ناستالوژی

برای پایان نامه ام به سرود ها و ترانه های میرمن پروین، آزاده، افسانه، رخشانه و میرمن ملینا گوش می دهم. تاسف می خورم که نتوانستم میهنم را آن گونه ببینم و به نسل ما افراط گرایی و مبارزه بر علیه محبت، موسیقی، هنر و رسوم زیبای چند هزار سالۀ ما به ارث رسیده است. تاسف می خورم که حالا که حدود هشتاد و شش سال از ساختن رادیو افغانستان و بیش از نیم قرن از بلند شدن صدای استاد مهوش و میرمن پروین گذشته است، هنوز هم صدای زن را گناه می دانیم، زنان آوازخوان را تحقیر می کنیم و «فاحشه» می خوانیم، و به جای دفاع از گسترش برابری و انسانی بر علیه انسانی ترین چیز ها- شادمانی، زیبایی، هنر، آواز و جشن گرفتن- مبارزه می کنیم. متاسفم که نسل من، نسل جوان افغانستان، افراطی تر از نسل های گذشته است.

ناموس

جامعه ای که در آن به جای نام زن از کلمات «سیاسر،» «ضعیفه،» «مال،» «کوچ» و «ناموس» استفاده می کند هر روزه به ما گوشزد می کند که ما مال خود ما، انسانی برای خود ما، هویتی مستقل نیستیم بلکه متعلق به شوهر، پدر و برادر ایم. علاوه بر آن، روزانه به ما می گویند که ما باید احترام شویم چون زن، مادر یا خواهر مردی هستیم. زن فقط خواهر، مادر و همسر نیست. زنان حتی اگر مادر نباشند هم قابل احترامند و انسان اند. انسانیت زن متکی به مادر بودن و مادر شدن او نیست، بلکه او به عنوان یک انسان مستقل باید شناخته شود و مورد احترام قرار گیرد. زن برای خود هویت مستقل و انسانی دارد که وابسته به همبستری، شیر دادن به و یا مواظبت از یک مرد نیست. 
دلسرد کننده است که باید در قرن بیست و یکم در مورد این موضوع نوشت. چرا زنان ناموس کسی نیستند؟ وقتی از کلمۀ ناموس استفاده می کنیم، منظور ما این است که این زن خواهر، همسر و یا مادر کسی است و او برای موجودیت متکی به یک مرد است. این جملات به این معنا اند که ما به شخصیت زن به عنوان یک انسان مستقل، انسانیت او و هویت او احترام نداریم بلکه فقط به دلیل روابطش به یک مرد او را انسان می پذیریم. یعنی زن بودن او برای انسان بودنش کافی نیست، او باید خواهر، زن و یا مادر یک مرد باشد که انسان شمرده شود. این طرز فکر غیرانسانیست. وقتی می گوییم زنی ناموس کسی است، انسانیت و استقلال فردی او را زیر پا می گذاریم و بالای او مُهر ملکیت یک مرد را می زنیم. به همین دلیل است که هیچ گاهی کسی نمی گوید که یک مرد ناموس کسیست چون در این جامعه مرد به خاطر این که مرد است و انسان است پذیرفته می شود، نه به خاطر پیوندش به یک زن. حقیقت این که کلمۀ ناموس را فقط در رابطه به زنان استفاده می کنیم نشانه ای از این است که به زنان به عنوان انسان های برابر نه، بلکه به عنوان وسیله ها و اموال مردان و مرتبط به مردان می نگریم. زن ناموسی کسی نیست. زن کسی است. 
مردم اکثرا می گویند که زنان بعد از ازدواج مال شوهران شان می شوند. ازدواج باید راهی برای همراهی، همدلی و حمایت از همدگر باشد نه حس مالکیت بر یک دیگر. هیچ انسانی به انسان دیگری تعلق ندارد. اگر «ناموس» خواندن زنان از روی محبت باشد، خوب است این محبت را دوطرفه بسازیم و مردان را نیز چنین خطاب کنیم. اما حقیقت این است که «ناموس» برچسپِ ملکیت است، نه محبت و ما، زنان، مال کسی نیستم. هر کس حق دارد مسیر زندگیش را خودش تعیین کند. خصوصا در افغانستانی که اکثریت ازدواج ها بر زنان تحمیل می شوند، گفتن اینکه زن مال شوهرش است نقض هویت او به عنوان یک انسان و حقوق او به عنوان یک زن است. چوکی، میز، زمین، و دیگر اشیا مال اند. زن انسان است- نه جنس- که ملکیت او را گاهی شوهر و گاهی برادر و پدر داشته باشد. زمان آن فرارسیده که به زن به عنوان یک انسان نگریست نه به عنوان جنس، ناموس، سیاه سر، ضعیفه، ناقص و یا جنس دوم. همه انسانیم و تعصب در عصر آگاهی نشانه ای از عقب ماندگیست.

