زن ستیزی در ساختار ازدواج

در افغانستان ازدواج قبل از وقت و اجباری دختران و زنان هنوز هم بسیار رایج است. براساس گزارشی از بخش زنان سازمان ملل متحد بیش از پنجاه و هفت در صد دختران افغانستان قبل از شانزده سالگی عروسی می کنند. قیمت یا طویانه‌ی این دختران هم میان یک هزار تا بیست هزار دالر امریکایی است. این در حالیست که خطرات ازدواج قبل از وقت و اجباری هم بسیار اند و مردم ما الزاماً از این خطرات نا آگاه نیستند.

براساس آمار موسسه بین المللی صحت، امکان مرگ مادرانی که کمتر از چهارده سال سن دارند چهار برابر بیشتر از مادران بزرگسالی است که از لحاظ روانی و فزیکی آماده گی حمل و ولادت را داشته باشند. آمار مرگ و میر مادران در افغانستان هنوز هم بلند است. در هر دو ساعت یک زن جانش را به خاطر ولادت و یا مشکلات مربوط به حامله گی از دست می دهد. تعداد زنانی که در راه طفل به دنیا آوردن قربانی می شوند به مراتب بلندتر از تعداد قربانیان جنگ در افغانستان است. علاوه بر آن، دخترانی که زود ازدواج می کنند کودکان بیشتر و خانواده های بزرگتر می داشته باشند که باعث افزایش مخارج خانواده و فقر و عدم موجودیت فرصت ها برای همه کودکان می شود. ازدواج های اجباری هم باعث ایجاد خطر برای زنان می شود. خودسوزی ها و قضایای فرار از منزل به صورت عمده مرتبط به ازدواج اجباری و یا دیگر انواع خشونت در خانواده ها استند و احتمال مشکلات روانی در میان زنانی که مجبور به ازدواج می شوند بیشتر است. برخلاف باور های رایج در مورد عدم آگاهی در میان مردم، در حقیقت مردم شاهد مرگ و میر مادرانِ خوردسال و فرار و خودکشی دختران و زنانی اند که به صورت اجباری ازدواج کرده اند، و خطرات این ازدواج ها را می دانند.

سوال بزرگ این است که چرا با وجود این همه خطراتی که ازدواج اجباری و قبل از وقت برای زنان و خانواده های شان به وجود می آورد، هنوز هم این رسوم ادامه پیدا می کنند.

عدم موجودیت امنیت و فقر اقتصادی معمولا دو دلیلی است که به عنوان ریشه های این ازدواج ها خوانده می شوند. این تحلیل تا حدی صحت دارد، اما این نتیجه گیری که گویا ازدواج اجباری و قبل از وقت دختران فقط به فقر و عدم امنیت ربط می گیرد سطحی است چون این ظلم در فرهنگ ما نهادینه شده است و تنها در میان فقرا و یا در مناطق نا امن رایج نیست بلکه یک پدیده‌ی پیچیده‌ی فرهنگی است که زنان از طبقات و مناطق مختلف را متاثر می سازد. برای کاهش فقر راه هایی دیگری به جز از فروش دختران وجود دارد و زنان در هر جایی که باشند از امنیت کامل برخوردار نیستند و با خطرات تجاوز و خشونت روبرو اند. بنابراین حقیقت این است که برای بقای ساختار های مردسالارانه ای که زن را متکی به مرد می سازند، ازدواج های اجباری و قبل از وقت هر دو ضروری اند و ریشه‌ی اصلی این ازدواج ها زن ستیزی است.

دخترانی که زود ازدواج می کنند فرصت های کمتری برای آموزش و کار و خودکفایی اقتصادی دارند. براساس گزارش سال ۲۰۰۷ وزارت معارف، چهل فیصد دختران مکتب در افغانستان تا صنف سوم درس می خوانند، اما کمتر از پنج فیصد فرصت آموزش بعد از صنف هشتم را دارند و یکی از دلایل پایان یافتن تحصیل برای دختران ازدواج است. قانون مدنی افغانستان سن ازدواج را برای دختران شانزده و برای پسران هژده تعیین کرده است، در حالیکه اگر کودکان به صورت طبیعی مکتب بخوانند، در هژده سالگی مکتب را تمام می کنند بنابراین این قانون باعث می شود ازدواج دخترانِ صنف ده، که لیسه را به پایان نرسانده اند، رسمیت داشته باشد. امکان اشتغال بیرون از خانه برای دخترانی که مکتب را به پایان نمی رسانند اندک است. یکی از شغل هایی که نسبتا برای زنان پذیرفته شده است معلمی است، اما برای معلم شدن در اکثر مناطق دورافتاده به پایان رساندن لیسه ضروری است.

علاوه بر آن، دلیل این که دختران به نام عروسی خرید و فروش می شوند هم زن ستیزی و دیدگاه کالایی رایج نسبت به زنان در جامعه ما است. تا زمانی که دختران ما را در مقابل پول به ازدواج در آوریم، ازدواج اجباری و قبل از وقت ادامه خواهد است. این تجارت پر سرمایه در سراسر افغانستان باعث می شود نه تنها دختران تحت نام طویانه و قلین به فروش رسانده شوند بلکه دیدگاه کالایی نسبت به دختران تقویت پیدا کند. برای جامعه‌ی ما هنوز سخت است که این ازدواج ها را آنچه که استند بنامیم: دختر فروشی. دختران را، اغلب بدون علاقمندی، رضایت و یا حتی آگاهی خودشان، در مقابل پول به دست شوهران و خانواده های آنها می سپاریم تا کار های خانه را کنند، دستیار خشو و خسر باشند، با شوهر شان رابطه جنسی داشته باشند، و طفل به دنیا بیاورند. این طرز ازدواج باعث می شود که زن به صورت سیستماتیک به عنوان یک جنس قابل خرید و یک موجود کارگر در خانه شناخته شود و هویت انسانی اش ارج گذاشته نشود. با وجود اینکه مردان هم قربانی ازدواج اجباری می شوند، اما به خاطر محوری بودن طویانه یا قلین برای ازدواج دختران، به صورت درازمدت، دیدگاه کالایی نسبت به زنان و دختران نهادینه شده است و این دیدگاه بر استقلال زنان و هر عرصه‌ی دیگر زندگی آنها تاثیر منفی دارد.

برای کاهش دادن و خاتمه بخشیدن به ازدواج های قبل از وقت و اجباری ضروری است تا این دیدگاه کالایی را که باعث می شود دختران ما در مقابل پول به عقد مردان در آیند تغییر کند و دیگر زن جنسی برای خرید توسط شوهرش نباشد بلکه همراه و دوست همسر خود گردد. برای این تغییر اجتماعی و فرهنگی زنان باید به صورت مداوم کار کنند و نقش بزرگتری در اقتصاد اجتماع داشته باشند چون زنان مستقل و توانمند قابل خرید و فروش نیستند بلکه خود می توانند سمت زندگی خود را و همسر خود را انتخاب کنند. به صورت کوتاه مدت، در قوانین ما تغییراتی باید به وجود آیند. قانون مدنی افغانستان و قانون معارف افغانستان در رابطه به ازدواج دختران در تناقض هم دیگر قرار دارند. براساس قانون مدنی، دختران شانزده ساله می توانند ازدواج کنند، اما براساس قانون معارف واداشتن کودکان، افراد زیر هژده سال، از تحصیل جرم است بنابراین با وجود این که یک قانون ازدواج دختران صنف دهم را اجازه می دهد، قانون دیگری آن را غیر مجاز می داند چون براساس قانون معارف زنان متاهل نمی توانند در مکاتب عمومی شاگرد باشند و معمولا رسم این است که بعد از ازدواج و یا حتی نامزدی دختران به تحصیل ادامه ندهند. با وجود اینکه در افغانستان قوانین به ندرت تطبیق می شوند، به وجود آوردن این تغییرات باعث خواهد شد تا در آینده زنان و دختران از فرصت های بیشتر برخوردار باشند. تا ریشه کن ساختن ازدواج های قبل از وقت و اجباری در افغانستان راه درازی در پیش رو داریم، اما تشخیص درست ریشه های این رسوم قدم اول برای مبارزه با آنها است.

