند و شب به خانه می روند و با دختر خود کتاب صنف اول را می خوانند تا باسواد شوند. این زنان هیچ گاهی از سخت بودن کارشان و یا گرمای تابستان شکایت نمی کنند. من زنانی را می شناسم که هفت طفل را به دنیا آورده اند و منتظر طفل هشتم شان استند و هنوز هم به اندازهء شوهر شان، و گاهی هم بیشتر، قالین می بافند و دوخت می کنند و مهره بافی را به کودکان خود یاد می دهند. به همین دلیل هیچ وقت باور نکرده ام که زنان از لحاظ فزیکی ضعیف تر از مردان باشند. من هیچ مردی را نمی شناسم که بتواند هفت بار درد تولد طفل را تحمل کند و بعد از ولادت دادن به زمین ها برود و با گاو ها خاک خشک و سرکش را رام بسازد. من زنانی را می شناسم که شوهران و پسران خود را از دست داده اند اما به مبارزه ادامه داده اند و کار کرده اند تا دخترِ شان را به مکتب بفرستند. من زنانی را می شناسم که در خانه آزار می بینند، برادران شان آنها را با کمربند خود می زند، کاکایشان و همسایه ها آنها را «فاحشه» می خوانند اما هنوز هم آنها بی باک به میدانِ بازی می روند و زیر بیرق افغانستان فوتبال می کنند. این زنان و دختران هیچ گاه امید خود را برای زندگی بهتر برای کودکان خود از دست نداده اند و روحیهء شان آنقدر قوی و شکست ناپذیر است که به هیچ کس این حق را نمی دهند که به آنها بگوید که چون زن استی، نمی توانی.

–          من از شوخی های زنانِ سرزمینم لذت می برم. من زنی را می شناسم که هر مشکل را می تواند در قالبِ مزاح به تصویر بکشد. من زنی را می شناسم که دوبیتی های خنده آور می سازد تا زنان دیگر در دو دقیقه ای که می نشینند بخندند. من زنی را می شناسم که در مورد ازدواجش با مردی پیر فکاهی می گوید تا دیگران بخندند و پند بگیرند. این شوخی ها برای من نشانه ای از روحیه زنانی است که شاید سخت ترین زندگی را پشت سر گذاشته باشند.

–          من قصه های ما را دوست دارم! برخلاف قصه های سفید برفی و سیندرلا، که در آن زنان توسط یک «موجودِ قوی و برتر،» یک مرد، نجات می یابد، بی بی جانم (مادر بزرگم) برای من قصه های زنانِ قوی جادوگر و ملکه ها را می گفت. من در کودکی صد ها افسانه شنیدم که اکثریت شان در مورد پری هایی بودند که قدرت های فوق العاده داشتند، می توانستند پرواز کنند، می توانستند دشمنان خود را با جادو ناپدید سازند و می توانستند خود مسیر زندگی شان را تعیین کنند. من قصه های شاهدخت هایی را شنیدم که خود شوهرانشان را انتخاب می کردند آن هم بعد از شرط گذاشتن و امتحان گرفتن. من با قصهء شاهدختی بزرگ شدم که با پرتابِ یک سیب «کَل بچه» را برای شوهری خود می گزیند، بدون اینکه به تفاوت های طبقاتی بیاندیشد و یا به پدرش حق انتخاب همسرش را بدهد. من با قصه های عشق و شجاعت بزرگ شدم و این قصه ها را دوست دارم.

–          من گودی های افغانستان را دوست دارم. وقتی بزرگ می شدم، فقیر بودیم. من و خواهرانم با چوپ و تکه گودی می ساختیم. همه دختران در همسایگی ما در مزار شریف این کار را می کردند. برخلاف گودی های باربی که از شدت لاغری در حال از هم پاشیدن و همیشه سفید پوست، مو زرد و چشم آبی اند، گودی های ما رنگارنگ بودند، از موادِ طبیعی ساخته شده بود، وزنِ شان طبیعی تر بود، و چشمانِ تاریکی داشتند که آنها را با قلمِ ابروی که از مادر می دزدیدیم می کشیدیم.

–          من این را دوست دارم که وزن معیار زیبایی نیست. در گذشته و حتی حالا در سرزمین من وزنِ کم هرگز نشانهء زیبایی نبوده و نیست. در حقیقت همیشه به ما می گویند که یک مقدار گوشت روی استخوان های ما باعث می شود زیبا و صحت مند معلوم شویم. وقتی زنی را می بینیم که لاغر نیست او را «صحت مند» می خوانیم و اگر کسی کمی وزن بگیرد می گوییم «خوب شدی.»