زن ناموس كسى نيست. زن مال كسى نيست. زن انسان هست.

برابر

همه می گویند «زن از جایگاهی ویژه برخوردار است.» نیازی نیست که زن از جایگاهی ویژه برخوردار باشد. کافیست او از جایگاه یک انسان برخودار باشد و با او رفتاری احترام آمیز و انسانی صورت گیرد. ما زنان نمی خواهیم مانند الهه ها ما را تقدیس کنند و برای ما شعر بنویسند، اما از استقلال ما جلوگیری نمایند. ما نمی خواهیم ما را «فرشته» خطاب کنند، اما زمانی که بخواهیم برای زندگی خود تصمیم بگیریم، ما را «فاحشه» بخوانند. زنان انسان اند. ما می خواهیم به عنوان انسان های مستقل و متکی به خود عرض وجود نماییم و پذیرفته شویم. نه فاحشه، نه فرشته، فقط انسان. نه کمتر، نه بیشتر، برابر.

ستاره

آی مردم، برای ستاره ننویسید. قلم های تان را در جیب کنید و لپ تاپ های تان را خاموش. سر از فردا، خود تان بهتر زندگی کنید. در مقابل خشونت، هر چند خورد باشد، در خانواده، همسایه گی، صنف ها و محل کار تان ایستادگی کنید. دفعۀ دیگر دیدید مردی زنی را می زند، خاموش نباشید. وقتی صدای جیغ زن همسایه را شنیدید، خود را به خوابیدن نزنید. وقتی داغ لت و کوب را روی دستان و صورت همکار تان می بینید، تیر تان را نیاورید. وقتی همصنفی دختر تان به صنف نمی آید چون برادرش نمی گذارد، سکوت نکنید. وقتی دختر خالۀ تان در پانزده ساله گی نامزد می شود، در نامزدی اش نرقصید. کاری کنید. نه فقط برای ستاره، چون حافظۀ کوتاه مدت تاریخی ما گواه است که او نیز فراموش خواهد شد، بلکه برای همه زنان و همه انسان هایی که روزانه در خاموشی و ذلت خشونت و تجاوز و آزار و اذیت را تحمل می کنند چون پشتیبانی ندارند و چون از ملامت شدن توسط من و شما می ترسند. برای ستاره اگر کاری می کنید، جمع شوید و بروید مقابل وزارت عدلیه بنشینید تا این که جوابی بگیرید. لطفا روی فیس بوک ننویسید تا برای چند لجظه وجدان تان راحت شود و فردا او نیز چون سحرگل، انیسه و ممتاز فراموش تان شود.

برای که می نویسیم؟

مدتیست ننوشته ام چون نمی دانم برای که می نویسم. دوستی مقاله ای نوشت در مورد بحران خواننده و روزنامه های افغانستان و من به فکر افتادم که چرا مردمم نمی خواهند روزنامه بخوانند، چرا فقط عنوان مقاله ها را می خوانند و چرا ما، کسانی که می نویسند، نمی توانیم با مردم خود ارتباطات بهتر برقرار کنیم.