زن مادر است؟

در کتاب دری صنف پنجم نوشته ای نشر شده با عنوان «حق زن» که در آن آمده است «مانند مردان، زنان هم باید مورد احترام قرار گیرند چون زنان مادران، خواهران و یا همسران ما هستند.» جملاتی شبیه این را می توان علاوه بر کتاب‌های مکتب، در اکثر سخنرانی‌ها و مقالات مرتبط به موضوعات و مشکلات زنان یافت. مثلا یکی از شعار‌هایی که در جامعه ما به صورت معمول شنیده می شود این است: «زن مادر است.» حالا برای دقیقه ای تصور کنیم که این جملات در مورد مردان نوشته شده است. «مانند زنان، مردان هم باید مورد احترام قرار گیرند چون مردان پدران، پسران و همسران ما هستند» و یا «مرد پدر است.» این جملات چرا اینقدر ناشیانه و غیر طبیعی به نظر می آیند؟ چون ما به مرد فقط به این دلیل احترام نمی کنیم که پدر، برادر و یا همسر ما است، بلکه او را به خاطر انسان بودن و هویت فردی اش هم می پذیریم. در اجتماع ما مرد فقط یک پدر نیست، بلکه مرد شاعر، معلم، مامور، مهندس، معمار، داکتر وغیره هم است. ما مرد را به عنوان انسانی مستقل با هویتی جداگانه از زنی که شاید با او ارتباط داشته باشد و یا کودکانی که شاید از او زاده شوند می شناسیم، اما زن را فقط در ارتباط با یک مرد و یا نقشی که در یک خانواده دارد تعریف می کنیم. در یک جامعه‌ی برابر و انسانی زن، همانند مرد، نه بخاطر توانایی بیالوژیکی اش در ولادت دادن، بلکه به خاطر انسان بودن با ارزش پنداشته می شود و هویت یک زن وابسته به موجودیت مرد‌ها و یا کودکان نه، بلکه براساس توانایی‌ها و مشخصات خودش تعریف می شود. موجودیت زن در جامعه با اهمیت است، اما نه فقط به این خاطر که او سهمی در بقای نسل دارد، چون مرد هم در این نقش دارد، بلکه برای این که او یک انسان است.

آدری لورد، شاعر و استاد ادبیاتِ افریقایی امریکایی، می گوید: «فقط و فقط در ساختار های مرد سالارانه، یگانه منبع قدرت اجتماعی برای زن، مادری است.» تقدیر از زن فقط به خاطر مادر بودنش نگاهی ابزاری به زن است که باعث تداوم ساختار مردسالارانه‌ی جامعه می شود چون در جامعه ای که یگانه نقش قابل احترام برای یک زن مادر شدن باشد، هویت او هم خلاصه می شود به ابزاری برای تولید مثل و مواظبت از کودکان. به همین دلیل تقدسی که ما به مادران قایل استیم هم مجانی نیست. با وجود این که در تعریف از مادران خود از کلماتی مانند «الهه» و «فرشته» استفاده می کنیم و ادعا داریم که جایگاه ویژه ای برای مادران قایل استیم، می گذاریم مادران ما در بدترین وضعیت زندگی کنند. افغانستان، براساس آمار ملل متحد از سال ۲۰۱۱، بعد از سومالیا بدترین مملکت برای مادر بودن است. در افغانستان، هر دو ساعت یک مادر جانش را به خاطر ولادت و یا مشکلات مربوط به حامله گی از دست می دهد. این آمار به مراتب بلندتر از تعداد قربانیان جنگ است. در سطح جهانی، مادران فقیر ترین انسانهای دنیا استند. تقدسِ مادری و تمجید از مادران در اشعار و شعار های ما باقی می مانند، همانطوریکه مادران ما در بدبختی های شان. در اشعار ما مادران ما را تقدیر می کنیم، اما در زندگی روزانه، هنوز هم از آنها انتظار جراب های بدبوی ما را بشویند و وقت تهیه غذا و چای تنها مادر است که در آشپزخانه زحمت می کشد. مادران ما را دوست داریم، چون همه چیز را تحمل می کنند، از خود گذری نشان می دهند و در کُل ابزاری استند برای راحت ساختن زندگی ما. بنابراین الهه ساختن از مادران در جوامع مردسالار روشی است برای توجیه کردن و نادیده گرفتنِ بی عدالتی هایی که در مقابل مادران صورت می گیرد. این بی عدالتی از زمانی آغاز می شود که ما مادری را یگانه هویت باارزشِ زن می دانیم.

«زن مادر است.» ما آنقدر این جمله را شنیده ایم که برای ما عادی شده و نامکمل بودن آن و تاثیرات طرز فکر تبارز یافته در آن را در زندگی روزمره‌ی خود نمی بینیم. یک زن، بدون شک، می تواند مادر باشد همانطور که یک مرد می تواند پدر باشد، اما مقیاس ارزش یک زن در اجتماع باید فقط در مادر بودنش نباشد چون این طرز دید به هویت زنانه باعث می شود ما زن را به صورت تک بُعدی بشناسیم. حقیقتی که نمی خواهیم بپذیریم این است که همه زنان مادر نیستند. تعداد زیادی از زنان استند که برای مادر شدن آفریده نشده اند و مادران بدی استند. این نکته در مورد مردان هم حقیقت دارد. تعدادی از انسان ها ترجیح می دهند فقط شعر بنویسند، و یا نجاری کنند و یا اصلا توانایی مادر شدن یا پدر شدن را ندارند. هم چنان، یک زن می تواند یک مادر باشد و می تواند یک آواز خوان باشد. همانگونه که هویت مردانه تک بُعدی نیست و به پدر بودن خلاصه نمی شود، هویت زنانه هم تک بُعدی نیست و مادر شدن اول و آخر آن نباید باشد. هویت زنانه در برگیرنده خلاقیت، سازندگی، احساسات و نیاز‌های جنسی و غیره خصوصیات فردی انسانی است. برخلاف آنچه دیدگاه «زن مادر است» ادعا می کند، زنان یک کتله همرنگ (هژمونیک) و بدون تفاوت‌های فردی نیستند و هویتِ زنانه هم تک بُعدی نیست. این تعریف تک بُعدی از زنانه گی باعث شده ما چنین تصور کنیم که بزرگترین دستاورد یک زن مادر بودن است. این طرز تفکر به چندین دلیل مشکل ساز است.

اگر بزرگترین دستاورد زن مادر بودن باشد، همه دستاورد‌های دیگر زن نادیده گرفته می شود، بی اهمیت خوانده می شود و یا مورد تمسخر قرار می گیرد. در جامعه ای که بزرگترین مقامی که یک زن می تواند به دست بیاورد مادر شدن است، بدون شک زن مجبور می شود که روی آرزوهای دیگرش خط بکشد تا ثابت کند که ارزش احترام را دارد. این طرز تفکر حاکم در جامعه باعث می شود که زنانی که از لحاظ فزیکی توانایی ولادت را ندارند و یا ترجیح می دهند فقط داستان بنویسید، یا خلبان شوند و یا زندگی خود را به سربازی اختصاص بدهند همیشه احساس کمبودی کنند، خود را نامکمل بپندارند و یا هم توسط جامعه منحیث یک شخصیت ناکام شناخته شوند. در حالیکه، با وجودی این که پدر خوب بودن هم هنر است، اگر یک مرد ترجیح بدهد به جای طفل داشتن سیاستمدار شود، امکان اینکه احساس شکست کند و یا توسط مردم مورد انتقاد قرار بگیرد کمتر است.