–          من سرود های ما را دوست دارم.  لندی ها پشتو، دوبیتی های هزارگی، پارسی و ازبکی، و قصه هایی که در قالب سرود در بدخشان گفته می شوند، توسط زنان خوانده می شوند همه قدرتمندند. تعداد زیادی از این سرود ها روی زندگی زنان تمرکز می کند. آنها دخترانِ ما را توانمند می سازند و مادر بزرگان ما را مصروف نگه می دارند. آنها گنجینه هایی استند که تاریخ را به صورت واقعی از دید مردم بیان می کنند. این سرود ها در کتابچه های دخترانِ باسواد نوشته اند و توسط مادران بی سواد از بر شده اند. این ترانه های محلی چهرهء فمینیست تاریخ و ادبیات مردمی ما استند.

–          به قسمت هایی از تاریخ ما افتخار می کنم. با وجود اینکه شاید اکثر صفحاتِ تاریخ زنان افغانستان تاریک باشد، تعداد زنانی که همه داشته های خود را به خطر انداختند تا بتوانند برای ما زندگی بهتری بسازند به من انگیزه می دهد. از رابعه بلخی، که به خاطر شعر های زنانه اش کشته شد، تا زینب سراج، که برای اولین بار در تاریخ افغانستان نقش یک زن را در تیاتر بازی کرد همه به من نیرو می بخشند. ثریا که برای اولین بار کشف حجاب کرد، ستاره که برای زنان مکتب ساخت، ذکیه که خبرنگاری شجاع بود، ملالی که پولیس ضد خشونتِ جنسیتی در قندهار بود، پروین که برای اولین در رادیو سرود خواند، و بی بی مهرو و ناهیدِ شهید که تا آخر مبارزه کردند همه سبب می شوند به اینکه زنی از این سرزمین استم افتخار کنم.

–          همبستگی ما را دوست دارم. وقتی زنان و مردان برای دادخواهی برای شکیلا به پا خواستند، من دیدم که زنان از هر قوم و مذهب آمده بودند. وقتی برای منع آزار و اذیت زنان مظاهره کردیم، از هر قوم دختران و زنان آمده بودند. بار ها وقتی با زنان همسنِ خودم صحبت کرده ام متوجه شده ام که زنان بیشتر از مردان از قوم بازی و برتری جویی قومی دوری می گزینند و با افراد از اقوام مختلف دوست می شوند. فکر می کنم با دیدن این که ما زنان در همه جای مملکت با مشکلات روبرو استیم، آموخته ایم که پشت سر همدیگر بیایستیم و از همدگر دفاع کنیم.

–          تنوعِ ما را دوست دارم. ضرور نیست همه افغانستان را بگردی تا متوجه تنوع فرهنگ های زنان شوی؛ چند قریه و ولایت کافی است. قصه ها، ترانه ها، گردهمایی ها، مراسم، و لباس های ما آنقدر متنوع اند که انسان به حیرت می افتد. فقط در کابل می توانی زنان را با قیافه ها ، لباس ها، ذوق های موسیقی، افکار، لهجه ها و شیوه های متفاوت برای مبارزه برای حقوق شان ببینی. اگر از این تنوع به شیوه درست استفاده کنیم و آنرا ارج بگذاریم، می توانیم قوی تر باشیم.

–          لباس های رنگارنگ ما را دوست دارم. لباس های سرخ، زرد، سبز و آبی، با دوخت های محلی، با آیینه کاری و موره دوزی، کوتاه و دراز، کمرچین و ساده همه و همه را دوست دارم. افغانستان شاید بیشتر از صد نوع لباس محلی داشته باشد. لباس های کوچی و لباس های هزاره گی، لباس های سادهء ترکمنی، و کمرچین های بدخشی و حتی لباس های مدرنی که با اقتباس از ویژگی های محلی ساخته شده اند همه به اصطلاح با کلاس اند. می توانی لباس های کوتاه را که راحت تر استند هر روز بپوشی و دست دوزی های آن ها را به نمایش بگذاری. فعلا، یکی از اهدافِ زندگی من این است که از هر منطقهء افغانستان یک لباس محلی داشته باشم. اگر لباس محلی نداری، بخر و از رنگ های قشنگ آن لذت ببر و بدان که زندگی کوتاه است و تمرکز روی بدی ها آن را کوتاه تر می کند.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s