به حال ما باید گریست

بعد از نوشتن نامه ام به اهانت کننده ام چند نفر بحث را سرچپه کرده در مورد لباس من به گفتگو پرداختند. این اشخاص که هیچ ندیده اند من چی پوشیده بودم به خود حق دادند در مورد من قضاوت کنند. من می دانم این اشخاص هم زاده و تولید شده جامعهء بستهء ما اند و بنابراین کینه ای از آنها در دل ندارم. چیزی که اینجا می نویسم حرف دل خودم است. «در دینی که شما از آن یاد می کنید به حجاب شما اول اشاره شده. چشمان تان را به بدن زن بیگانه ندوزید. علاوه بر آن، لباس سرخ پوشیدن بی حجابی نیست. لباس من دراز بود و چادر هم به سر داشتم، اما بحث روی این نیست. شما با زنی چادری دار از پل باغ عمومی بگذرید. خودتان چادری به سر کنید و یک بار از پل باغ عمومی بگذرید تا متوجه گردید که حجاب یا بی حجابی ما زنان ربطی به بی بند و باری مردان این شهر ندارد. دختری 5 ساله که مورد تجاوز قرار گرفت، چی بی حجابی کرده بود؟ دختری دوازده ساله که هنوز جوان هم نشده دو روز پیش مورد تجاوز قرار گرفت، او چی بی حجابی کرده بود؟ در این مملکت اگر چادری بپوشی بداخلاقی چون چهره می پوشانی. اگر پنجابی بپوشی بداخلاقی چون رنگارنگ می پوشی. اگر مانتو بپوشی بداخلاقی چون از ایران آمده ای. اگر پیراهن افغانی بپوشی بداخلاقی چون لباست فیشنی است. شما بگویید ما زنان چی بپوشیم که ایمان های نازک و ظریف و شکنندهء شما مردان تکان نخورد و نشکند؟ افغانستان در سراسر دنیا بدترین مملکت است از لحاظ آزار و اذیت خیابانی یا بازار آزاری. اگر من بی حجابم، آیا 85% زنان این مملکت که آزار می بینند همه بی حجابند؟ در سراسر دنیا، مصر از لحاظ آزار و اذیت در رده دوم قرار دارد. آیا زنان مصر با چادر های سیاه شان بی حجابند؟ نخیر، آقا. مشکل در حجاب من نیست. در تفکر شماست! من هر قدر خودم را بپوشانم اگر در ذهنِ کثیف مردان این شهر که فاحشه ها را به 50 دالر می خرند و هنوز شکایت دارند که عقده های جنسی شان خالی نشده، که چهار زن می گیرند و هنوز از کمبود جنسی رنج می برند، که به دختران 10 ساله تجاوز می کنند و حتی پسران را «بچه بی ریش» می سازند تا آلات تناسلی شان زنده بماند، تغییر نیاید، فرقی به حال ما نخواهد کرد. قبل از تغییر آوردن در لباس من و یا قضاوت در مورد من، در حالیکه حتی مرا و لباسم را ندیده اید، بیاموزید که طرز تفکر خود را مورد قضاوت بی طرفانه قرار دهید. مبارزه من بزرگتر از این بحث ها است و برای من واقعا فرقی نمی کند شما در مورد من چی فکر می کنید. فقط تاسف می خورم به حال مملکتی که نویسنده و روشنفکرش شما باشید.

نامه ای به آزاردهنده ام

سلام آقا،

نامت را نمی دانم اما شاید به خاطر داشته باشی که حدود یک هفته بعد از عید سعید فطر در بازارِ ده افغانان از کنارم گذشتی. شاید مرا به خاطر داشته باشی. من همان زن جوانی هستم که با پیراهن سرخِ دست دوزی شده و پطلون سیاه کنار یک کراچی ترکاری ایستاده بود و چانه می زد. وقتی از کنارم گذشتی از باسنم چُندک گرفتی. من سرخ شدم. مرد پیری که ترکاری می فروخت متوجه شد اما چیزی نگفت. او شاید هر روز شاهد صحنه هایی شبیه این است. این اتفاق برای من چندین بار در پل باغ عمومی، لیسه مریم و یا ده افغانان افتاده است. دوستانم هم برایم تجربیات مشابهِ خود را قصه کرده اند. اما امروز من بیشتر خجالت کشیدم چون این پیرمرد متوجه شد. من به جای تو شرمیدم.

دنبالت دویدم و از بندِ دستت محکم گرفتم. ترسیده بودم و عرق به سرعت از پیشانی ام می ریخت، اما شروع به فریاد زدن کردم: چرا اینطور کردی؟ چطور جرات کردی؟ آیا در خانه در مقابل اعضای خانواده ات هم این طور رفتار می کنی؟

تو در مقابل بلند تر فریاد زدی، مثل اینکه یک مسابقه باشد و هر که صدایش بلند تر بود ببرد: دخترِ دیوانه! من هیچ کاری نکرده ام. تو ارزش این را نداری که من کاری کنم.