تک بُعدی ساختن هویت زن در جامعه باعث می شود که کودکانِ دختر از اوایل زندگی بیاموزند که مادر شدن، و بدین وسیله ازدواج، را به عنوان بزرگترین هدف خود ببینند. اگر این دیدگاه توسط اجتماع به اجبار بر کودکان دختر تحمیل نمی شد و همین اندازه تاکید روی پدر بون وجود می داشت، شاید این که کودکِ دختر از طفلی خود را به عنوان یک مادر ببیند و رویا‌های دیگرش را پاک کند اینقدر مشکل ساز نمی بود، اما چنین نیست. مادر شدن بدون شک دستاورد بزرگی است، خصوصا بعد از اندازه فشار و دردی که یک مادر در افغانستان متحمل می شود، اما مادر شدن نباید یگانه رویای موجود برای کودکان ما باشد. کودکان ما باید فرصت این را داشته باشند که خواب‌های متفاوت و بلند پروازانه‌ی دیگری هم داشته باشند. اگر با وجود داشتن این فرصت انتخاب کردند که مادر شوند بدون شک مادرانِ بهتری خواهند شد چون در آن صورت نه بخاطر برآورده کردن توقعات اجتماع، بلکه برای عشق و علاقه به مادری، آن را بر خواهند گزید. اگر تاکید و اجبار موجود بر مادر شدنِ زنان را از میان برداریم، نه تنها اشتراک زنان در بخش های متفاوت جامعه را گسترش خواهیم داد بلکه مادران بهتر و خانواده های بهتری خواهیم داشت.

علاوه بر آن، گیریم که زنی مادر شد و تمام کوشش را کرد تا کودکش فرد مفیدی برای جامعه باشد، اما کودکش به عاداتی که در جامعه ما ناپسند پنداشته می شوند گرایید. در این صورت، چون در اجتماع ما بزرگترین دستاورد یک زن کودکش است و ما دامان مادر، نه پدر، را مهم ترین جای تربیت کودکان و اولین مکتب او می دانیم، به احتمال زیاد مادر بیشتر از پدر مورد انتقاد قرار خواهد گرفت. چون با شکست در تربیت «درست» کودک، مادر در یگانه کاری که به او سپرده شده بود شکست خورده است، در حالیکه یک پدر حتی اگر پدر بدی باشد هنوز هم می تواند پزشک خوبی باشد. برای مرد، از دیدگاه اجتماع پدرِ خوب بودن در اولویت زندگی او قرار ندارد. بدون شک برای هر مادر و پدری تربیت کودکان موفق و سعادتمند یک دستاورد است، اما چون در جامعه‌ی ما تا اندازه‌ی زیادی مادر بار مسوولیت پرورش کودک را به تنهایی به شانه دارد، مرد در دستاورد کودک «صالح» شریک است بدون اینکه در مقابل ناکامی در پرورش کودک احساس مسوولیت کند. این دیدگاه «زن مادر است» باعث می شود که ما تربیت کودک را به صورت اعظمی وظیفه‌ی مادر بدانیم و، بدون در نظر داشت اهمیت عوامل اجتماعی و موجودیت یا عدم موجودیت پدر در تربیت، مادر را بیشتر مسوول پاسخگویی در مقابل رفتار اجتماعی کودکش بدانیم. مثلا اگر کسی خانمش را به قتل می رساند و یا لت می کند، می گوییم «مادرش مسوولیت داشت که او را طوری بزرگ کند که به زنان دیگر احترام کند.» در حالیکه می توانیم ادعا کنیم که یک پدر هم با احترام به زنان می تواند الگویی خوبی برای پسرش باشد و او را با ایده آل های برابری و احترام بزرگ کند. با مسوول قرار دادن پدر و مادر و شریک ساختن آنها در مسوولیت ها و دستاورد های تربیت کودکان، ما نه تنها فشار اجتماعی بر مادران را کاهش می دهیم، بلکه محیطی انسانی تر و برابر تر را در خانه به وجود می آوریم.

برای خاتمه دادن به فرهنگ ابزاری ساختن زنان و مادران و تک بُعدی انگاشتن هویت زنانه مهم است که زنان و مردان هر دو به این آگاهی برسند که زن را به عنوان انسان بشناسند. زنان باید خواستار جایگاه ویژه ای به خاطر توانایی بیالوژیک خود برای سهمگیری در تولید مثل نباشند، بلکه برای برابری مبارزه کنند. زنان باید بیاموزند که به خود و زنان دیگر با دیدی ابزاری نگاه نکنند، با اهداف متفاوت زندگی کنند و زنانه گی شان را در مادری خلاصه نکنند و برای ترویج این دیدگاه در اجتماع بکوشند. برای اینکه دارای هویت انسانی مستقل گردیم، ما زنان نه باید برای مادر بودن «فرشته» خوانده شویم، و نه برای کار کردن بیرون از خانه «بداخلاق،» «مایه فساد،» و یا «شیطان» تصور گردیم، بلکه به خاطر انسان بودن به عنوان افراد مستقل و گوناگون پذیرفته شویم.

جراحی پلاستیک و معیار های زیبایی در افغانستان

لیان کچر، لیزلی نات، و کلیمینتاین مپلس چند تن از فیلم سازان مشهور استند که در مورد افغانستان فیلم ساخته اند. یکی از کار های مشهور این سه تن، مستند «در عدالت» در مورد زندانی شدن زنان به دلایل فرار از خانه و جرایم اخلاقی در افغانستان است. مستند جدید شان، به نام  Nip, Tuck Kabulکه در کانال چهار انگلستان نشر شده است، در مورد بازار داغ جراحی پلاستیک در کابل است.

این مستند که تا به حال به زبان های افغانستان موجود نیست و مسلما برای مخاطبین غربی ساخته شده است، در مورد تعداد روزافزون زنان و مردانی بحث می کند که، با وجود فقر فراگیر در افغانستان، به خاطر تغییر آوردن در بدن و صورت خود به کلینک «همکار» در کابل مراجعه می کنند. در این فیلم قصه چند زن به صورت خاص مورد توجه قرار گرفته است. شاهده دختر جوانی است که بعد از ماه ها بلاخره توانسته آنقدر پول ذخیره کند که برای بلند کردن بینی اش به کلینیک بیاید. در این فیلم، شاهده به خاطر جسارتش مورد تمجید قرار می گیرد و تصمیمش بر اینکه بینیِ «پهن» خود را به یک بینی «بلند» تبدیل کند به عنوان یک آزادی شخصی توصیف می شود. قصه دیگری که در این فیلم نشان داده شده است از همسر مردی به نام  زلمی است که به پیشنهاد شوهرش به کلینیک شده است. او اینکه آیا تصمیمش براساس اسلام درست است یا نه را مورد پرسش قرار می دهد و شوهرش می گوید که بینی اش بعد از بلند شدن زیباتر می شود.اما فیلم سازان به این نکته که شاید این زن به جراحی پلاستیک وادار شده باشد توجه چندانی نمی کنند. مستند در مورد اینکه شاید شبنم، یک پرستار جوان، به جراحی پلاستیک معتاد باشد هم بحث می کند. استفاده متعدد از جراحی پلاستیک به نحوی اعتیاد می انجامد. بعضی از کسانی که این جراحی را چندین بار انجام داده اند، خود را ناگزیر از تکرار جراحی می دانند.

فیلم سازان بدون توجه به ریشه های جنسیتی، قومی و نژادی معیار های زیبایی در افغانستان این جراحی های پلاستیک را «حق انتخاب» می خوانند. عبارت هایی چون «آغاز آزادی،» » آزادی جدید» و «نشانهء حق انتخاب شخصی» چندین بار در این فیلم برای توصیف جراحی پلاستیک استفاده میشود. زنان و مردانی که به این کلینیک مراجعه می کنند به خاطر آنچه راوی فیلم شکستن قوانین اجتماعی و دینی مخالف جراحی پلاستیک می نامد مورد تکریم قرار می گیرند. فیلم با این نکته ختم می شود که زنانی مثل شبنم و شاهده افغانستان جدید را تعریف می کنند.