اکثرا وقتی در مورد کمبود خواننده صحبت می کنیم، دوستان نویسنده ام می گویند که مردم علاقمندی ای به خواندن ندارند، سواد ندارند، و یا فرهنگ کتاب یا مقاله خوانی مروج نیست، اما من به تبلیغات طالبان و دیگر افراطیون مذهبی فکر می کنم و با وجود اینکه نمی خواهم این حقیقت را بپذیریم متوجه می شوم که آنها در ارتباط برقرار کردن با مردم تواناتر اند. اکثر رانندگان تکسی ها در کابل حالا حداقل یک کست از یک ملای دو آتشه را در موتر با خود دارد. روز های جمعه، ملا ها از حکومت تا زنان افغان همه را به باد تازیانۀ لفظی خود می گیرند و حتی بر علیه آزادی و مردمسالاری، همین ساختاری که به آنها اجازۀ صحبت سیاسی را داده، جهاد اعلام می کنند. علاوه بر تبلیغات صوتی، روزانه نوشته های افراطی و نفرت آمیز در شهر های بزرگ افغانستان میان شاگردان و محصلین پخش می شوند. روزنامه ها، بروشور ها و نوشته های احساساتی، و اکثرا با اشتباهات انشایی و املایی، اما با محتوای آزادی ستیزی و زن ستیزی به دانشگاه ها و دکان های کابل سرازیر می شوند. حتی در شهر نو پسران و دختران کارگر کتاب های به اصطلاح دینی نوشته شده توسط ملا های نیمچه باسواد پشاور و قُم را در مقابل بیست یا سی افغانی می فروشند. شنوندگان این خطبه ها و خوانندگان نوشته های گروه هایی که با خط مش سیاسی کار می کنند و اسلام را اسلحه ای برای سیاست های قومی و منطقوی خود ساخته اند هم کم نیستند. مردم این کتاب های سیاسی-مذهبی و اکثرا عاطفی و غیرتحقیقی را می خرند و می خوانند و تجارت دینی را تقویت می کنند، اما حاضر نیستند یک روزنامۀ پیشرو و آزادی خواه را ورق بزنند. این به این معناست که حداقل یک تعداد از مردم ما توانایی و علاقمندی به خواندن را دارند. پس، آیا آنانی که برای رهایی و حقوق انسان ها می نویسند توانایی ارتباط برقرار کردن با مردم را ندارند یا آیا به صورت طبیعی مردم فقط می خواهند آن چیزی را بخوانند که با عقاید خودشان منطبق است؟ من به این باورم که هر دو این توضیحات تا حدی واقعیت دارند.

وقتی بعضی از نوشته های شاعران و نویسندگان را می خوانم حیران می شوم که چگونه باید مردم آن ها را درک کنند. این نوشته ها مملو از کلمات ترجمه شده از انگلیسی و بعضی کلمات خودساخته و جدید اند که گاهی باعث می شود انسان فکر می کند هدف نویسنده فقط و فقط گیج کردن خواننده و ثابت کردن برتری خودش است. بعضی نوشته ها هم به شدت تیوریک اند و به سختی می شود تصور کرد که در اجتماع قابل فهم و تطبیق باشند. منظور من این نیست که ما به نوشته های تیوریک و یا حتی به کلمات جدید نیاز ندارم، بلکه منظورم این است که این نوشته ها در حال حاضر نمی توانند روی اذهان مردم ما تاثیر کنند و یا حتی باعث ایجاد رابطه میان ما و خوانندگان ما شود. نوشته های تیوریک و فلسفی خوب اند، در حقیقت ضروری اند، اما نباید انتظار داشته باشیم آن ها، فعلا، باعث ایجاد تحول در اجتماع گردند و باید بپذیریم که جامعۀ ما سخت به تفکر و ادبیات در سطح دانش و فهم مردم هم نیازمند است. باید روشن کنم که من خواهان این هم نیستم که ما سطحی بنویسیم و فقط چیز هایی را بنویسیم که مردم می خواهند بخوانند، بلکه به این باورم که باید، اگر انتظار داریم خواننده داشته باشیم و تاثیری روی تفکر و حافظه اجتماعی مردم خود بگذاریم، باید نوشته های ما ساده تر و قابل فهم تر باشند، البته اگر مخاطب ما فقط یک گروه کوچک با تحصیلات فوق لیسانس نیست و می خواهیم برای اکثریت مردم باسواد بنویسیم.