هنوز هم می شرمیدم به دیگران بگویم چی کرده ای. تو شاید به خاطر داشته باشی که همه چگونه به ما می نگریستند. زنان دیگر به من می گفتند که آرام شوم و گپ را کلان نکنم چون فقط به آبروی خودم لطمه وارد می کنم، اما من تصمیم نداشتم خاموش باشم. به زودی چند نفر پولیس آمدند و ما را به حوزه بردند.

مرد قد بلندی که شاید افسر پولیس بود از من خواست برایش بگویم که چی اتفاقی افتاده. من برایش قصه کردم. تو دهانت را باز کردی تا چیزی بگویی، اما افسر فریاد زد: تو چُپ باش!

بعد از چند لحظه او شروع به زدنِ تو کرد. تو روی زمین افتاده بودی و او با پاهای بزرگش که با بوتِ چرمیِ محکم پوشانده شده بود ترا لگد می زد. از ابرو هایش عرق می ریخت. او هم به اندازه‌ی من عصبانی بود.

تو را دوباره ندیدم اما دوستی که همراهت بود مرا تا خانه دنبال کرد و همه راه آزارم داد: چی شد دگه؟! کدام کار دگه خو نکد که ایقه زورت داد.

حرف های وقیح او را تا حال به خاطر دارم، اما آن روز بسیار خسته بودم و نمی توانستم برای بار دوم بجنگم.

تو و دوستت به احتمال زیاد خود را مسلمان و با غیرت می دانید. شاید شما هر جمعه به مسجد هم می روید که نماز بخوانید و یا شاید بیشتر از یک بار در هفته نماز می خوانید. شما شاید به زنان تان می گویید که از خانه بیرون نشوند چون دنیا پر است از مرد های بدی که به آنها ضرر می رسانند. شما شاید حتی فکر می کنید که حق دارید به بدن من دست بزنید چون فکر می کنید که یک زنِ «خوب» تنها در سرک ها چی می کند آنهم در بیروبارِ بازار. خواهرانِ شما شاید زنانِ «خوب» باشند چون بدون شما از خانه بیرون نمی شوند. شما فکر می کنید اگر من زن «خوبی» بودم در خانه می بودم. این سرک ها به مردان تعلق دارد.

من این نامه را نوشتم تا برایت بگویم که من هرگز نخواستم تو لت بخوری و تحقیر شوی، اما من از اینکه در مقابلت خاموش نبودم پشیمان نیستم. نوشتم تا برایت بگویم که من می دانم چی طرحی در ذهن داری. تو می خواهی مرا بترسانی، تهدید کنی و در خانه حبس کنی. به نظرت خانه برای من جایی خوبیست چون آنجا نگهداری از کودکان و اطاعت از مردی که روزی شوهرم خواهد شد را خواهم آموخت. تو می خواهی که من از دنیای بیرون از خانه ام بترسم و هرگز راهم و جایم را در آن نیابم. تو می خواهی من به این باور برسم که یگانه جای امن و مناسب برای من خانه ام است. اما من برایت می نویسم که بگویم که جای من و هر زن دیگر در سرک های شهر ما، در مکاتب، در اکادمی پولیس، در پارلمان، در کابینه، در مسجد، در اتحادیه کارگران، در مبارزه، در مجلس سنا، و یا هر جای دیگری که بخواهیم است. نه تو، نه مرد یا زنی دیگر، نه طالبان، نه دولت، هیچ کدام این توانایی را ندارند که مرا مجبور به پذیرفتن طرز تفکری کنند که مرا کمتر از تو می پندارد و اعتماد به نفسم را از من سلب می کند. هیچ کس نمی تواند به من این دیدگاه را تحمیل کند که یگانه جای امن برای من آشپزخانه و اتاق خواب است و یا اینکه من توانایی دفاع از خودم را ندارم. زنان زیادی هستند که در اتاقِ خواب توسط شوهران شان مورد تجاوز قرار می گیرند. زنان زیادی هستند که در آشپزخانه بدن شان با سیخ های داغ کباب سوزانده می شود. بدون اعتماد به نفس هیچ جای دنیا برای من امن نیست.

من هر روز از خانه ام بیرون خواهم شد و با شجاعت روی سرک های شهر خودم قدم خواهم زد، نه بخاطر این که نیاز دارم بلکه به این دلیل که می توانم و آزار و اذیتِ تو این توانایی را از من نمی گیرد. من به خاطر قباحت تو دیگر احساس شرمندگی نخواهم کرد. من به خاطر حفظ «آبرو» دیگر خاموشی را به حق طلبی ترجیح نخواهم داد. این نامه را نوشتم تا بدانی که زنی با لباس سرخ، زنی که تو آزارش دادی، دوباره به بازار خواهد آمد.

با مقاومت،

زنی با پیراهنِ سرخ