آیا این آزادی است؟

در بحث جراحی پلاستیک، در سراسر جهان، سوال های معیار های اجتماعی زیبایی و اخلاق طبی به میان آورده می شود. افغانستان هم استثنا نیست. جراحی پلاستیک در افغانستان هم به مشکلات بزرگتر نابرابری های جنسیتی و نژادی بر می گردد و باعث می شود ریشه های تعریف ما از «زیبایی» را مورد پرسش قرار دهیم. شاهده و شبنم هر دو زنان جوان هزاره استند که براساس  تعریف جمعی رایج از زیبایی می خواهند صورت خود را تغییر بدهند. خانمِ آقای زلمی هم توسط شوهرش مجبور به جراحی پلاستیک شده است و با خود در مورد درست بودن یا غلط بودن این تصمیم در جنگ است. این که بلاخره خانم زلمی به خاطر فشاری که شوهرش بر او می آورد صورتش را تغییر می دهد تا برای شوهرش زیباتر شود نشانه ای است از اینکه زن هنوز هم صاحب و مالک بدن خود نیست.

شاهده و شبنم هر یک برای بلند کردن بینی «پهن» و تغییر شکل چشمان «خریطه ای» به کلینیک آمده اند. هر دو مشخصه  در نژاد هزاره بیشتر از دیگر نژاد ها و قوم های افغانستان دیده می شود. بنابراین این دو زن به این دلیل می خواهد جراحی پلاستیک کنند که مشخصاتِ نژادی خود را از چهره خود پاک کنند. فیلم مستند می پدیزد که تعدادی از مراجعین کلینیک به این دلیل آنجا می آیند که هویت نژادی و قومی خود را بپوشانند اما هنوز هم این نوع جراحی پلاستیک برای درشت کردن چشم ها و بلند کردن بینی را نشانه ای از انتخاب شخصی و آزادی مراجعین می داند. گوینده ادعا دارد که با جراحی پلاستیک این زنان در مقابل قوانین مذهبی ضد جراحی پلاستیک ایستاده گی کرده اند و توانسته اند خود را از قید های اجتماعی بگلسلانند. اما آنچه این فیلم نادیده می گیرد این است که همانگونه که شاید علمای دینی با حرام دانستن جراحی پلاستیک زنان و مردان را مقید می کنند، معیار های ما برای زیبایی هم مقید کننده اند چون باعث می شوند بعضی افراد از اقلیت های نژادی به معیار های اکثریت در مورد زیبایی تن دهند، مشخصه های نژادی خود را «نازیبا» ببینند و بنابراین آنها را تغییر بدهند و یا از بین ببرند. اگر علمای دین حق ندارند در مورد شکل صورت و بدن مردم تصمیم بگیرند، معیار های نژادی برای زیبایی هم نادرست اند.

چنانچه مستند نشان می دهد تعدادی از مشتریان کلنیک همکار زنان هزاره ای استند که می خواهند شکل بینی و یا چشم خود را تغییر بدهند تا هویت نژادی خود را پنهان کنند. بدون شک با وارد شدن تکنالوژی و دانش جراحی پلاستیک در افغانستان زنان و مردان از آن استفاده خواهند کرد و استفاده از جراحی پلاستیک شاید در بعضی موارد چیزی مثبت و یا صحی هم باشد. البته باید فراموش نشود که امکان دارد اکثریت زنان و مردان هزاره نیازی به این تغییرات نبینند و نسبت به نژاد خود احساس افتخار کنند که بسیار خوب است، اما موضوع محوری در این موضوع برای من مورد پرسش قرار دادن معیار های زیبایی و ریشه های نژاد پرستی و برتری جویانه در تعریف ما از «زیبایی» است.

سوال اصلی این است که چرا باید این زنان یا مردان احساس کنند که قسمتی از بدن شان، قسمتی از هویت شان تغییر کند تا اینکه «زیبا» شوند. در ادبیات  مکتوب ما  عموما به صورت تاریخی چهره های آریایی به عنوان معیار زیبایی به مردم معرفی شده اند و پوست سفید، چشم های درشت و آهو مانند و بینی قلمی را ما به عنوان یک جامعه به عنوان زیبا می شناسیم. این معیار های زیبایی به شدت قومی و نژادی استند چون می توانیم آنها را این گونه هم ترجمه کنیم که پوست های تیره، چشمان باریک و خورد و بینی های پهن زیبا نیستند و بنابراین برای زیبا شدن باید آنها را تغییر داد. هر انسان، با هر چهره ای و از هر نژادی که باشد، زیبا است و هیچ انسانی نباید برای پذیرفته شدن  در یک جامعه نژاد پرست بدنش را تغییر بدهد. خوشبختانه در افغانستان هنوز به اصطلاح سر وقت است و فرهنگ جراحی پلاستیک فراگیر نشده است و اگر ما به صورت واقعی خواستار برابری اجتماعی استیم این برای ما فرصتی است تا از آغاز با جراحی پلاستیک نژادی مبارزه کنیم و معیار های نژاد پرستانه زیبایی را مورد پرسش قرار دهیم.

لینک مستند:

http://www.channel4.com/news/nip-tuck-kabul

مبارزه طولانی و تنهایی یک زن

بیشتر از یک سال است که بتول مرادی برای احیای حرمتش، برای به دست آوردن نفقه کودکانش و تامین حقوق انسانی اش به عنوان یک زن، یک مادر و یک انسان مبارزه می کند. قضیه را با جزییات و اسناد محکمه وغیره اینجا (http://seekingjusticebatul.blogspot.com/) می توانید بخوانید، اما خلاصه اش این است که حضرت وهریز، شوهر قبلی بتول، با نفی نسب از یکی از کودکانش، بتول را در برابر توهین و تحقیر مردم و مراجع قضایی و احتمال جزای سنگین، قرار داد. این و دیگر خشونت ها باعث شد بتول جایگاهش را در اجتماع از دست بدهد. او از شعر گفتن، نقاشی، وغیره فعالیت های فرهنگی منع شد و از یک زن فعال اجتماعی و فرهنگی تبدیل شد به یک خانم خانه دار. بلاخره بعد از سه سال زندگی این دو از هم جدا شدند، اما مشکلات بتول ادامه یافت. او با توهین، تهدید و بی احترامی روبرو بود، کودکانش، چون توسط وهریز پذیرفته نشده بودند، نمی توانستند تذکره بگیرند و بتول نمی توانست جایی امن برای زندگی پیدا کند چون هیچ کس به او جایی کرایه نمی داد. وهریز از پرداخت نفقه برای کودکان و مهریه هم خود را معاف کرده. بعد از مدتی سر و کله وهریز دوباره پیدا شد و این بار او خواستار حضانت کودک بزرگ شان،که قبل از این از خود نمی دانست، شد. در این مدت بتول هم برای حفظ حیثیت دوسیه ای در قذف باز کرده بود تا ثابت سازد که کودکانش به خودش و وهریز تعلق دارند و تهمت ناروایی را که بر او زده شده است از پیشانی اش خودش و کودکش پاک کند. بلاخره بعد از یک سال سرگردانی، تهدید، توهین، لت خوردن در مقابل کمیسیون مستقل حقوق بشر و نادیده گرفته شدن توسط اعضای کمیسیون، بی احترامی و رشوت خواهی څارنوالان و حتی قضات، مورد تعقیب قرار گرفتن و مبارزهء جانکاه، بلاخره بتول موفق شد تا حفظ حیثیت کند. یک آزمایش دی ان ای اجرا شد و ثابت گردید که برخلاف تهمت های حضرت وهریز، کودک دوم هم متعلق به او است. این اولین بار در افغانستان بود که آزمایش دی ان ای برای یک دعوای حقوقی برای یک دوسیه قذف استفاده شد. این موفقیتِ بتول برای زنان این مملکت هم یک دستاورد بزرگ به شمار می آید چون خشونت و تهمتی که بتول با آن روبرو بود مختص به او نیست. زنان زیادی با این نوع خشونت روبرو استند و خطرات این تهمت ها در مملکتی مثل سرزمین ما بی شمار است چون یک اتهام می تواند حتی به سنگسار و یا قتل زن هم بیانجامد. اما مشکلات بتول اینجا ختم نشد. حالا، دوسیه ای تحت عنوان «اهانت به پولیس» بر علیه بتول باز شده است. هدف از باز کردن این دوسیه این است که بتول مجبور به بستن دوسیه قذف که برای احیای حرمت خود باز کرده است شود. به بتول مستقیما گفته شده است که دوسیه اهانت به پولیس وقتی بسته خواهد شد که او از مبارزه دست بکشد و نتایج آزمایش دی ان ای را اعلام نکند.