زنی شاعر در یکی از صفحات فیس بوکی از طرز پوشش زن دیگری نقد کرده بود و بیش از بیست نفر، اکثریت شان مردان، نوشته اش را پسندیده بودند و او را تمجید و توصیف کرده بودند. بعد از خواندن این گفتگو من به این فکر کردم که این بانو چرا چنین چیزی را می نویسد، مخاطبش کیست و هدفش چیست. این نوشته فقط یک مثال از هزاران نوشتۀ عام پسند است که شاید فقط به این دلیل نوشته می شوند تا نویسنده مورد تایید مردم قرار گیرد. تا حد زیادی این نویسنده در نوشتن چنین چیزی از همان تدبیری استفاده می کند که مبلغین مذهبی افراطی چون هدف هر دو این است که با استفاده از احساسات مردم و تفسیر بسیار عاطفی از دین و اخلاق که مردم با آن موافق اند جای بیشتری برای خود در دل خوانندگان باز کنند. این نوشته ها قابل فهم و ساده اند که خوب است، اما سطحی هم استند و باعث می شوند توجه مردم به مشکلات اساسی اجتماع کاسته شود و آنها به چیز های ظاهری بپیچند. یک مثال دیگر از این نوع نوشته ها صد ها وبسایت مود و فیشن در امریکا اند که باعث می شود اکثریت همصنفان من به جای تحقیق و مطالعه در مورد نابرابری های اقتصادی و نژادی در اجتماع شان، به موی و روی خود و زندگی شخصی و پوشش هنرمندان فکر کنند. این نوشته ها خواننده دارند چون با دیدگاه مردم سازگار اند. پس آیا نویسنده ای که می خواهد خوانده شود باید به این سطح تفکر تنزل کند و چیز هایی را بنویسد که مردم می خوانند و یا آیا بهتر است او بکوشد با نوشته های خود سطح فکری مردم را بالا بیاورد؟ گزینۀ دوم ضروری اما مشکلست خصوصا اگر نویسنده مانند تعدادی از قلم بدستان افغانستان خود را با کلمات نامانوس و بحث های تیوریک سرگرم می سازد. پایین آمدن به سطح تفکر اجتماع، در هر جامعه ای که باشد، باعث می شود نویسنده برای محبت مردم ایده آل های خود را مورد سازش قرار دهد و خیانت کند. هرچند اگر نویسنده های آزادی خواه بیاموزند که با زبان مردم تفکر خود را، بدون تغییر آوردن در ایده آل های خود و یا ریاکاری، روی ورق بیاورند، می توانند رسالت اجتماعی خود را برآورده سازند. ساده نویسی، بدون سطحی شدن، سخت است، اما ناممکن نیست.

کسانی که توانایی نوشتن را دارند و رسالت اجتماعی خود را برای ساختن افغانستانی مترقی و آزادی مردم درک می کنند باید بیاموزند که به زبان مردم خود صحبت کنند و بنویسند. بحث های تیوریک و فلسفی در مورد ماهیت اجتماع، موجودیت آزادی فردی و هدف زندگی، خوب اند، اما تا زمانی که به زبانی قابل فهم تر به مردم ارائه نشوند، در حال حاضر به درد ما نمی خورند. ما باید بیاموزیم که وقتی ما مشغول نوشتن به زبان فوکو و نیچه هستیم، طالبان و گروه های افراطی و عقب گرا با استفاده از انترنت و جزوه های چاپی لجام تفکر مردم، خصوصا جوانان کمسواد و بی تجربه، را با اسلحه سازی احساسات مذهبی به دست می گیرند و اگر ما نیاموزیم که با مردم خود صحبت کنیم، میدان را برای آن ها خالی گذاشته ایم.