بتول تصمیم دارد که به مبارزهء خود ادامه بدهد. این تصمیم بتول به من روحیه می دهد و من امیدوارم او پیروز شود. حالا که به همه آشکار شده است که این زن کاملا بی گناه است امید دارم او در این مبارزه از حمایتِ بیشتر ما، زنان و مردان تحصیل کردهء افغانستان، برخوردار گردد. پیروزی و مبارزه بتول مختص به خودش و کودکانش نیست بلکه برای همه، خصوصا برای زنان و مردانی که برای برابری و حاکمیت قانون در افغانستان تلاش می کنند، اهمیت دارد. با کمک کردن به بتول و حمایت از او چی به واسطه استفاده از مطبوعات و چی با بررسی قضیه و بحث در مورد آن در حلقه های خود ما نه تنها به یک مادر این سرزمین نیروی بیشتر خواهیم داد بلکه یک سیستم غیررسمی بررسی و بازپرس از سیستم قضایی افغانستان را به وجود خواهیم آورد که می شود از آن در آینده هم استفاده کرد. علاوه بر آن، با موفقیت بتول زنانی که در مشکلات قضایی مشابه گرفتار اند به عدالت امیدوارتر خواهند شد و به سیستم قضایی برای حل مشکلاتی که تابو اند و معمولا خاموش می شوند مراجعه خواهند کرد.

در جریانِ مبارزهء بتول، چیزی که درد آور بود سکوت خفقان آور و شرم آورِ به اصطلاح «فرهنگیان» و «روشنفکران» جامعه افغانی بود. کسانی که من بالایشان به عنوان انسان های روشن و مدافع حق زن حساب می کردم، در جریان کار با قضیه بتول ثابت کردند که در حقیقت هیچ فرقی از آقای حضرت وهریز، که خود را روشنفکر می داند و به خود حق می دهد یک زن را در ملای عام در مقابل کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان لت کند، ندارند. کسانی که من برایشان احترام داشتم ثابت کردند که حاضرند حرمت زنی را به خاطر حفظ رفاقت و یا روابط خوب با مردی در وزارت خارجه زیر پا کنند. کسانی که معمولا دهل حقوق زنان را به گردن انداخته جار می زنند، ثابت کردند که تا زمانی که مفاد قومی، سیاسی یا اقتصادی خود شان در میان نباشد حاضر نیستند سکوت ذلت بار خود را بشکنندبیشتر از یک سال است که با بتول در مورد بی عدالتی که او با آن روبرو است صحبت می کنم و در این مدت درس های بزرگی از او و مبارزه اش آموخته ام. اولین و مهمترین چیز برای من در این قضیه استقامت و نیروی بتول است. من هیچ زن دیگر را نمی شناسم که با اینقدر اعتماد به نفس و صداقت برای حق خود و کودکان خود مبارزه کرده باشد. من به ندرت زن دیگری را دیده ام که در مقابل موضوعی به این اندازه حساس در فرهنگ افغانی واکنش نشان داده باشد و برای حفظ حیثیت خود به پا ایستاده باشد. این زن به حمایت، محبت، و همکاری همهء ما نیاز دارد و بدون شک لیاقت و شایسته گی حمایت ما را هم دارد. یادم می آید روزی بتول به من گفت: «گاهی حس می کنم تا اینکه دست و سرت نشکند و یا نمیری کسی متوجه نمی شود چقدر حقت زیر پا شده است. این خشونت پنهان هر روز ما را می شکند.» من امیدوارم این بانو از این مبارزه موفق بدر آید و این حقیقت را تغییر دهد. می خواهم زنان زیادی با تهمتی که بتول با آن روبرو بود و است، درگیرند. امیدوارم در گفتگو در مورد قضیه بتول مرادی، زنان دیگر بیاموزند که امکان آزمایش دی ان ای در افغانستان موجود است و امکان دارد برای حفظ حیثیت خود به صورت قانونی مبارزه کنند. این مبارزه سخت است، اما هر قدمی که زنانی مثل بتول می بردارند راه را برای کودکان ما در آینده باز خواهد کرد و من فقط امیدوارم که ما غیرت این را داشته باشیم که با او همصدا شویم.

30 اکتبر 2012

روز دختر چی اهمیت دارد؟

امروز، یازدهم اکتبر سال ۲۰۱۲، برای اولین بار دنیا «روز دختر» را جشن می گیرد و مثل هر فعالیت دیگری که برای اولین بار اتفاق می افتد، این روز هم با سوالات و تردید های زیادی روبرو است.

در افغانستان و اکثریت ممالکِ دیگر دنیا از روز زن، به تاریخ هشتم مارچ، و از روز کودکان در تاریخ سیزدهم جون تجلیل می شود، بنابراین در نگاه اول تجلیل روز دختران شاید بی مفهوم به نظر آید. اما حقیقت این است مشکلات و موانع خاصی که دختران با آن در سراسر جهان روبرو استند باعث ایجاد این روز شده است. هدف از ایجاد این روز تمرکز روی مشکلاتی است که دختران، انسان های مونثِ زیر سن ۱۸، با آنها روبرو اند. کودکان پسر و دختر در سراسر دنیا با معضلاتی چون سواستفاده جنسی، کار غیر قانونی، عدم امنیت، عدم دسترسی به تعلیم و تربیه، ازدواج قبل از وقت و خشونت روبرو استند، اما دختران در مقابل این خطرات آسیب پذیر تر اند و به اندازهء بیشتر با آنها دست و پنجه نرم می کنند.

حدود یکِ بر سه دختران در کشور های در حال توسعه  با خطر ازدواج قبل از وقت روبرو استند، اما این رقم برای پسران به مراتب کمتر است. اکثر ممالکت سن قانونی ازدواج را برای پسران و دختران ۱۸ تعیین کرده اند، اما برای دختران در بعضی ممالک، از جمله افغانستان، هنوز هم سن قانونی برای ازدواج ۱۶ است. این در حالیست که براساس معیار های بین المللی دختران و پسران تا ۱۸ سالگی طفل اند.

علاوه بر ازدواج قبل از وقت، امکان سواستفاده جنسی از دختران به مراتب بیشتر از پسران است. براساس گزارشات موسسه بین المللی صحت، در سال ۲۰۰۲، ۱۵۰ میلیون دختر و ۷۳ میلیون پسر مورد سواستفاده جنسی و یا تجاوز قرار گرفتند. بیش از هفتاد میلیون زن و دختر با خطر ختنه شدن روبرو استند. علاوه بر آن، اختطاف دختران و استفاده جنسی از دختران در جریان و یا بعد از اختطاف هم بیشتر از پسران اتفاق می افتد و دختران دسترسی کمتری به کمکِ حقوقی نسبت به کودکان پسر دارند.  ۵۳ در صد کودکانی که به تعلیم و تربیه ابتدایی دسترسی ندارند دختران استند. در ممالکی که مشکل زیاد بودن نفوس وجود دارد و خانواده ها پسر می خواهند، میلیون ها نطفهء دختر از بین می رود و دختران نو تولد به قتل رسانده می شوند. همه این مشکلات و تاثیر آنها بر دسترسی دختران به حقوق ابتدایی و انسانی شان مانند صحت، تعلیم و تربیه، امنیت و حق زندگی باعث ایجاد «روز دختر» شده است.

چرا روز دختر در افغانستان؟

در افغانستان، در حالیکه پسران هم از معضلات زیادی رنج می برند، دختران به خاطر جنسیت شان با مشکلاتی خاص روبرو اند. مثلا فقط ۳۸ الی ۴۰ فیصد شاگران مکاتب را دختران تشکیل می دهند و حدود۷۰ در صد دختران بنابر مشکلات مختلف، از جمله نبود مکاتب و معلمین و رایج بودنِ ازدواج های قبل از وقت، از مکتب باز مانده اند. دختران در راه مکتب با خطرات زیاد امنیتی و آزار و اذیت روبرو استند که گاهی باعث جلوگیری از تحصیل آنها می شود. مکاتب دختران بار ها مورد حمله قرار گرفته اند و شاگردان و معلمیني مکاتب مسموم شده اند، با تیزاب مورد حمله قرار گرفته اند و گاهی هم به قتل رسیده اند. همچنان براساس گزارش ملل متحد در سال ۲۰۰۹، بیش از ۵۷ در صد دختران با ازدواج های قبل از وقت و یا اجباری روبرو استند. باید به خاطر داشت که ازدواج قبل از وقت براساس قانون افغانستان، فقط به ازدواج های زیر سن ۱۶ القا می شود بنابراین ازدواج کودکان دختری که میان ۱۶ تا ۱۸ سال سن دارند قبل از وقت شمرده نمی شود و جز این ۵۷ در صد نیست. علاوه بر آن، دختران در اکثر مناطق دوردستِ مملکت به خدمات صحی دسترسی ندارند و تبعیض جنسیتی علیه دختران در عرصه های ورزش و هنر هم قابل چشم پوشی نیست.

بنابراین همانگونه که روز بین المللی کودکان می کوشد روی مشکلاتی که کودکان با آن روبرو اند روشنی بیاندازد، و روز بین المللی محیط زیست می کوشد در مورد محیط زیست آگاهی مردم را بیشتر کند، روز بین المللی دختران می کوشد که فشار بیشتری بر مطبوعات، جامعه مدنی، دولت و مردم بیاندازد تا روی مشکلاتی که کودکان دختر به خاطر جنسیت شان با آنها روبرو اند تمرکز نمایند.

پیشنهادات برای استفاده از این روز:

در افغانستان فرصت برای استفاده از این روز بسیار زیاد است. دستاورد هایی که باید از آنها تجلیل کنیم کم نیستند و راه هایی که بتوانیم سرزمین ما را خانه ای بهتر برای دختران ما بسازیم بی شمار اند. امسال برای اولین بار، در یک ولسوالی افغانستان تعداد دختران در مکاتب بیشتر از پسران است. این ولسوالی در بامیان حالا ۹۶۰۰ تن دانش آموز دختر دارد! نسبت به سال ۲۰۰۱ که کمتر از ۱ فیصد دختران ما به فرصت های آموزشی دسترسی داشتند امروز نزدیک به ۳۰ در صد دختران ما مکتب می روند. علاوه بر آن، دختران در سال های گذشته فرصت های بیشتری برای سهم گیری در ورزش، رسانه ها، هنر ها و دیگر برنامه های فرهنگی و اجتماعی را داشته اند. امسال صدف رحیمی، یک دختر بوکسر افغان که شانزده ساله است، شهرت جهانی یافت و دخترانِ فوتبالیست افغانستان چندین بار قهرمان به وطن برگشتند. همه این دستاورد ها دلایلی اند برای تجلیل از روز دختران و کمبود هایی که در عرصه آموزش دختران، امنیت برای دختران، دسترسی دختران به صحت و عدالت، و سایر حقوق انسانی دختران در مملکت ما وجود دارند باید انگیزه برای مبارزهء مداوم و تاکیدِ بیشتر بر تجلیل روز بین المللی دختران باشد!

روز دختران می تواند یک تاثیر مثبت دیگر نیز در افغانستان داشته باشد. در افغانستان کلمهء «زن» به کسی القا می شود که ازدواج کرده باشد و کلمهء «دختر» به کسی که نکرده باشد بنابراین هویت زنانه و یا دخترانه در مملکت ما براساس این که آیا او تا به حال رابطهء جنسی و یا با مردی رابطهء ازدواج داشته است یا نی تعیین می شود در حالیکه هویت هر انسان باید متکی به موجودیت خودش باشد. مثلا کلمهء مرد به مردی که ازدواج کرده باشد و مرد مجردی که مستقل باشد و یا تحصیل کرده باشد و تا حدی بلاغت فکری داشته باشد القا می شود. بنابراین، هویت یک مرد وابسته به موجودیت یک زن نیست و این باعث می شود که هویتِ مستقل مرد پذیرفته شده تر از هویت مستقل زنان باشد. در حالیکه متکی بودن هویتِ زنانه به و ازدواج و وابستگی به یک مرد باعث می شود ما زنان را همیشه زیر نام پدر، برادر یا شوهر شان بشناسیم، نه خودشان، برای اینکه کسی «مرد» خوانده شود موجودیت زنی ضروری نیست. اگر ما با استفاده از روز بین المللی دختر بتوانیم تعریف «دختر» را از «انسان مونثِ مجرد» تغییر بدهیم به «انسان مونثی که هنوز کودک است،» این تغییر باعث ایجاد هویتی مستقل از ازدواج برای زنان در ادبیات ما می شود. این خود یک دستاورد بزرگ برای ما خواهد بود چون ادبیات ما، افکار ما را شکل می دهد و افکار ما اعمال و شخصیت های ما را، و بلاخره اعمال ما فرهنگ ما را تعریف می کنند.

شکی نیست که از تجلیل این روز در افغانستان و دیگر جا های جهان با مخالفان خود هم روبرو خواهد شد، اما امیدوارم تجلیل این روز آغازی باشد برای مبارزه ای جدید برای برابری جنسیتی. این مبارزه باید از کودکی آغاز می شود تا روزی کودکان ما با آزادی ها و فرصت های برابر بزرگ شوند و بیاموزند که در بزرگسالی هم به حقوق هم دیگر احترام نمایند.

چرا سکوت در برابر وحشت؟

– از سال نو تا به حال در افغانستان بیش از ۵۲ زن به قتل رسیده است. 
– در میان این زنان کبرا زن بیست ساله ای بود که توسط شوهرش به قتل رسید.
– دختر جوانی به نام شکیلا در خانهء یک عضو شورای ولایتی بامیان، سید واحد بهشتی، به قتل رسید و آقای بهشتی ادعا کرد که صدای تفنگ و فریاد شکیلا را نشنیده است. 
زن جوان دیگری در بغلان به قتل رسید و پولیس در مورد این قضیه تحقیقات جدی را آغاز کرده بود که تا به حال نتایج آن به دست مردم نرسیده است. 
– حداقل هشت زن دیگر هم در فراه کشته شدند و دلایل قتل آنها هنوز هم «مرموز» است. 
رابعه سادات،زنی هژده ساله، به جرم کار در یک اداره دولتی توسط دو فرد نامعلوم در کندهار به قتل رسید.
سیما معلمی است که توسط برادرش به دلیل کار کردن در بیرون از خانه در بغلان توسط چاقو به قتل رسید. 
– در پکتیا زنی اعدام شد و دیگری را در خوست سر بریدند. 