این نوشته برای اولین بار در وبسایت و هفته نامۀ راه مدنیت به نشر رسید.

تشکر!

در جريان دو ماه بيش از هفت هزار و پنجصد نفر به صفحۀ «دختران رابعه» پيوستند، صد ها نفر بيش از پنجاه شعر، داستان و مقاله نوشته شده توسط زنان افغانستان را اينجا خواندند، به بحث گرفتند و پسنديدند، دهها تن براي توزيع كتاب دختران رابعه در پانزده ولايت متفاوت داوطلب شدند و دهها تن دیگر به كتاب دسترسي پيدا كردند. همه اين چيز ها بدون حمايت و محبت خوانندگان اين صفحه امكان پذير نبود. ممنون همۀ تان استم. جا دارد از چند نفر مشخص هم تشكر كنم. همكاري بتول مرادى در ويراستارى كتاب بى بديل بود. موافقت همه نويسندگان به سهمگيرى در اين كتاب ضرورى بود و بدون كمك داوطلبانۀ فردوس صميم در طراحى جلد و توزيع كتاب و ياري انتشارات اميري در چاپ كتاب، «دختران رابعه» وجود نمى داشت. تشكر از همۀ تان.
به اميد روزی که هیچ انسانی بی عدالتی، تبعیض و نابرابری را نپذیرد.

طبیعت؟

آیا در تاریخ بشر، گاهی اتفاق افتاده که مستبد زورگویی اش بر مظلوم را غیر طبیعی بداند؟

– جان ستورد مل، مقالۀ «استبداد بر زنان»

کتاب دختران رابعه

شام همه بخیر،

این هم پی دی اف کتاب دختران رابعه. این کتاب مجموعه ای از نوشته های زنان افغانستان در مورد مشکلات و وضعیت زنان و زنانه گی در افغانستان است. اگر به مشکلی برخوردید، برایم پیام بدهید.
روی لینک «رایت کلیک» کنید و گزینۀ «save link as» را انتخاب کنید.

Dokhtaran-e-Rabea

تشکر!

دختران رابعه

‫در ظرف یک ساعت، از یازده ولایت برایم از انسان های خوبی که می خواهند در توزیع کتاب دختران رابعه کمک کنند پیام رسید. این همه مهربانی و خوبی شما مردم به من امید می دهد برای برابری و عدالت بیشتر کار کنم و زحمت بکشم. امیدوارم به زودی ناچار شوم با تعداد بیشتر کتاب را چاپ کنم.
اگر کسان دیگری هستند که می توانند در توزیع کتاب کمک کنند و یا خواستار نسخۀ پی دی اف کتاب اند، پیام بفرستید. تشکر.
مدیون همۀ تان! سلامت و سربلند باشید.

پیروزی!!

Despite it being the 9/11 anniversary and despite the pain that has followed that horrific day around the world, but especially in Afghanistan, my people are celebrating the victory of the National Football Team all over the country with music and dance. This is a sign that terror will never succeed in taking away our sense of pride, peacefulness, and happiness and that life, joy and solidarity will prevail. So proud!
با وجود اینکه امروز یازدهم سپتامبر و یادآور روایت های وحشتناک افراطیت، جنگ و درد در سراسر دنیا و خصوصا افغانستان است، مردم من با موسیقی و رقص در سراسر مملکت پیروزی تیم ملی فوتبال را در جام جنوب آسیا جشن می گیرند. این نشانه ایست از اینکه وحشت و افراطیت هیچ گاهی نمی تواند حس غرور، صلح دوستی و خوشحال ما را از ما بگیرد و زندگی، وجد و همبستگی ما ادامه خواهد داشت. ما در مقابل وحشت سرخم نمی کنیم و امید ما را برای به وجود آوردن افغانستانی متحد و صلح آمیز از دست نمی دهمی.