– چند روز قبل از آن هم درغزنی مردی خواهرش را کشت. 
– در کنر هم دختری نوجوان سربریده شد. 
 یک هفته بعد از نوروز در هرات دو دختر به اتهام «بداخلاق بودن» کشته شدند. 
– در این اواخر هم بنفشه، یک ممثل زن، در کابل به قتل رسید. 
– «فاطمه 27 ساله را در بغلان ابتدا با ریسمان خفه کرده و بعدن برای پنهان کردن جرم، بالایش آب جوش ریختند.» 
نجیبه در پروان به اتهام زنا به ضرب گلوله در مقابل مردم کشته شد. در حالیکه حقیقت این بود که دو مرد طالب یا به رضا یا به زور با این خانم ارتباط برقرار کرده بودند، اما نتوانستند با همتوافق کنند که کدام شان با این زن بماند ودر نتیجه او را کشتند. همهء مردم با بی اعتنایی به تیر باران و می نگریستند. یکی از مردان با شوق ساجقش را می جوید و به بدن زنی که مقابل چشمانش به زمین افتاد نگاه می کرد. بعد از این که بدنِ خون آلودِ زن به زمین افتاد حدود یکصد و پنجاه مرد همه با هم فریادِ «زنده باد اسلام» و » زنده باد مجاهدین (طالبان)» را سر دادند. 
– چند روز قبل جسد زنی در هرات پیدا شد که یک سینه، گوش و بینی اش بریده شده بود و داغ های بدنش حکایت از لت و کوب می کرد. 

این زنان اکثرا گمنام ماندند و بعد از اینکه چند خبر در مورد مرگ شان نشر شد فراموش شدند. اما این رویداد ها ادامه دارند. در برابر این قصه های دردناک سکوت رنج آور اکثریت مردم هم همراه است.این سکوت را می توان به روشن ترین شیوه در عدم مشارکت مردم در تظاهرات و اعتراضات مدنی بر علیه خشونت علیه زنان مشاهده کرد. از آغازِ بهار تا به حال حداقل چهار راه پیمایی برای بلند کردن صدای زنان و آوای عدالت خواهی  تنها در کابل برگزار شده است. همه این اعتراضات در ایجاد گفتگو، خبر، و بلند بردن آگاهی و با خبری مردم بسیار با اهمیت بودند و بدون شک باعث شدند که مردم در مورد جنایاتی که علیه زنان اتفاق می افتد فکر کنند. اما در هر کدام از این مظاهرات بیشتر از صد یا یک صد و پنجاه نفر حضور نداشته  و حتی آنهایی که شرکت کردند با مخالفت، تهدید، و برچسپ های متفاوت در اجتماع روبرو شدند. نهاد هایی چون «زنان جوان برای تغییر،»زنان برای زنان افغان،» «شهروند» و «شبکه زنان افغان» در هماهنگی دو راهپیمایی به صورت مستقیم سهم داشتند و هر بار جوانانِ همکار و حامی ما با انرژی به سرک ها ریختند اما متوجه شدند که هنوز هم تعداد ما بسیار کم است. زنان در پروان، بدخشان، پکتیا و هرات هم راه پیمایی ها را به خاطر دفاع از حقوق زنان برگزار کردند که باز هم با همان مشکلِ کمبود اشتراک کننده روبرو شدند. این در حالیست که حتی در پاکستان، که در همسایگی ما قرار دارد و زنان در آنجا با مشکلاتِ مشابهی روبرو هستند، وقتی در بهار امسال یک راه پیمایی برای مبارزه با قتل های ناموسی و قوانین ضد زن راه اندازی شد، نزدیک به ده هزار زن شرکت کرد.

یگانه مظاهره ای که نشانی از سهمگیری مردم در راهپیمایی به خاطر تحقق عدالت و اعتراض به ظلم علیه قربانیان زن در خود داشت، تظاهرات به خاطر پیگیری دوسیه شکیلا بود. در سایر مظاهرات اکثر اشتراک کننده گان فرهنگیان، نویسندگان، و اعضای جامعه مدنی بوده و افراد از سایر سطوح جامعه در آنها به چشم نمی خورد. این خود نشانگر آن که هنوز اکثریت مردم، حتی مردمِ باسواد، علاقمند به اعتراض مدنی برای دفاع ازحقوق زنان نیستند. این در حالیست که برای راه پیمایی های سیاسی، با وجودی اینکه اکثریت مردم ما ادعا دارند که از سیاست متنفراند، هزاران نفر شرکت می کنند.

شاید کسی ادعا کند که دلیل عدم اشتراک مردم بیرون از حلقه فعالین جامعه مدنی در تظاهرات برای دفاع از حق زنان جامعه، که ما آنها را شعار گونه نیم پیکر جامعه هم می خوانیم، این باشد که در تاریخ ما تظاهرات زنان زیاد رایج نبوده است. اما این ادعا حقیقت ندارد. در سال ۱۳۴۷ صد ها زن در شهر کابل به پا خواستند تا از تصویب قانونی که باعث می شد زنان از تحصیل در بیرون از مملکت باز داشته شوند جلوگیری صورت گیرد. در سال ۱۳۴۹ نزدیک به پنج هزار زن و دختر در مقابل اسید پاشی بر روی دختران و زنان در شهر کابل مظاهره نمودند. در اثر این مظاهره حکومت یک عده از عاملین این جنایات را گرفتار و زندانی کرد. این در حالیست که وقتی در قندهار در سال ۱۳۸۷، دقیقا سی و هشت سال بعد از تظاهرات زنان بر علیه اسید پاشی در کابل،  به صورت پانزده معلم و شاگردِ زن اسید پاشیده شد هیچ راه پیمایی ای برای دادخواهی از این زنان برگزار نشد و حتی اگر می شد هم تعدادِ اشتراک کننده گان به احتمال زیاد بیشتر از شصت، هفتاد تن نمی بود. و وقتی بر علیه قانون احوال شخصیه در کابل در سال ۱۳۸۸ تظاهراتی راه اندازی گردید، بیشتر از پنجاه زن و چند مرد در میان تظاهرات کننده گان دیده نمی شد. بنابراین با وجود داشتن سابقه تاریخی در تظاهرات زنان و سهمگیری در آنها، حالا مردم ترجیح می دهند سکوت کنند.

هر انسانِ معقول باید از خود بپرسد که دلیل این سکوت چیست. بدون شک که کتمان خشونت ها علیه زنان و وحشیگری های رایج در مملکت دلایل سیاسی هم دارد. مثلا افطرایانِ مذهبی می خواهند نشان بدهند که افغانستان برای خارج شدن قوای خارجی آماده است و زنان افغانستان از زندگی مرفه و دست اول در پستو های خانه های خود لذت می برند و بنابراین نیازی به این نیست که تامین حق زن بهانهء دیگری باشد برای موجودیت قوای خارجی و یا دفاتر خارجی. قوم و منطقه گرایان هم می خواهند هر کدام بی عدالتی علیه زنان را در میان قوم و مردم خود پنهان کنند و ادعا کنند که شمالی ها متمدن تر از جنوبی ها اند و یا برعکس آن. اما جدا از این پیچیدگی ها و تا حدی مسخره بازی های قومی و سیاسی، به نظر من ریشه های اجتماعی و فرهنگی کتمان خشونت علیه زنان، که بدون شک ارزش های رییس جمهور و دیگر دولتداران، علما و مردم را نیز تعیین می کنند، قابل بحث و اساسی اند.

کسانی که ادعا دارند که به خاطر مشکلات امنیتی نمی خواهند در تظاهراتی که برای اعتراض به خشونت جنسیتی سازماندهی شده اند  شرکت کنند به بسیار سادگی در راه پیمایی های سیاسی شرکت می کنند. بنابراین عدم امنیت هم نمی تواند دلیل قانع کننده ای برای خالی بودن صفوف مظاهره کنندگان باشد. به نظر من دلیلِ اصلی عدم شرکت گسترده مردم در اعتراضات مدنی برای دفاع از زنان عدم اهمیت موضوعات مربوط به زنان و دیدگاه های عام زن ستیزانه در جامعه است. طرز فکر رایج این است که مشکلاتی که زنان با آنها روبرو اند آنقدر مهم نیست و ما چیز های مهمتری برای بحث و گفتگو داریم. اکثر اوقات زنانی که با خشونت روبرو شده اند، خود به خاطر «بختِ بد» شان ملامت می شوند. چون حتما باید کار خرابی کرده باشند که لایقِ غضب اعضای خانواده و یا قریه خود شده باشند گویا آنها به خاطر کدام رفتار خلاف و ناشایست مستحق مجازات و تنبیه های غیر قانونی و غیر اخلاقی اند. بهترین مثال از این طرز فکر را میتوان در واکنشی که در مقابل قضیه دره زدن صابره در جاغوری ایجاد شد، دید. وقتی یک گروه حدود صد نفری جوانان برای دفاع از قانونمندی و پایان بخشیدن به محکمه های صحرایی به سرک ها ریختند، گروهی چند برابر برای دفاع از دره زدن صابره توسط ملاها دست به تظاهرات زدند. همین طرز فکر را می توان در خاموشی مردم در مقابل زندانی شدن زنان بی گناه هم دید. در افغانستان بیش از ۷۰۰ زن به جرم فرار از خانه و یا به خاطر اینکه مورد تجاوز قرار گرفته اند یا علاقمندی عاشقانه داشتند در زندان هستند. زنانِ فراری معمولا به دلیل خشونت های وحشیانه، احتمال تجاوز جنسی و یا عدم قبول ازدواج اجباری مجبور به ترک خانه می شوند که با توجه به شرایط افغانستان اگر امکان مساعد و انسانی در اختیار میداشتند، هرگز دست به فرار از خانه نمی زدند . اما برای عموم باور کردنی نیست که یک زن بی گناه توسط شوهر و یا خسرش کشته می شود و یا مورد تجاوز جنسی قرار گرفته می تواند. بنابراین، مردم باز هم خود زن را ملامت می کنند که حتما کدام «کمی و کاستی» یا «عیبی» داشته است که به این سرنوشت دچار گشته است. به همین خاطر مردم با عدم درک خشونت های وحشیانه علیه زنان و یا اهمیت ندادن به آن، زنان قربانی را ملامت می کنند و در مقابل ظلم ظالمان و آزار سنگدلان را قابل توجیه می دارند. در نتیجهء این زن ستیزی نهادینه شده حتی تحصیلکرده گان ما علاقمندی چندانی به راه پیمایی های دفاع  از زنان از خود نشان نمی دهند.

نادیده نباید گرفت که یکی دیگر از دلایل عدم سهمگیری گسترده مردم در تظاهرات برای دفاع از حقوق زنان عدم اعتماد مردم نسبت به برگزارکننده گان این اعتراضات هم است. برای ایجاد این اعتماد نهاد های جامعه مدنی و نهاد های مدافع حقوق زنان و حقوق بشر باید بیشتر روی شبکه سازی در میان زنان و جوانان کار کنند و حلقات قوی را در میان نفوس تحصیل کرده که از صحنه فعالیت مدنی دور است به وجود بیاورند. یک تعداد زیاد جوانان در دانشگاه ها و مراکز تحصیلات عالی هنوز بیطرف استند و جذب این جوانان به جنبش های مدنی برای عدالت خواهی ضروری است. این امکان در دانشگاه ها زیاد است. اما متاسفانه بیشتر از نهاد های مدنی و گروه های جوانان و زنان، احزاب سیاسیِ هر چند بدنام و جنایتکار در میان جوانان دانشگاه ها کار و تبلیغات می کنند که باعث شده است یک فیصدی بزرگ تحصیلکرده گان در عوض سهمگیری در کارزارها و فعالیت های مدنی به احزابِ قومی و سیاسی بگروند. علاوه بر دانشگاه ها، مکاتب در طول تاریخ بستری برای فعالیت مدنی در افغانستان بوده است و ایجاد شبکه ها میان شاگردان مکاتبِ دخترانه می تواند در به وجود آمدن اعتماد به جنبش های زنانه و جنبش های مدنی نقش اساسیِ را بازی کند.

آگاهی کم در مورد دستاورد های حرکت های مدنی هم می تواند دلیلی بر کم بودن شرکت مردمی در این راه پیمایی ها باشد. مثلا اکثرا نمی دانند که راه پیمایی و دادخواهی ای که بر علیه قانون احوال شخصیه که به صورت مستقیم انتخاب شخصی زنان را مورد حمله قرار می داد، باعث شد چندین ماده این قانون، از جمله موادی که زن را مجبور به اجازه گرفتن از شوهر و رابطه جنسی اجباری با شوهر می کرد، حذف گردند. راه پیمایی هایی که در کابل و بامیان برای تاکید روی تسریع قضیه شکیلا سازماندهی شده بود، باعث شد که کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان بررسی این قضیه را جدی تر بگیرد. اعتراضاتی که برای محکوم کردن دره زدن صابره انجام گرفت باعث شد که متخلفین از قانون دستگیر شوند و چند تن از اعضای شورای ملی مستقیما در پی گیری قضیه سهم بگیرند. راه پیمایی که سال گذشته در مورد آزار و اذیت زنان در محلات عمومی توسط «هدیه» و «زنان جوان برای تغییر» برگزار شده بود، باعث شد بحث و گفتگوی علنی بر روی این مشکل در رسانه های مطرح از جمله بی بی سی صورت گیرد که باعث گسترش آگاهی در این مورد  شد و برای اولین بار، به زنان افغان جرات داد تا در مورد این مسئله به صورت نسبتا آزادانه با رسانه ها گفتگو کنند. علاوه بر این اعتراضات تا حدی باعث شد که رسانه های افغانستان بیشتر از هر زمان دیگری به خشونت های خانوادگی، قتل های ناموسی و سایر تبعیضات جنسی توجه کنند. بنابراین، یکی از کار های که باید توسط نهاد های جامعه مدنی و فعالان مستقلِ حقوق بشر صورت گیرد تاکید بر روی این دستاورد ها است تا جوانان و تحصیلکرده گان نسبت به این جنبش ها امیدوار شده انگیزه بگیرند تا در اعتراضات شرکت کنند.

باید روشن کنم که کم بودن تعداد شرکت کننده گان به هیچ وجه به معنای بی اهمیت بودن راه پیمایی هایی که برگزار شده اند نیست بلکه این اعتراضات هر کدام تاثیراتی بر تصامیم دولتداران و افکار مردم گذاشته اند. هدف از تاکید بر ایجاد شبکه های قوی تر میان مردم و افزایش تعداد شرکت کننده گان در اعتراضات این است که نکته کلیدی تظاهرات فقط توجه به یک قضیه و یا یک زن نباید باشد، بلکه هدف باید ایجاد احساس مسوولیت و انگیزه برای سهمگیری در اعتراضات مدنی هم باید باشد تا این اعتراضات در درازمدت به راهکاری برای مبارزه تبدیل شود، نه این که فقط از مبارزات و تلاش های فعالان مدنی حقوق زن چند خبر داغ در رسانه ها تولید شود و جنایات علیه زنان چند روز بعد فراموش گردند. این اعتراضات باید راهی باشند برای گستردش حلقه فعالین و وارد کردن جوانان و افراد تحصیل کرده در راه مبارزه ای برای برابری و کاهش زن ستیزی، وگرنه گردهمایی های صد، دو صد نفره خیلی تکراری شده و ارزش خبری خود را از دست خواهند داد و مردم و مطبوعات به موضوعات دیگر خواهند پرداخت. در حالیکه اگر تعداد اعتراض کنندگان به هزاران تن در سراسر مملکت برسد امکان نادیده گرفته شدن خواست های شان به مراتب کمتر است و جنبشی مدنی درازمدت و نهادینه ایجاد خواهد شد.

یادداشت: تشکر فراوان از شهرزاد اکبر و خالد خسرو که در ویراستاری این نوشته به من کمک کردند.